شبی بود آن شب
همان شب بود که مهتاب در آسمان و
آسمان هم ستاره باران
همان شب بود که شب از نیمه هاگذشته بودو تو سرگرم با منو
من اما نگران فردا
همان شب بود از همان شب هاکه تو میگفتی
مرگ مگر قصه مان رو تمام کند
تو میگفتی و من اما کام میگرفتم
کمی از سیگار و کمی هم از روزگار
خدا انگارکه آن شب کمی بیخواب بود
از آن دورها به گمانم که شنید
و تو مشغول همان حرفها ولی من چشم در چشم خدا
من میدانستم که چه شد در لحظه ای و خدا هم فهمید
و تو خوابیدی من اما باز بیدار و باز میترسیدم
از این امروز و از ابن حرفها
خدا بازیش گرفت و از فردا عاص هایش را انداخت
یک تک غم انداخت و جمع کرد حال قشنگم را
یک تک درد انداخت و جمع کرد آسایشم را
یک تک دل انداخت و دلم را بی دل کرد
اکنون نوبت تو بود
من منتظر و چشم به دستت دوخته
خدا هم در انتظار تو اما تو ترک آن بازی کردی و رفتی
گفتم کجا پس ؟
گفتی؛ چند روزی خوش گذشت و خداحافظ
گفتم که! لاکردار دلم پس چه؟
گفتی کدام دل و رفتی
و من هنوز خسته و درمانده
تو اما صدای خنده هایت تمام شهر را گرفته
گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات ، یاد کن صفحه اول دفترت را ، همانیکه منتظر بود نام قشنگت را
حک کنی در عمق لوح وجودش،
راه روی با او
حتی کمی طرف از ابدیت
یادش کن در خاطرت
که این راه را تو با او آغاز کردی ....
تو با او شروع ماجراها کردی
تو هرشب با تمام دردهایت در او را قدم زدی
تو در قلب او قلم زدی تمام غم هایت را
ولی
هر جا که خندیدی یادت رفت آن سنگ صبور شبهایت را
هر جا که دلت گرفت سراغش را گرفتی زخمی زدی و رهایش کردی
، خطوط مبهم زندگی ات را
تو در او تمرین کردی بارها و بارها
وقتی که از غمها تمامش کردی
تازه درس بی مهری آغاز کردی
خیلی تندتر از هر زودی
زودتر از هر روزی
در صفحه ای دیگر خوش رقصیدی و خندیدی و مشق عشق خوش خطی کردی ،
هر جا که رسیدی به رسم مهربانی و ادب
حتی برای لحظهای کوتاه
دستی بکش سنگ مزارش را
با قطره اشکی کمی سیرابش کن
این از یاد رفته تشنه را
که دریغ کردی ازو تمام هستیش را...
عقربه های ساعت کمی از او گذشته
اما هنوز دارد دغدغه هایت را به سینه
با احترام خیالت یادش کن ، او میتوانست در دل خود جای دهد احساس ناب شاعره ای را، یا که شود نقش قشنگی از رخ مهتاب به دیوار اتاقی
اما او خواست تو را
تا که معمای دلت ،راز نهانت یا که درد و غمت را به دامان او هدیه کنی
با تمام جان و دلش شد خریدار غمت ...
خرید و به پایان رسید تا که تو آغاز کنی صفحه ای از فصل نویی را
صفحه ای از فصل عاشقانه ای را
صفحه ای از فصل بهاری را
دور از انصاف بود
که مچاله کنی در دستانت آنکه روزی هم پای درد تو درد کشیده بود
تورج توجی
#تورج
کوچه ایی گذر میکردم
سخت در عجب بودم از این آشفته حالی که داشتم
نم نم بارانکی برزمین نشست
و نم نمک شد بارانی تند و بی
نمک
دوان دوان پناهی یافتم کنار خانه ایی قدیمی
دیدم که پیری با محاسن سفیدی
با لباس مندرسی که به تن دارد
نزدیک آمد و کنارم ایستاد
تا خواستم بگویم سلام...
