دلنوشت و اجرا تورج توجی
دوست دارم اندکی بخوابم
اندکی تو را ببینم و اندک تر از تمام اندک ها نگاهم در نگاهت
برای لحظه ایی آرام گیرد
نمیتوانم سخن بگویم
بعد از رفتنت اینقدر گریه کردم
که بیچاره صدایم صدایش در نمی آید
میشود به خوابم بیایی
تو را به خدا
با تو من خیلی کار دارم
من همانجا هستم
همانجا که دستم را رها کردی
ببخشید نگفته بودم که از تاریکی میترسم
راستی چرا هوا همیشه اینجا تاریک است؟
تو کی برمیگردی لعنتی جوانیم رفت!
من بی تو دارم میمرم
میشود التماس کنم
خواهش کنم که برگردی
نگاه کن موهایم را سفید شدن
دستهایم لرزان شدن
بخدا دارم میترسم
چرا نمی آیی نکند که من مرده ام
خودت گفته بودی
که فقط مرگ جدایمان میکند
آری من مرده ام که تو را نمیبینم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
دلنوشت : تورج توجی
در ازدحامِ روزهای تلخ بی کسی
تورا در چشمانم تمنا می کردم
بسان یک نیاز برای حیات
اما پنهان تر از من در تو
همان جایی
که حتی خدا هم نمیداند کجاست
چشمانت
تمام راز کهکشان
تمام وسعت آسمان
را در خود جای داده
که وقتی نگاهم میکنند
دل در دل دل دل می کند
قلب به یک باره عصیان میکند
جان در آستان جانانش زانو میزند
چشم در بیداد نگاهت به نگاهی رام می شود
و لبهایت...
رازیست ناگفته
که گر باز کنی
باز شوم دیوانه
وگر سکوت کنی
کنم خود را آواره
من از دور در چشمانت سکنا گزیدم
در دور ترین فاصله ها
همان جا که هر شب تو را در خیالم به آغوش میکشم
ای که در آواز هایم زنده تویی
ای که در شعر هایم همه تویی
تو را دوست میدارم
اما از همان دور بلکه دور تر
شاید هم خاطره ای مبهم در ذهن فراموش کار تو
دلنوشت تورجتوجی
قلم تورج توجی
پنجره ای خسته
گرفتار در میان خشت های دیوارخانه ای متروکه
هر خشت این دیوار
صفحه دردیست از دیوانی ناتمام
پنجره سکوت دارد
سکوتی شبیه فریادهای مردی تنها و گریان
گرفتار مانده در شام غریبانی از جنس خزان
پنجره ای
که عمری با اشک های ابر در خود گریسته
و قلبش هم انگار کمی ترک برداشته
باد هر روز با زخمه ای سوزناک صدای پنجره را در می اورد
پنجره هر شب از جفای شب و خاطرهایش
بغض می کند
کسی نمی داند که پنجره از روز اول
دلش از جنس شکستن بود
گاهی خورشید با حرفهایش اورا سوزانده
گاهی هم خزانبه جانش رخنه کرده
گاهی هم در زمستان یخ بسته چشمانش
گاهی رهگذری به پنجره مشت میزند
گاهی گرد و غبار روزگار رنگ ز رخسارش برده
پنجره ای تنها چشم در چشم جاده ای بی انتها
پنجره ای که در او جا مانده خاطره هایی از او
دلنوشت تورج توجی تاریخ نگارش ۳۰ / ۵/ ۱۴۰۴
دلنوشت تورج توجی
من روی تخت دراز کشیدهام. پلکهایم سنگین است و نمیدانم خواب میبینم یا چیزی واقعی رخ میدهد. همهچیز تاریک است، تاریکیای عمیق و بیانتها، مثل دریایی که هیچ نوری از آن نمیتابد. اما زیر این تاریکی، نوری مبهم میدرخشد، لرزان و دوردست، مثل جرقهای که نمیدانی به کجا ختم میشود
قدم برمیدارم. زمین زیر پاهایم نرم و سرد است، شبیه خاکی که با هر قدم فرو میرود. هر نفس، سنگین و آمیخته با بوی نم و پوسیدگی است. سایهها به آرامی حرکت میکنند، میآیند و میروند، و من حس میکنم نگاهشان روی من است، اما هیچ شکل مشخصی ندارند.دلنوشت تورج توجی ✍
لحظه هاست که آدمی را در خود فرو می برد
لحظه ای نگاهی در نگاهی زنجیر می شود
لحظه ای دل نگاهی برای نگاهی تنگ می شود
لحظه ای نگاهی در پی نگاهی گریان می دود
لحظه ای هزار و یک شبی آوار می شود
لحظه ای آشنایی غریبه می شود
لحظه ای به ناگه نیست می شود
لحظه ها گهی ناب اند و گاهی نایاب
