کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

حواست به نگاهت


حواست به نگاهت باشد

بدون نگاهم جایی نرود

گفته بودم به نگاهت که 

نگاهم سخت تعصب می‌کشد

گر نگاهی چپ نگاهت کند

 نگاهم پاشنه ور می‌کشد آن نگاه را هزار پاره میکند

خلاصه خود دانی 

حواست به نگاهت باشد که 

تنها جایی نرود 

چون که نگاهم همه جا پشت نگاهت باشد

دلنوشت تورج توجی 

صدای سوت قطار

تورج توجی

صدای سوت قطار فردا و آینده می آید

باید سوار شد اما بر درب ورودی  

قطار کاغذی چسباندند نوشتند شرط ورود به این قطار رها کردن گذشته  خاطرات تلخ  افراد سمی و افکار غیر مرتبط می باشد و داشتن امید به خدا و توکل الزامیست این قطار  فقط پذیرای افرادی می باشد  که خود را متعلق به آینده می دانند نه گذشته ‌، توقع بیجا مانع از رسیدن الطاف الهی ست‌

قلم و اجرا تورج توجی 

تو صدای فهمی


تو صدای آرامِ فهمی 

در این جولانگاه فتنه ها  که می‌رقصند شلاق ها و می نوازند سلاخ ها 

بر پیکره بی جان عدالت ،

در نگاهت، مهربان مردی زیست می‌کند 

که گریانست روزی و روزی دگر روزی اش حسرتی ست بی پایان بهر روزهای اسارت عشق  در میان چنگال های سرد و بی رحم جغدی شوم که چندیست در باغ ما خزان آورده و نوای مرک سر می دهد

دلنوشت و اجرا تورج توجی 


/تقدیم به استاد و اندیشمند  جناب علیرضا ذیحق /

ما آدم ها

تورج توجی ✍

آدم ها توی شلوغی های زندگی هم رو گم نمی کنند!

آدم ها توی تنهایی های خودشون  آدم ها رو گم می کنند !

وقتی یک نفر توی تنهایی خودش غرق شده 

وقتی یک  نفر خودش رو گم کرده 

تو رو هم گم می کنه !

حالا حساب کن چند نفر از ما آدم ها تنهائیم 

چند نفر از ما آدم ها خودمون رو گم کردیم 

توی تنهایی خودمون فرو رفتیم !؟ 

انگار همه ما آدم ها داریم هم دیگه رو گم میکنیم( قلم و اجرا: تورج توجی )


طلب دارم

دلنوشت تورج توجی

من از تو طلب دارم

من از تو خیلی طلبکارم
من از تو تمام جوانی ام را طلب دارم
اما
من هم به تو بدهکارم
این جانی را که هنوز  بعد از تو جان دارد
شاید این حسرت دیدار تو
ماندنی شود در دلم تا به ابد
ترسم این بود که مرا ببینی
و چون غریبه از کنارم رد شوی
حالا همان ترس 
شده آرزوی هر ثانیه ام 

دلنوشت تورج توجی 

حبس ابد

تورج توجی ✍

من از همان بحث مختصری

 که بین نگهت با نگهم افتاد

قافیه باختم 

 و دل در دل 

آشفتگی گیسوی تو دادم 

پشت میله های مژه های قشنگت

 حبس دارم 

آن هم حبس به ابد

 در چشمان فریبایت

"دلنوشت تورج توجی" 

نکند که مرده ام

دلنوشت و اجرا تورج توجی

دوست دارم اندکی بخوابم

اندکی تو را ببینم و اندک تر از تمام اندک ها نگاهم در نگاهت

 برای لحظه ایی آرام گیرد

نمیتوانم سخن بگویم 

بعد از رفتنت اینقدر گریه کردم

که بیچاره صدایم صدایش در نمی آید

میشود به خوابم بیایی

 تو را به خدا

با تو من خیلی کار دارم 

من همانجا هستم

 همانجا که دستم را رها کردی

ببخشید نگفته بودم که از تاریکی میترسم

راستی چرا هوا همیشه اینجا تاریک است؟

تو کی برمیگردی لعنتی جوانیم رفت!