قبل از من گفت علیک سلام
ببین نعمت خدا را..
خدایا شکرت
خنده ام گرفت پیرمردی با این لباس پاره ای که به تن دارد طوری حرف میزند
که گمان برده علامه دهر است
با تمسخر خواستم بگویم ای پیر مرد
تو مگر چه داری؟ که زبانی همچو شکر به شکر داری ؟
باز قبل از من گفت آرامش و دیوانگی با هم دارم.
کم کم عجیب شد حرف هایش
با ترس خواستم بگویم که تو از کجا میدانی؟
باز قبل از من گفت؟ نترس غریبه نیستم
نه زاهد نه عارفم نه حاکم نه عالمم
من فقط بنده ایی از بندگان خدا هستم .
در من انگار شوقی پدید آمد عاجزانه گفتم مرا چیزی بگو
پندی نصیحتی... نگاهم کرد
و در حالی که داشت میرفت
گفت هر دستی برای دوستی نیست
شاید بیعتی با شیطانی باشد
هرنگاهی عشق نیست
شاید گناهی باشد نابخشیدنی
هر زبانی حقیقت گو نیست
شاید کلامی شیوا باشد
اما صدا صدای جهنمی همین نزدیکی ها باشد
و عشق هرزگی نیست
و هر هرزه ای در جهنم نیست
و هر جهنمی در آن دنیا نیست
و آن دنیا شاید این که ما میگوییم نیست
و آنچه که ما میگوییم شاید که حقیقت نیست!۸
و هر حقیقتی حقیقت نیست
و هر نیستی نیست نیست
گفتم : پس من چه کنم
گفت: سخت نگیر اما جدی باش،
جدی باش اما اهل دل و اهلی دلدار باش
خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش
این همه خواستن و این همه رفتن
لیک عاقبت کار شود
این همه نرسیدن حاصلش؟!
این همه اشک
اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم
دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت برایم ...
من و این دل پر فریاد
چه کنیم
ز تو و آن هم بی داد
دلنوشت تورج توج
✍دلنوشت و اجرا تورج توجی✍
امشب مستی در چشمان تو بیداد کرده
عاقلان دیوانه وخفتگان بیدار کرده
شب لای گیسوان تو جا خوش کرده
ماه در میان رخساره تو خانه کرده
چال گونه ات مبنای پیدایش هر فالی شده
ناز لبانت نقطه آغاز غزل ها شده
باد با عطر تنت اینگونه شیدا شده
شراب از اخم تو تلخ شده
با رنگ لبت هم شکل شده
با خنده تو مست شده
هر نوا با ناز تو آواز شده
تار با نفس های تو ساز شده
شیوه زخمه زنی از ابروان تو آغاز شده / تورج توجی/
#تورجtm #دلنوشت #دلنوشته_خاص #دکلمه_احساسی
سیاه مست کند مرا سیاهی چشمت
که چشمت خمره می و
هر نگهت پیمانه ای
بسان دیوانه روانه ام به سویت
چون که مهد جنون است جعد گیسویت
یگانه ای و من بیگانه با غیر تو
بهانه روی تو دارد دلم
درین پر کس آباد هیچ اباد
بیستون تو کجاست که چو فرهاد کنم آن را
کنم چاک گریبان و
گریان مستی کنم
خود مرا حیران خود کردی
یا که زنجیر کن این دست و
دست از سرم بردار
یا که نشان منزلت ده
تا که دمی با دمت اقامت کنم
این اقامه های جنون را
قلمتورج توجی
که میگوید بین ما حرفی دگر نمانده بود؟
که گفت حرفی دیگر نمانده بین من و تو؟
غیر از آن همه تلخی
آن همه سردی!
حرفی هم مانده بود هنوز!
آن هم یک دوستت دارم بود
ساده بود اما!