گهی نخوت
گهی رخوت
گهی عداوت
گهی سخاوت
قصه هست دیگر
هر قصه غمی دارد و نشاطی
فقط خوب یادت باشد
هر قصه روزی به پایان می رسد
قصه خود، خود بنویس
دست اینان که بی افتد
قصه ات غصه می کنند
دلنوشت تورج توجی
دلنوشت تورج توجی
بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم
چند روزیست که دارم مدام به تو فکر میکنم
چند روزی است
که دارم در خیالم با خیالت خیال ها میکنم
چند روزیست که دارم با لبانم
نام تو را زمزمه میکنم
در نگاهم تو را هر نفس زیباتر و بکر تر می بینم
چند روزیست که دارم در سقاخانه های شهر
برایت شمع نذر میکنم
با اینکه محالست آمدنت
اما به این محال اندیشیدن
دلم را خوش میکنم
درد دارد بعد رفتنت با هر نفس این پیکر و دردمندم
چند روزیست
که دارم به تو فکر میکنم
به تو فکرکردن
داروی ترک توست
این دوایست که هر روز می خورم
هر صبح و هر شب
ولیکن با غصه
این جام خالی را سر می کشم
فراموش کردن تو اما انگار که محال است هنوز
چند روزیست که دارم تمنا میکنم تو را
در لابه لای کهنه همهمه های مبهم عکس های قدیمی
چند روزیست که دارم بی تو عمر خسته را
آهسته دلداری میدهم
چند روزیست که که دنیا چمدان دغدغه هایش را
به امانت سپرده در کنج دل خانه ما
این چند روز که می گویم
از آن روز پاییزی آغاز شد
از جمعه و عصر دلگیرش فراگیر شد
که پاگیر چشم ودلم کرد
غم پاییز و نم باران را
از آن روز در آن سالها می گویم
این چند روز تمام
عمریست که با آخرین نگاهت دارد به انتها می رسد
ای کاش رویاها حقیقت داشتند
اگر رویا ها حقیقت داشتند
سهم من از تو حسرت نبود
یک دل و هزار فرسنگ راه نبود
اگر رویاها حقیقت داشتند
باید بوی عطر تنت تمام خانه را پر میکرد
صدای خنده ات بی درد و غمم میکرد
اما مدتهاست که اینجا سکوت ساکن ست
در دلم ولی فغان ها غوغا میکنند
چند روزیست که دارم بی تو جان میدهم
آرام با رویایت به پایان میرسم
دلنوشت تورج توجی
قلم تورج توجی
✍
تو از همان قبل
از همان قبل تر ها ،همراه من بودی
از همان روز ها که
در پی کودکیم می دویدم
تو با من زندگی کردی
بی آنکه من بدانم
در کوره راه های جاده زندگی
در کوچه پس کوچه های نا امیدی
در تاریکترین ثانیه هایم
حتی در مجهولی اتفاقات معما گونه
آری تو با من همراه بودی
تو در من، از من به من نزدیکتری
من اما از تو خیلی دورم
دلنوشت تورج توجی
دلنوشت تورج توجی:
امروز رفتم محله قدیم باورت میشه هنوز همونجوری هنوز همون آدما خیلی از آدمهای قدیمی هنوز هستند اما خب خیلیها هم رفتن دیگه.
اما حال و هوا انگار حال و هوای همون روزها بود رفتم مغازه آقا مظفر، آقا مظفری چند سالی میشه که فوت کرده طفلکی کرونا گرفت و تموم کرد
رضا پسرش مغازه رو نگه داشت جای باباش کاسبی میکنه هنوز همونجوری پرهیجان و البته کمی هم قتی استرس میگیرهش لکنت میگیره منو که دید
خیلی ذوق کرد بغلم کرد و سریع در مغازه رو از داخل قفل کرد و از در کوچیکه انتهای مغازه رفتیم تو حیاط، چقدر درختای سیب تاک های انگور بزرگ شده بودند
رضا رفت چای بیاره منم نشستم روی همون تخت قدیمی همش فکر میکردم فکر میکردم آقا مظفر تو حیاط هست و داره نگام میکنه
یادش بخیر
رضا با یه سینی چایی اومد نشست بغلم انگار طفلکی خیلی حرف داشت
گفتم چه خبر ؟ هر دو نگاهمون به هم گره خورد یه بغض خیلی بدی انگار گلومونو فشار میداد
همونجوری قطره قطره اشک از گوشه چشمون میافتاد پایین
اون نگاه میکرد به من و من نگاه میکردم به اون،
اون نگاه میکرد به موهای سفید من و من نگاه میکردم به چین و چروک صورتش...