من بی تو دارم میمرم 

میشود التماس کنم

 خواهش کنم که برگردی

نگاه کن موهایم را سفید شدن

دستهایم لرزان شدن

 بخدا دارم میترسم

چرا نمی آیی نکند که من مرده ام

خودت گفته بودی

که فقط مرگ جدایمان میکند

آری من مرده ام که تو را نمیبینم

دلنوشت  و اجرا تورج توجی 

خاطره ای مبهم

دلنوشت : تورج توجی

در ازدحامِ روزهای تلخ بی کسی 

تورا در چشمانم تمنا می کردم 

بسان یک نیاز برای حیات 

اما پنهان تر از من در تو 

همان جایی 

که حتی خدا هم نمی‌داند کجاست 

چشمانت 

تمام راز کهکشان 

تمام وسعت آسمان

را  در خود جای داده 

که وقتی نگاهم می‌کنند

دل در دل دل دل می کند 

قلب به یک باره عصیان می‌کند 

جان  در آستان جانانش  زانو میزند 

چشم در بیداد نگاهت به نگاهی رام می شود 

و لب‌هایت...

رازیست  ناگفته 

که گر باز کنی 

باز شوم دیوانه 

وگر سکوت کنی

کنم خود را آواره 

من از دور  در چشمانت سکنا گزیدم 

در دور ترین‌ فاصله ها 

همان جا که هر شب تو را در خیالم به آغوش میکشم

ای که در آواز هایم زنده تویی

ای که در شعر هایم همه تویی 

تو را دوست میدارم 

اما از همان دور بلکه دور تر

شاید هم خاطره ای مبهم در ذهن فراموش کار تو

دلنوشت  تورج‌توجی


پنجره

قلم تورج توجی 

پنجره ای خسته 

گرفتار در میان  خشت های دیوارخانه ای متروکه 

هر خشت این دیوار  

صفحه  دردیست از دیوانی ناتمام 

  پنجره  سکوت دارد

سکوتی شبیه فریادهای  مردی تنها و گریان

گرفتار مانده در شام‌ غریبانی از جنس خزان

پنجره ای 

که عمری با اشک های ابر  در خود گریسته 

و قلبش هم انگار کمی ترک برداشته 

باد هر روز با زخمه ای سوزناک صدای پنجره را در می اورد

پنجره هر شب از  جفای شب و خاطرهایش

بغض می‌ کند

کسی نمی داند که پنجره از روز اول 

دلش  از جنس شکستن بود

گاهی خورشید با حرف‌هایش اورا سوزانده 

گاهی هم خزان‌به جانش رخنه کرده

گاهی هم  در زمستان یخ بسته چشمانش 

گاهی رهگذری به پنجره مشت می‌زند 

گاهی گرد و غبار روزگار رنگ ز رخسارش برده

پنجره ای تنها چشم در چشم جاده ای بی انتها 

پنجره ای که در او جا مانده  خاطره هایی از او

دلنوشت تورج توجی تاریخ نگارش ۳۰ / ۵/ ۱۴۰۴

خواب دیشب

دلنوشت تورج توجی

من روی تخت دراز کشیده‌ام. پلک‌هایم سنگین است و نمی‌دانم خواب می‌بینم یا چیزی واقعی رخ می‌دهد. همه‌چیز تاریک است، تاریکی‌ای عمیق و بی‌انتها، مثل دریایی که هیچ نوری از آن نمی‌تابد. اما زیر این تاریکی، نوری مبهم می‌درخشد، لرزان و دوردست، مثل جرقه‌ای که نمی‌دانی به کجا ختم می‌شود