انگار جای دیگری به امانت بود
دلنوشت تورج توجی
تو رفتی
زمان رفت
خنده رفت
روز رفت
روزگار هم رفت از وقتی که تو رفتی
من ماندم
خزان ماند
باران ماند
غروب هم ماند
من ماندم
و دلی شکسته
و حرف هایی نگفته
و دست هایی که از تو خالی ماند ....
تورج توجی ✍⬇️⬇️
من و این شب ویرانه
تو و آن شب مهتابی
من و این چمدان بسته
تو و آن چشمان جادویی
من و این خانه مخروبه
تو و تخت پادشاهی
من و این صدای بریده
تو و آن خنده فریبنده
من و این ساغر شکسته
تو و آن باده هزار ساله
من و این سینه سوخته
تو و آن لب خندان
من و این حال دلمرده
تو و آن نگاه بُرنده
من و این شمع خموش گشته
تو و آن دلبری های عامدانه
من و این همه شرح غمنامه
تو و آسمان و ماه و ستاره
من و این غمخانه
تو آن مرام بی رحمانه
من و این همه خاطرهای در جان مانده
تو و آن همه خاطره های فراموش شده
من و چند عکس سرد و این نفس های خسته
تو و آن طنازی و آواز جانانه
من و این چند قدم به آخر مانده
تو و این چند قدم از من دور شده
دلنوشت تورج توجی
" نکند "
نکند که چشم از نگاهم برداری
نکند که با رخ قلبت قلعه دلم را ویران کنی
رخت سیاه برتن بختم کنی
نکند که زبانم لال قصد اغیار کنی
نام یار دگر بر لب خود آواز کنی
دلم را پیش این جماعت دربه درکویت کنی
نکندکه ابروی تیز کنی
بهر ستیز سینه ستبر کنی
جان مرا با این معرکه ات رسوا کنی
نکند که موی چو آبشار کنی
از آن دور بر گردنم افسار کنی
نکند که دل ز دلم رها کنی...
نکند که رسم بر جفا آغاز کنی
بی وفایی بر سر بازار فریاد کنی
نکند اخمی با من دیووانه کنی
ذهن مرا چو کلافی آشفته کنی
میشود اندکی با دلم مدارا کنی؟
جام خالی جانم را با باده ای مداوا کنی؟
دلنوشت تورج توجی
✔پیج اینستاگرام d.r.t.t.j.1357@
✔یوتیوب turaj40@
✔کانال تلگرامی سوته دلان : toura57@
خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش...
این همه خواستن و این همه رفتن!
لیک عاقبت کار شود
این همه نرسیدن حاصلش؟!
این همه اشک
اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم
دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت برایم ...
من و این دل پر فریاد
چه کنیم
ز تو و آن همه بی داد
دلنوشت تورج توج
خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش...
این همه خواستن و این همه رفتن!
لیک عاقبت کار شود
این همه نرسیدن حاصلش؟!
این همه اشک
اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم
دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت برایم ...
من و این دل پر فریاد
چه کنیم
ز تو و آن هم بی داد
دلنوشت تورج توج
تورج توجی ✍
زمان در بی هویت ترین حالت ممکن
ثانیه هه در سکوتی انگار در انکاری ترسناک
و دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق
و ترسی بیداد میکند در دل شب
ترس فردایی که زود آمد/ قلم تورج توجی /
امشب مستی در چشم تو بیداد کرده
عاقلان دیوانه و خفتگان بیدار کرده
شب در لای گیسوان تو جای خوش کرده
ماه در رخسار تو خانه کرده
چشم تو شروع فصل "کوچ کردن از خود "شده
چال گونه ات نقطه آغاز غزل ها شده
باد با عطر تنت اینگونه شیدا شده
شراب از اخم تو تخ شده
با رگ لبت هم شکل شده
با خنده تو مست شده
هر نوا با ناز تو آواز شده
تار با نفس تو ساز شده
شیوه زخمه زنی از ابروان تو آغاز شده
دلنوشت تورج توجی
https://t.me/toura57
تو همان انکار ثانیه های هر صبح منی
تو همان دلمردگی دقایق هر شب منی
تو همان اشک بی حاصل هر لحظه منی
تو همان بغض نشکسته در صدای منی
تو همان غم نهفته در آواز منی
توهمان حسرت جاوید مانده در نگاه منی
تو همان اولین قطره اشک آخرین بغض منی
تو همان پاسخ هیچ منی
به همه وقتی که می پرسند تو را چه شد؟
و من میگویم هیچ !!
