-
بوف کور
یکشنبه 22 شهریور 1405 04:53
برش کوتاهی از کتاب بوف کور اثر صادق هدایت گوینده تورج توجی
-
لحظه دیدار
جمعه 20 شهریور 1405 17:03
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، دلم، دستم بازگویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ های! نپریشی صفای زلفکم را، دست! آبرویم را نریزی، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است شاعر مهدی اخوان ثالث گویندگان مهدی اخوان ثالث و تورج توجی
-
شیرین رقیبان
پنجشنبه 19 شهریور 1405 04:40
گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد گیرم نه تو گفتی نه شنیدی نه تو بودی آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد شاعر فاضل نظری اجرا تورج توجی
-
درد پنهان
سهشنبه 17 شهریور 1405 04:38
من آن درد پنهانم که آرامم ندانم که آرامم یا که دردم کرده آرامم عجب تضادی بین من و من هست یکی کرده آرام و دیگری طوفانی ام
-
رهگذر
سهشنبه 17 شهریور 1405 03:53
رهگذر از این لبخندها که به لب دارم گمان به حال خوب من مبر این کهنه نقابیست برای فریب تو و آنچه میخواند راستترین دروغ ای رهگذر میشود در من نمانی من هوایم آلوده به تنهاییست اینجا حتی عقربههای ساعتهایش سالهاست اندکی تمام شدن را نشان میدهد ای رهگذر میشود اندکی با دلم مدارا کنی هنگامه جان دادن از دورترها تماشایم...
-
بزرگتریندروغ
یکشنبه 15 شهریور 1405 18:22
تو بزرگترین دروغی که من به خود گفتم تو عجیب ترین فریبی که من به عمد خوردم و من با شهامت ترینم چرا که کسی را خواستم که هرگز سهم من نیست و من ترسو ترینم چرا که ترس نبودت مرا می کشد و من بی رحم ترینم چرا که در شبی خود را به تاراج بردم و من مهربان ترینم چراکه هر روز جان را برایت نذر میکنم و من زودترین پایانم چرا که همان...
-
قلبم شکست
دوشنبه 9 شهریور 1405 15:33
رفتی و بی تو قلبم شکست بغضی آمد و بی هوا بر گلویم نشست چشمم طفلکی اما رفتنت را باور نداشت همه جا در پی چشمت گریه میکرد و میدوید ناگهان چشمم تو را دید در آغوش چشم دیگری کمی سوزان و نالان شد اندکی بعد گریان و در فغان شد دلم به لرزه افتاد صدایم هم که بیچاره صدایش در نمیآمد دید چشمت که قلبم از نفس افتاده ولی بیانصاف...
-
و شاید روزی
شنبه 7 شهریور 1405 18:17
و شاید روزی اندیشه تو تمام شود شاید که روزی زمان هم بی تو معنا پیدا کند شاید که روزی ثانیهها دیگر بهانه تو را نگیرند و شاید روزی بی تو این دنیا رنگ دیگری بگیرد و شاید روزی بیاید که خیال آغشت در خیال نباشد و شاید روزی خاطرههایت در خاطرم نماند و آن روز و آن روز روزی است که من دیگر نفس نمیکشم قلم تورج توجی
-
آواره
یکشنبه 1 شهریور 1405 02:45
اینقدر آواره گشته ام زخم در جان خورده ام که گویی از جنگی هزار ساله برگشته ام اگر دست از دنیا کشیده ام اگر به کنجی بی آدم خزیده ام آخر تو که نمیدانی من چه ها که نکشیده ام بعد از رفتنت وقتی در میان آوار ها داشتم دنبال خودم میگشتم هر کس به هر نحوی یکی با طعنه هایش یکی با خنده هایش یکی با دادهایش یکی با شلاق و دیگری با...
-
دلم امروز
شنبه 31 مرداد 1405 12:49
دلم امروز تو را می خواهد شاعر تورج توجی گوینده اعظم امینی
-
التهاب
چهارشنبه 28 مرداد 1405 14:11
هر ثانیه در التهاب و واهمه چرخ زمان در گل مانده و عقربهها کلافه هوا پر شده از درد و همهمه دلهره آور و آدمیان با جامگانی فاخر بردگانی هستند در عصر حاضر جهالتها هوشمندانه عقل در انزوا و آسمان در انزجاری پر مخاطره و هر دقیقه آبستن هویتی دردناک و خدایی که دیروز به دست منادیانش به ق رسیده و آدم در خود گره خورده نویسنده و...