چقدر الکی الکی بزرگ شدیم انگار همین دیروز بود سر یه دونه توپ توی سر و کله هم میزدیم رضا تو همون حالت بغض و ناراحتی گفت آسیه ازدواج کرد خیلی سال منتظر هم بودن اما نمیدونم چرا زندگیشون نشد نپرسیدم ازش
محسن پسر عصمت خانم یادته اونم از زنش طلاق گرفت زنه از روز اولم بازی داشت مهریهشو گرفت و رفت خارج نوه طاهره خانمم به دنیا آمد اما همون فرداش طفلکی شوهرش فوت کرد مش محمد که میشناسیش بنده خدا تا آخرین روز اشت واسه یه قرون پول دنده کلاچ ماشین عوض میکرد
سعید پسر آقا رضایی هفته پیش از کار اخراج شد آخه مهشید خواهرش شوهرش بهش خیانت میکنه تو همون خونه تو همون تخت تو همون اتاق
تاب نمیاره خودشو خلاص میکنه از اون روزم سعید دیگه سعید نشد یه روز میرفت سر کار یه روز نمیرفت انقدر شل کن سفت کن درآورد که اخراج شد فریبا دختر پری خانومم سرطان گرفت یه پاش امامزاده است یه پاش بیمارستان
میدونی امروز همون دیروزیه که اینقدر واسش تلاش کردیم چقدر امید داشتیم الکی الکی پیر شدیم الکی الکی موهامون سفید شد خوشی نکردیم هرچی بود همش همش دویدیم اخرشم نرسیدیم
دلمون گرفت از این بیمهری روزگار
من چیزی نگفتم یه لبی به چایی زدم و گفتم باید برم حالم خیلی خراب بود رضا صدام کرد گفتم بله آقا بغلم کرد های های گریه کرد پیشونیشو بوس کردمو زدم بیرون
یکی میره یکی به دنیا میاد یکی طلاق میگیره یکی ازدواج میکنه یکی بچه میاره یکی بیکار میشه یکی خودکشی میکنه
قشنگی این زندگی کجاست واقعاً
دلنوشت تورج توجی
امروز صبح چشمم بی دلیل باز بیدار شد
ناگهان نگاهش به جای خالی تو افتاد
هوای ابری شهر را لحظه ای بی تو راه رفت
صدای سکوت را شنید ، اتاق نیمه تاریک
را دید یاد این بی کسی هایش افتاد
طفلکی دلش باز گرفت از این آوار غم که
فرو ریخته بر جانش
ناگهان بغضش شکست
مثل صدایش و باز گریست
صبح ما هم اینگونه آغاز شد
دلنوشته : تورج توجی
#تورجtm
تو در لب به انکاری و در دل چه بی تابی
منم در ابهام و مستم انگاری
صبحگاهان به شلاقم می کشی و شباهنگام
مرهمی بر جای تازیانه می نهی
دلنوشت تورج توجی
#تورجtm
ازین لبخندها که به لب دارم
گمان به حال خوب من مبر
این کهنه نقابیست
ففط برای فریب تو...
و آنچه میگوید
راست ترین دروغ !
ای رهگذر
می شود در من نمانی
من هوایم آلوده به تنهایی ست
اینجا صدای ثانیه هایش انگار از ته چاه می آید
و زمان معلوم نیست که کجاست
ای رهگذر
می شود اندکی با دلم مدارا کنی
هنگامه جان دادن
از دور تر ها تماشایم کنی
می شود این قصه بر این من
اینقدر تکرار نکنی
غصه بر غصه ام فریاد نکنی
ای رهگذر تماشایی نیست
جان دادن یک آدم در پای دیوار تنهایی
دلنوشت و اجرا تورج توجی

اعتیاد عجیبی دارد این چشم هایت
تنها یک بار دیدن
اما یک عمر گرفتار و مبتلا بودن
دلنوشت تورج توجی
#تورجtm
بعد تو اینجا
صدای ثانیه هایش
این روزها
انگار از ته چاه در میاد
عقربه های ساعت هم
زورشان به خیال تو نمی رسد
و زمان معلوم نیست کجاست
حتی دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق به سر می برند
دلنوشت تورج توجی
#تورجtm
ازین تکرار پر تکرار روزهای تکراری تنهایی خسته ام
نه این که کسی نباشد
همه هستند
فقط تو نیستی
و من دلم فقط دنبال تو میگردد
گفته اند ز دل برود هر آن که از دیده رود
پس چرا من بیشتر از قبل دوستت دارم ؟!