تو همان هیچ پر از ابهام دنیای منی
تو همان سوال بی پاسخ من از خدایی
تو همانی که تمام را تمام کردی
دلنوشت تورج توجی
آخرین روز
روز بدی بود، آخرین روز
جمعه بود و عصر ویرانگرش
هوا درد داشت و آسمان غم
من هم، ناله و سازم آه
غروب آمد زخمی تر از دیروز
من بودم و سیگارهای نصفه خاموش شده در فنجان قهوه
همان فنجانی که هیچ وقت ، فالم را درست نگرفت
من بودم و شب بود و سکوت و خشاب قرص های خالی بی اثر
هنوز امید داشتم که صبح می آید
اما بعد از تو هیچ وقت دیگر صبح نیامد
بعد از تو درد که دید درد دارم
شد همدرد دردهای بی درمانم
غم که به غمخانه ی من آمد
چو غمگین دید دل غمزده ام را ، غمخوارم گشت
بعد از تو با درد هم سفره و با آه ، هم ناله بودم .
بعد از تو من در تکرار شبی که تو رفتی
هر شب هزار بار مردم
دلنوشت تورج توجی
من فرجامی تلخ را در صدایم نقاشی کردم
درد را در نگاهم به زنجیر کشیدم
حاصل این نقاشی و این زنجیر
شد صدای اشکی و آه نگاهی
سوگند به همین آه و سوگند به همین اشک
که در شلوغ ترین روزهای زندگی ات مرا یاد خواهی کرد
و من چقدر سخاوتمندم
که حتی برای آن روز ها هم تمام صدایم را در تمام شهرت به یادگار گذاشتم
و تو در خلوتی محزون باخود خواهی گفت
که
یادش بخیر
اما بخیر نشد
بعد از تو هیچ چیز بخیر نشد
حتی خواب هایم
روزهایم بی خنده بود
اگر هم خنده ای بود تلخ بود
شب هایم پر گریه
کنار چند عکس سرد و چند خاطره ای بی حوصله
اما یک دیدار بین من و تو مانده هنوز
و تو آن روز خواهی فهمید کشتن یک احساس
هولناک تر کشتن یک انسان است(دلنوشت تورج توجی)
Turaj tuji
قلم و اجرا تورج توجی:✍
قسم به این بغض های مانده در صدایم
قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم
قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم
قسم به این غم نهفته در غروب هایم
قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم
قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم
گاهی میشود
که از تو خالی میشوم
همان گاه به یک باره جهان
در من آوار می شود
تمام تنم به التماس زانو میزند
زمان سکوت میکند
دنیا همان لحظه از حرکت می ایستد
تمام کهکشان متوقف میشود
و من در امتداد سکوت سوخته شهر
در پی نگاهت قیام میکنم
همه کوچه ها و خیابان ها را در میان خاطره های پیر و خسکته تر از خودم
قدم میزنم تا بلکه شاید نشانی از تو نفس هایم را مست کند
گاهی می شود که میفهمم من از تو خالی نیستم
گاهی من
حتی چند دقیقه بیشتر از ابد به تو فکر میکنم
گاهی من تو را در دورترین سیاره به زمین میبینم
گاهی که نه
من هرروز خودم را به شوق دیدارت
در خود جا میگزارم ....( دلنوشت تورج توجی)