قدم برمی‌دارم. زمین زیر پاهایم نرم و سرد است، شبیه خاکی که با هر قدم فرو می‌رود. هر نفس، سنگین و آمیخته با بوی نم و پوسیدگی است. سایه‌ها به آرامی حرکت می‌کنند، می‌آیند و می‌روند، و من حس می‌کنم نگاهشان روی من است، اما هیچ شکل مشخصی ندارند.
با هر قدم، هوا سنگین‌تر می‌شود. صدای قلبم مثل کوبش ساعتی که در دل تاریکی گیر کرده، در گوشم می‌پیچد. حس می‌کنم چیزی پشت سرم حرکت می‌کند، اما وقتی برمی‌گردم، چیزی نیست. فقط تاریکی و سکوت مطلق و این سکوت، سنگین و سنگین‌تر می‌شود
ناگهان نور کمی روشن‌تر می‌شود، و می‌بینم در میان تاریکی، سایه‌هایی شبیه درختان بلند و خمیده حرکت می‌کنند. شاخه‌ها بی‌حرکت‌اند، اما حس می‌کنم نفس می‌کشندنفس می‌کشندو نفس می‌کشند
در دوردست، نور کم‌کم تبدیل به باغی آرام می‌شود. آب روانی می‌درخشد، گل‌هایی ناشناخته در فضا می‌درخشند، و نسیمی آرام بر صورتم می‌وزد. صدای برگ‌ها، صدای جریان آب و صدای پرندگان، با سکوت تاریکی در هم می‌آمیزد. این صحنه آرامش عجیبی در وجودم ایجاد می‌کند
اما درست همین‌جا، سایه‌ها دوباره نزدیک می‌شوند. نه هیولاگونه، نه تهدیدکننده، بلکه شبیه موجوداتی با چشمانی نورانی که مرا دنبال می‌کنند. قلبم تند می‌زند، اما ترس با کنجکاوی ترکیب می‌شود؛ می‌خواهم جلو بروم، می‌خواهم بفهمم که این جهان عجیب چه چیزی در دل داردهوا سنگین و لطیف است، شبیه مه‌ای که می‌توانی لمسش کنی. زمین نرم است و هر قدم، صدا ندارد، فقط حس حرکت در فضا… گاهی سایه‌ها جلوتر می‌آیند، گاهی کنار می‌روند، و من حس می‌کنم با هر حرکت، بخشی از این جهان را کشف می‌کنم
به باغ نزدیک‌تر می‌شوم. نور طلایی آرامش‌بخش همه جا را پر کرده است. درختان بلند سایه‌های نرم می‌اندازند و آب جوی مانند آینه‌ای آرام و روشن است. در همین آرامش، سایه‌ها با من هستند، اما نه تهدید، بلکه همراهی… همراهی آرام، مثل یادهایی که از دنیا با خود آورده‌ام
حس می‌کنم می‌توانم روی آب قدم بزنم. هر قدمم سبک و آرام است، نسیم مرا نوازش می‌کند، و صدای برگ‌ها و جریان آب، قصه‌هایی نامفهوم اما دلنشین برایم می‌گویند. ترس از لحظه‌ای قبل، کم‌رنگ می‌شود، و حس می‌کنم این دنیا، برزخ یا جایی میان زندگی و مرگ، پر از عجایب و زیبایی‌هایی است که هیچ‌گاه در زندگی واقعی ندیده‌ام
با وجود این آرامش، سایه‌ها یادم می‌آورند که اینجا دنیای مردگان است، جایی میان نور و تاریکی، میان آرامش و هراس… و من میان این تضادها، زنده‌ام و همزمان بخشی از این جهان عجیب هستم، ناپیدا و محسوس
وقتی چشمانم را باز می‌کنم، تخت خودم را می‌بینم. اتاق آرام است، اما قلبم هنوز می‌لرزد. بوی خاک و نسیم باغ عجیب هنوز در ذهنم مانده است. می‌دانم خواب دیدم، اما بخشی از وجودم هنوز در آن برزخ معلق است، میان نور و تاریکی، میان ترس و آرامش… و همین حس، تا لحظه‌ای که دوباره چشم‌هایم را ببندم، با من می‌ماند
دلنوشت تورج توجی