زنده ماندن مرا
تعبیر به زندگی کردن نکن
قلم تورج توجی
امشب آسمان برف بارید
هم مرا بارید
هم تو را هم بارید
مرا بارید و بر تن
کفن سفید پوشاندم
تو را بارید و بر تنت کرد جامه سفید بختت را همچو لباس پریان قصه ها
بر من هر دانه برف چون تیری تیز
تیغ بر جانم نشاند
تو را هر دانه برف همچو هجوم شکوفه های اطلسی
ریخته بر حریر نازک خیالت
تو تنت به تخت آرزوهایت لمیده
غرق در میان بوسه ها و پیمانه ها
به کامت شد باده و آغوش یار
من تنم تکیده و رمیده
رنجیده و لرزان به تکه تخته ای آرمیده
غرق در میان کوسه ها و پیله ها
به کامم شد همچو زهر
آن قصه ها که در تاکستان داستان می کردم
شب چه سرد نگاهم می کند
سخت می شود نفس کشید
سردی چشمان مه آلود این شب
بسان خنجر غم
زخم می زند هی بر پیکر از پیکار برگشته ی بیمار بی تیمارم
کشان کشان کشانده مرا قلب بی باورم تن بی یاورم را نزدیک ظلم خانه تو
همان جا که فتنه ها شرر ها کردی با دلم
در این ظلمت شب که فقط چراغ خانه تو پیداست
هویداست جان هزار تکه ام
پیش چشم عابران سنگی
خزیدم ازین له شدگی و سرما
کنار دیوار باغت
ثانیه ها چرا ساکتند
عقربه ها چرا در بی زمانی ساکنند
صدای آواز آوازه خوان مرگ می آید
چه ترسی دارد این صدا
و این سکوت شب
و ناله های ساکت قلبم ....
آوازه خوان جام به دست مرا می خواند
چه پر صدا طلب میکند جان بی جانان من را
دگر از من چه مانده مگر ؟
که با داد طلب میکند!
جام به دستم داد
از دور دیدم
از دور دیدم
از دور دیدم
از پنجره اتاقت
تو هم همچو من جام به دست بودی
تو به نوش
و من بنوشم
تو جام جان را
من جام مرگ را
سر بکشیم هر دو مستانه
این باده که داده زمانه به دستمان
تو بنوش و من بنوشم
من جام مرگ و خموشی را
تو بنوش و برقص و سرت سلامت ای یار عهد شکن ما
بهای این دو پیمانه که پیمودیم
ز من طلب کرده ساقی بی طاقت
من در ازایش جان دادم و کندم جان
دمی بعد این دم تلخ
تو حواست بطعم لب یارت
من حواسم به زلف پریشانت
بعد این جرعه که زدیم
من زدم بوسه به دست مرگ و تو بوسه به لب یارت
من تن به تن با مرگ به خاک رفتم و پرکشیدم ز یادت
تو تن به تن رقصیدی و پر زدی کنار آرام جانت
من گریان یقه سرد خاک گرفتم
تو خندان تن به تنش دادی
آسمان بس است دگر
این شب سیاهی و برف
بگذار پایان من شود پایان بی پایان این شب پر رمز و راز دراز
دلنوشت تورج توجی
#تورجtm
مرا سکوت شب صدا میزند
باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست
باز من ، باز شب ، باز فریاد
تلخ یک مست
باز سکوت شب ، باز صدای سازی شکسته، باز صدای خسته من
باز من ، باز اتاقی تاریک
باز بازی این همه خاطرهای تلخ
باز شب باز غم باز این همه درد
باز صدای من دیوانه
دلنوشت تورج توجی
#تورجtm
در زمانی که تنها آرزو مرگ ست
دگر چه فرقی می کند که با کام سیگار بمیرم یا با سیلی دوست
دلنوشت تورج توجی
#تورجtm
دلنوشت و اجرا تورج توجی
من آن شب را خوب به یاد دارم
من بود تو بودی یک کوچه باریک
من سر مست و غافل از همه
در احوال خود فرو رفته
تو اما نگاهت تیز و
حواست به جا و در همه جا جمع
هوا تاریک و کوچه تنها و ما از خود دور و نزدیک تر بهم می شدیم