-
لمس تنت
سهشنبه 27 مرداد 1405 04:44
شاعر تورج توجی گوینده پریناز فرخنده کلام
-
سال ها پیش
سهشنبه 27 مرداد 1405 04:12
-
اخرین نفس
شنبه 24 مرداد 1405 02:53
آخرین نفس پس از آخرین نفس نه نوری آمد نه فرشتهای که دستی دراز کند فقط خاموشی بود خاموشیای که انگار از ابتدای جهان بوده و فقط منتظر لحظهای بود که ما برسیم و در آن فرو بیفتیم در آنسوی مرگ چیزها شکل ندارند اسامی معنا ندارند و زمان مثل کاغذ سوخته پودر میشودآنجا میفهمی آنچه من نامیده میشدچیزی جز انباشتِ ترسها و...
-
چشم گرگی
جمعه 23 مرداد 1405 17:29
نه چراغ چشم گرگی پیر نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه مانده دشت بیکران خلوت و خاموش زیر بارانی که ساعت هاست می بارد در شب دیوانه غمگین که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد در شب دیوانه غمگین مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت هاست همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر نه صدای پای اسب رهزنی تنها نه صفیر باد...
-
شک دارم
پنجشنبه 22 مرداد 1405 21:14
خدایا من به این حرفهای قشنگ و آبکی کمی شک دارم من به دینی که کودکانش سر در زباله دارند شک دارم من به دینی که مردهایش ز ناامیدی سر به دیوار دارند شک دارم من به دینی که عامل فرجام تلخ بیبارانی را تار موی زنی بدانیم شک دارد من به دینی که پیرانش نای مردن هم ندارند شک دارم من به دینی که جوانانش گریان ز احوالات دیروزشان...
-
دیوارخانه
چهارشنبه 21 مرداد 1405 01:47
دیوار خانه دیوار خانه خسته از این تکرار قاب عکسهای تکراری پر از خالی بوی هیچ و اندکی هم بوی کهنگی میآید از تمام این خانه کلنگی کمی خسته و انگار که بیشتر خشکیده آن شمعدانی نشسته بر روی طاقچه باد هم که هی دزدانه سرک می کشد از درز لای پنجره به خلوت من و خاطره و چند عکس سرد و بی حوصله شب خسته از تیک و تاک ثانیههایی...
-
خود عشقی .
دوشنبه 19 مرداد 1405 08:56
شاعر و گوینده تورج توجی مرورگر شما از پخش این فایل پشتیبانی نمیکند.
-
خود عشقی
دوشنبه 19 مرداد 1405 08:44
تو یک نفر همه باعث آزاری همه دردی همه رنجی همه زحمتی ولیکن تو به تنهایی همه درمانی همه آسایشی همه رحمتی تو درمان تمام دردهای منی تو خود عشقی این چنین در من همه تضادی و عین اتحادی همچو مجهولی که معلومی و بسان معلومی که مجهول مانده شاعر و گوینده تورج توجی
-
رسم الغمزه
جمعه 16 مرداد 1405 16:49
رسم الغمزه من که غرق در چشمان تو شدم به ناگه دستانت شدند غریق نجاتم لبانت بر روی لبانم آه کشیدند و من به یک باره احیا شدم آماده برای مرگی دیگر شدم عجب رسم الغمزه ای داری چشمت می کشد دستت نوازش میکند لبت آه می کشد و چشمم بیدار میشود شاعر و گوینده تورج توجی
-
آی آدم ها
پنجشنبه 15 مرداد 1405 03:19
آی مسئولینی که در پشت میزهای خود نشسته شاد و خندانید یک جماعت آدم در اینجا دارد میسپارد جان یک نفر دارد دست و پای دائم میزند در فقر یک نفر دارد میترسد ز فردا یک جوان ناامید در پارک نشسته تنها یک نفر که دارد دست و پای دائم میزند در این روزگار تند و تیره و سنگین که میدانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به...