لحظه ها

دلنوشت تورج توجی ✍

لحظه هاست که آدمی را در خود فرو می برد

لحظه ای نگاهی در نگاهی زنجیر می شود

لحظه ای دل نگاهی برای نگاهی تنگ می شود 

لحظه ای نگاهی در پی نگاهی گریان می دود

لحظه ای هزار و یک شبی آوار می شود 

لحظه ای آشنایی غریبه می شود

لحظه ای به ناگه نیست می شود

لحظه ها گهی ناب اند و گاهی نایاب

گهی نخوت 

گهی رخوت 

گهی عداوت 

گهی سخاوت 

قصه هست دیگر

هر قصه غمی دارد و نشاطی 

فقط خوب یادت باشد 

هر قصه روزی به پایان می رسد

قصه خود، خود بنویس 

دست اینان که بی افتد 

قصه ات غصه می کنند 

دلنوشت تورج توجی

چند روزیست

دلنوشت تورج توجی

بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم

چند روزیست که دارم مدام به تو فکر میکنم 

چند روزی است

که دارم در خیالم با خیالت خیال ها میکنم

چند روزیست که دارم  با لبانم

نام تو را زمزمه میکنم 

در نگاهم تو را هر نفس زیباتر و بکر تر می بینم

چند روزیست که دارم در سقاخانه های شهر  

برایت شمع نذر میکنم 

با اینکه محالست آمدنت

اما به این محال اندیشیدن

دلم را خوش میکنم 

درد دارد بعد رفتنت با هر نفس این پیکر و دردمندم 

چند روزیست 

که دارم به تو فکر میکنم

به تو فکرکردن

داروی ترک توست

این دوایست که هر روز می خورم

هر صبح و هر شب 

ولیکن با غصه 

این جام خالی را  سر می کشم

فراموش کردن تو اما انگار که محال است هنوز

چند روزیست که دارم تمنا میکنم تو را

در لابه لای کهنه همهمه های مبهم عکس های قدیمی

چند روزیست که دارم بی تو عمر  خسته را 

آهسته دلداری میدهم

چند روزیست که که دنیا چمدان دغدغه هایش را 

به امانت سپرده در کنج دل خانه ما

این چند روز که می گویم

از آن روز پاییزی آغاز شد 

از  جمعه و عصر دلگیرش فراگیر شد

که پاگیر  چشم ودلم کرد

غم پاییز و نم باران را  

از آن روز در آن سالها می گویم

این چند روز تمام 

عمریست که با آخرین نگاهت دارد به انتها می رسد 

ای کاش رویاها حقیقت داشتند 

اگر رویا ها حقیقت داشتند 

سهم من از تو حسرت نبود 

یک دل و هزار فرسنگ راه نبود 

اگر رویاها حقیقت داشتند 

باید بوی عطر تنت تمام خانه را پر میکرد

صدای خنده ات بی درد و غمم میکرد

اما مدتهاست  که اینجا سکوت ساکن ست

در دلم ولی فغان ها  غوغا میکنند

چند روزیست  که دارم بی تو  جان میدهم 

آرام با رویایت به پایان میرسم

دلنوشت تورج توجی 

قلم تورج توجی 

تو از همان قبل

از همان قبل تر ها ،همراه من بودی

از همان روز ها که

در پی کودکیم می دویدم

تو با من زندگی کردی 

بی آنکه من بدانم

در کوره راه های جاده زندگی

در کوچه پس کوچه های نا امیدی

در تاریکترین ثانیه هایم

حتی در مجهولی اتفاقات معما گونه

آری تو با من همراه بودی

تو در من، از من به من نزدیکتری

من اما از تو خیلی دورم

دلنوشت تورج توجی

  



گذر عمر

دلنوشت تورج توجی:
امروز رفتم محله قدیم باورت میشه هنوز همونجوری هنوز همون آدما خیلی از آدم‌های قدیمی هنوز هستند اما خب خیلی‌ها هم رفتن دیگه.
اما حال و هوا انگار حال و هوای همون روزها بود رفتم مغازه آقا مظفر، آقا مظفری چند سالی میشه که فوت کرده طفلکی کرونا گرفت و تموم کرد
رضا پسرش مغازه رو نگه داشت جای  باباش کاسبی می‌کنه هنوز همونجوری پرهیجان و البته کمی هم قتی استرس می‌گیرهش لکنت می‌گیره منو که دید
خیلی ذوق کرد بغلم کرد و سریع در مغازه رو از داخل قفل کرد و از در کوچیکه انتهای مغازه رفتیم تو حیاط، چقدر درختای سیب  تاک های انگور بزرگ شده بودند
رضا رفت چای بیاره منم نشستم روی همون تخت قدیمی همش فکر می‌کردم  فکر می‌کردم آقا مظفر تو حیاط هست و داره نگام میکنه
یادش بخیر
رضا با یه سینی چایی اومد نشست بغلم انگار طفلکی خیلی حرف داشت
گفتم چه خبر ؟ هر دو نگاهمون به هم گره خورد یه بغض خیلی بدی انگار گلومونو فشار می‌داد
همونجوری قطره قطره اشک از گوشه چشمون می‌افتاد پایین
اون نگاه می‌کرد به من و من نگاه می‌کردم به اون،
اون نگاه می‌کرد به  موهای سفید من و  من نگاه می‌کردم به چین و چروک صورتش...
چقدر الکی الکی بزرگ شدیم انگار همین دیروز بود سر یه دونه توپ توی سر و کله هم می‌زدیم رضا تو همون حالت بغض و ناراحتی گفت آسیه  ازدواج کرد  خیلی سال منتظر هم بودن اما نمی‌دونم چرا زندگیشون نشد نپرسیدم ازش
محسن پسر عصمت خانم یادته اونم از زنش طلاق گرفت زنه از روز اولم بازی داشت مهریه‌شو گرفت و رفت خارج نوه طاهره خانمم به دنیا آمد اما همون فرداش طفلکی شوهرش فوت کرد مش محمد که می‌شناسیش بنده خدا تا آخرین روز اشت واسه یه قرون پول دنده کلاچ ماشین عوض می‌کرد
سعید پسر آقا رضایی هفته پیش از کار اخراج شد آخه مهشید خواهرش شوهرش بهش خیانت می‌کنه تو همون خونه تو همون تخت تو همون اتاق
تاب  نمیاره خودشو خلاص می‌کنه از اون روزم سعید دیگه سعید نشد  یه روز می‌رفت سر کار یه روز نمی‌رفت انقدر شل کن سفت کن درآورد که اخراج شد فریبا دختر پری خانومم سرطان گرفت یه پاش امامزاده است یه پاش بیمارستان
می‌دونی امروز همون دیروزیه که اینقدر واسش تلاش کردیم چقدر امید داشتیم الکی الکی پیر شدیم الکی الکی موهامون سفید شد  خوشی نکردیم هرچی بود همش همش دویدیم  اخرشم نرسیدیم
دلمون گرفت از این بی‌مهری روزگار
من چیزی نگفتم یه لبی به چایی زدم و گفتم باید برم حالم خیلی خراب بود رضا صدام کرد گفتم بله آقا بغلم کرد های های گریه کرد پیشونیشو بوس کردمو زدم بیرون
یکی میره یکی به دنیا میاد یکی طلاق می‌گیره یکی ازدواج می‌کنه یکی بچه میاره یکی بیکار میشه یکی خودکشی میکنه
قشنگی این زندگی کجاست واقعاً
دلنوشت تورج توجی