ناگهان شب انگار شب تر شد
سیاه تر شد
تاریک تر شد
ماه هم به پشت ابر رفت
و صدای غرش چشمانت
گوش زمان را کر کرده بود
به ناگه رعد و برق نگاهت
مرا به خاک و خون کشاند
و از آن شب من
من به دنبال خود
در پی تو آواره ترینم
دلنوشت تورج توجی
نه زمین است و نه خاک است
کهکشان است اینجا
کهکشانی به رنگ خون
جای پنهانِ تماشایِ دو جهان است اینجا
اینجا همان جاست که آدم گریست
خدا دید و آدم به حسین بخشید
آسمان به زمین دوخته چشم
انگار که دنیا هم بغض دارد اینجا
بوسه تلخ نیزه ها
و تن هایی که خون می گریند
لبهای خشک و موهای آشفته در باد
دخترکی به خاک و چادر مادری گشته خاکی
گونه ای کبود و پیکر بی جان پسری در دستان پدر
حکایت درد و غم و غصه دارند انگار
هر قدم قصهی یک زخم عمیق است اینجا
خونِ تاریخ، در این دشت، روان است اینجا
پشت هر ناله ، قیامیست که خاموش نشد
و هنوز از نفسِ عشق، نشان است اینجا
هر که از خویش گذر کرد، به او میپیوندد
کربلا قبلهی جان، نورِ اَمان است اینجا
دلنوشت تورج توجی
قلم توج توجی
آن۰ دم که دمت داد نفسی به دمم
آن دم که دمت زد شعله به جان دلمطرح بی رحم لبت شرارت ها کرده با این دلم
طرز نگاهت شرح شرک و کفر من است
خبر داری
کلامت کافرم کرد و به بند کشاندم
گر هر خدایی اینجا سجده نکند تورا
طناب دار و سنگ و آتش، سزایش باد او را
تو که لب باز کردی شکفتم
در شگفتم چه گفتی که من نشنیدم
فقط بوی شراب لبت
کرد مدهوشم و بی هوشم
نزد تو نتوان دم زد
که تو خالق هر کلامی
محو تماشای تو بودم که
برد دزد چشمانت تمامم را
توبه کردم تا که تو لب گشودی
ز هر جام و جانانی و گوهری
سپرده ام سر به رهت
که یا سر زنی مرا
یا که دستم بگیری
سیاق عشق بازیت رخت سفر کرد تن تب دار بی تابم را
به پایان رسیدم چون تو آغاز کردی
تا تو آواز کردی من خموش شدم
تو خود آغازی
تو بی پایانی
رخت شروع هر قصه ها و نظر بازی هاست
هر نغمه و نوا از تو گیرد توان
تا تو هستی سهمی ندارد کسی از دلبربایی
شب از شراب رویت روایت کرد
شرر زد به جانم و
شهرآشوبم کرد
شراب دگران جز سراب هیچ نیست
جز گذران دوران عمر مست فروشان چیزی نیست
بی مکانست هر مکانی جز مکانت
بی زمانست هر زمان بی یادت
سیاه مست کند مرا سیاهی چشمت
که چشمت خمره می و
هر نگهت پیمانه ای
خیره افتد هر چشمی که به چشمت نگهش افتاد
از چشمش افتد هر چشمی
به غیر چشم شهلایت
زلیخا روی تو ندیده
که دل به برده کنعانی سپرده
زلیخا به صبر و.ملامت های خود مناز
که یوسف خود زلیخایی دارد
که چاه و زندان و بردگی و شلاق
ناز و نعمت و جام زلیخایی
نیاید به چشمش
چون رخ محبوب کرده کورش
چون خوره افتد به جانش
خط و رسم ابروانت را
هر که دید بازی این دو طناز را
ماه که نظر میکند به مه رویت
خجل چند روزی پنهان میشود
بسان دیوانه روانه ام به سویت
چون که مهد جنون است جعد گیسویت
یگانه ای و من بیگانه با غیر تو
بهانه روی تو دارد دلم
درین پر کس آباد هیچ اباد
بیستون تو کجاست که چو فرهاد کنم آن را
کنم چاک گریبان و
گریان مستی کنم
خود مرا حیران خود کردی
یا که زنجیر کن این دست و
دست از سرم بردار
یا که نشان منزلت ده
تا که دمی با دمت اقامت کنم
این اقامه های جنون را