-
گر ز دنیا
دوشنبه 12 مرداد 1405 07:16
گر ز دنیا دست کشیده ام گر ز عالم بریده ام گر به کنجی بی آدم خزیده ام تو که نمی دانی چه کشیدم من از خودی که بی او شده فرار کردم شاعر و گوینده تورج توجی
-
دل خوش
یکشنبه 11 مرداد 1405 04:21
هوا گرم ست و آتش در نفس دارد این فصل تابستان عجب سرمای آدم کشی دارد غروبش یک آسمان بغض محزون در گلو حبس دارد شب اش هم انگار که راه و بیراه ترس دارد روز هایش پر ز حادثه و همه درد دارد داد ثانیه هایش ختم به قفس دارد شهر گریان و خیابان هایش حسرت و کوچه هایش یاس دارد خوشبختی هم اینجا لباسی مندرس دارد این همه دارد آدم دارد...
-
بی انصاف
شنبه 10 مرداد 1405 03:24
گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات یاد کن صفحه اول نخست دفترت را همانیکه منتظر بود نام قشنگت را حک کنی در عمق لوح وجودش راه روی با او حتی کمی آنطرف تر از ابدیت یادش کن در خاطرت که این راه را تو با او آغاز کردی تو با او شروع ماجراها کردی تو هرشب با تمام دردهایت در او قدم زدی تو در قلب او قلم زدی تمام غم هایت...
-
آدم ها
شنبه 10 مرداد 1405 03:21
تورج توجی : آدم ها توی شلوغی های زندگی هم رو گم نمی کنند! آدم ها توی تنهایی های خودشون آدم ها رو گم می کنند ! وقتی یک نفر توی تنهایی خودش غرق شده وقتی یک نفر خودش رو گم کرده تو رو هم گم می کنه ! حالا حساب کن چند نفر از ما آدم ها تنهائیم چند نفر از ما آدم ها خودمون رو گم کردیم توی تنهایی خودمون فرو رفتیم !؟ انگار همه...
-
لحظه هاست
شنبه 10 مرداد 1405 00:53
حطه ها لحظه هاست که آدمی را در خود فرو می برد لحظه ای نگاهی در نگاهی زنجیر می شود لحظه ای دل نگاهی برای نگاهی تنگ می شود لحظه ای نگاهی در پی نگاهی گریان می دود لحظه ای هزار و یک شبی آوار می شود لحظه ای آشنایی غریبه می شود لحظه ای به ناگه عزیزی نیست می شود لحظه ها گهی ناب اند و گاهی نایاب گهی نخوت گهی رخوت گهی عداوت...
-
بازی بود
شنبه 3 مرداد 1405 20:58
رفتی و باخنده گفتی که بازی بود آن همه ناز از سر مستی بود باشد قبول موج لرزان تنت بر تن بی تابم خیالی بود طعم لبهایت بر روی لب هایم فریب بود احساس انفجار نفسهایت در انفرادی آغوشم همه خواب بود نقش آشفتگی موهایت در خیسی شرم صورتم نقش بر آب بود تپش های وحشی قلبت در میان دستان تشنه من رعشههای تو با هر بوس ام فروپاشی های...
-
همان شب بود
جمعه 2 مرداد 1405 12:43
من همان شب همان شب بود که پاییز بود که هوا هم انگار سردش بود همان شب همان شب که چشمم در پی چشمت گریه میکرد و میدوید همان شب که من تا به سحر دعا میکردم و خدا هم انگار در سکوتی سوزناکتر از آن شب سرد پاییزی رفته بود همان شب لحظه ای فکری دلم را لرزاند اینکه روزها چو باد بیاید و برود و من ندانم تو کجایی دلنوشت و اجرا...
-
جنوب ایران
جمعه 2 مرداد 1405 12:37
جنوب ایران نویسنده و گوینده تورج توجی مرورگر شما از پخش این فایل پشتیبانی نمیکند.
-
بابا نان داد
پنجشنبه 1 مرداد 1405 03:01
خدایا دلم زندگی مثل کودکی هایم را می خواهد از همان ها که معلم می گفت بابا نان داد بابا آب داد نه مثل الان ها که پدر نان ندارد پدر از خجالت آب شد به قلم تورج توجی