جای خالی تو

امروز صبح چشمم بی دلیل باز بیدار شد 


ناگهان نگاهش  به جای خالی تو افتاد 


هوای ابری شهر را لحظه ای  بی تو راه رفت 


صدای سکوت را شنید ، اتاق نیمه تاریک 


را دید یاد این بی کسی هایش افتاد 


طفلکی  دلش باز گرفت از این آوار غم که 


فرو ریخته بر جانش  


ناگهان بغضش شکست 


مثل صدایش  و باز گریست 


صبح ما هم اینگونه آغاز شد 


                           دلنوشته : تورج  توجی

#تورجtm



به لب در انکاری

تو در لب به انکاری و در دل چه بی تابی

منم در ابهام و مستم انگاری 

صبحگاهان به شلاقم می کشی و شباهنگام 

مرهمی بر جای تازیانه می نهی 

دلنوشت تورج توجی 

#تورجtm

ازین لبخندها

ازین لبخندها که به لب دارم

 گمان به حال خوب  من مبر

این کهنه نقابیست 

ففط برای فریب تو...

و آنچه می‌گوید 

راست ترین دروغ !

ای رهگذر 

می شود در من نمانی 

من هوایم آلوده‌ به تنهایی ست 

اینجا صدای ثانیه هایش انگار  از ته چاه می آید 

و زمان معلوم نیست‌ که کجاست 

ای رهگذر 

می شود اندکی با دلم مدارا کنی 

هنگامه جان دادن 

از دور تر ها تماشایم کنی

می شود این قصه بر این من

اینقدر تکرار نکنی 

غصه بر غصه ام  فریاد نکنی

ای رهگذر تماشایی نیست 

جان دادن یک آدم  در پای دیوار تنهایی

دلنوشت و اجرا  تورج توجی 

اعتیاد به چشمانت

اعتیاد عجیبی دارد این چشم هایت 

تنها یک بار دیدن 

اما یک عمر گرفتار و مبتلا بودن 

دلنوشت تورج توجی

#تورجtm

بعد از تو

بعد تو اینجا

صدای ثانیه هایش

این روزها

انگار از ته چاه در میاد 

عقربه های ساعت هم 

زورشان  به خیال تو نمی رسد

و زمان معلوم نیست کجاست

حتی دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق به سر می برند


دلنوشت تورج توجی 

#تورجtm

تکرار تنهایی


ازین تکرار پر تکرار روزهای تکراری تنهایی  خسته ام 

نه این که کسی نباشد 

همه هستند 

فقط تو نیستی 

و من دلم فقط دنبال تو میگردد

گفته اند ز دل برود هر آن که از دیده رود 

پس چرا من بیشتر از قبل دوستت دارم ؟!

زنده ماندن مرا

تعبیر به زندگی کردن نکن

  قلم تورج توجی