شب تاریک تر از همیشه،
آهسته از دل غروب دارد پیاده می آید
تنها نیست !
سکوت هم با فریاد های بی صدایش پر کرده گوش دنیا را ....
اندکی بعد ماه در گوش غروب نجوایی میکند
و غروب غمگین تا غروبی دیگر غریبانه می رود
و اما من ...
من خسته تر از این غروب و تاریک تر از تاریکی این شب
در غم انگیز ترین نقطه تاریخ و در اندوهناک ترین
حالت ممکن!
که فاصله یمان اندازه یک پلک زدن بین دیروز اسن با امروز، به توو
به تو فکر کردن
شب شکست در منو و من انگار که باز بی تاب تو تو اما باز نیستی
نیستی که ببینی ثانیه های بی تو سکوت دارند
شب سکوت ثانیه سکوت و دنیا سکوت
عجب دنیای سوت و کوریست از وقتی که نیستی
تورج توجی :
✍حواست به نگاهت باشد
بدون نگاهم جایی نرود
گفته بودم به نگاه که نگاهم سخت تعصب می کشد
نگاهی چپ نگاهت کند
نگاهم پاشنه ور می کشد
آن نگاه را هزار پاره میکند
خلاصه خود دانی
حواست به نگاهت باشد
که تنها جایی نرود
چون که نگاهم همه جا
پشت نگاهت باشد
دلنوشت تورج توجی
دلم رفت و دیگر بر نگشت
شب آمد و دیگر صبح نشد
غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت
چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره
زمستان آمد اما از بهار خبری نبود
این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد
همان شب که صدایم در گلو
نگاهم در پی تو ،
قلبم در سینه
با هم شکستند
من برای تو اینگونه تاریک نمی نویسم
من برای مرگ احساسم
اینگونه سیه مینویسم
سوگ دلم را گرفتم که اینگونه یتیم شد
دلنوشته : تورج توجی
d.r.t.t.j.1357
کمی دورتر از منی
اما اینقدر نزدیکی که نفس می کشم تو را
هر شب تپش های قلبت از درونم شعله به قاموسم می زند
هر شب صدایت مرا ز خود فراموشم می کند
نگاهت قصه ها خواند و دلم رسوا کرد
من هر دم بیمار تر و تو بی رحم تر
نگاهم حیران از همچو جیرانی.
بستم دل که آباد کنی این ویرانی را
اما تو پهن کردی بساط این عیاری را
جام نگاهت آیت فتنه هاست
چشمت چشمه شررهاست
مویت انیس و مونس هر نفسم
تو نوای هر قسمم .
آهوان خرامیدن ز تو یاد گرفتند
غزالان بهر خمار چشمت مستند
نجیب و ظریف و عجیبی
که در تخیل هم نمیگنجی
من لب به جام تو زدم یا که تو بوسه به لبم؟
نمیدانم
فقط یاد دارم که آن دم
قلبم با صدای نفست همدم شد
جان آغاز کرد تورا
دل آواز کرد عشق را
تا که لب لرزید و گفت
دوستت دارم
لبت رقصید بر لبانم...
تا که دست به دستم دادی
جاری شد در رگ هایم
هر آنچه در جان داری
دلنوشت : تورج توجی
مرا سکوت شب صدا میزند
باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست
باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست
باز سکوت شب ، باز صدای سازی شکسته، باز صدای خسته من
باز من ، باز اتاقی تاریک
باز بازی این همه خاطرهای تلخ
باز شب باز غم باز این همه درد
باز صدای من دیوانه
دلنوشت تورج توجی
لمس تنت عین طواف کعبه
و من هم تشنه حجر الاسود چشمانت
ای که صدایت
همچو اولین اذان
و من نیز تشنه نماز
بیا و در من زیست کن
که من هم همچو یعقوب
دیر زمانیست
گوشه نشین بیت الاحزان دل گشته ام
من که مسلمان نگاهت شده ام
رخ به نما که ره پیدا شود
موسم حج هست
و من در شوق دیدار...
بی تو من سیاره ای رو به افولم
از من دوری مکن من که اهلیت شدم
در حصار امن آغوش من
و در فراسوی
باورها
اندکی مجال تا که چشمانت
را در چشمانم نقاشی کنم
با هر بوسه ات من یک بم زیر آوار میشوم
من به قصد تو و چشمان قشنگت
زخود کوچ کردم
کوچه ات کجاست که من گرفتار کوی هجر گشته ام
قلم تورج توجی
#تورجtm
تورج توجی :
بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم
مادر....
تو همه وفا و من همه جفا
من ناسپاس و تو اما اندازه نگاه خدا مهربان
من از تو دورم
یک قدم دورتر از دورترین نقطه عالم
من دراین دور ترین زمان هستی
به تو فکر میکنم
به تو ای وارث نجابت
خدا که نیستی
اما ز خدایی چه کم داری
ای که حرم نفس هایت طعنه زند دم مسیحایی را
چه آفرید ای خدا
یحتمل آن تبریک به خلق آدم
تبریک به مقام مادر بود
مادر واژه مقدس
کلامی عطر آگین
مادر یعنی گذشت
از خود گذشت
اما
از تو و آرزوهایت نگذشت
شبی مست بودم
خود ز خود بی خود و
طرد از همه عالم بودم
خدا را گفتم
که آیا وجه اشتراکی
بین عاقلان و دیوانگان هست ؟
گفتم که آیا
بین آنان که در مسجد نام تو رابلند زمزمه میکنند
با آنان که در میخانه با ساغری فریادت میکنند
فصل اشتراکی هست
خدا هم انگار که آن شب بی خواب تر از من بود گفت
آری
مقام مادر
دلنوشت : تورج توجی
اندکی از غروب گدشته بود
زمین در زمستان و در کولاک مانده
کمی افسرده و لرزان !
آسمان تازه چراغ اتاقش را خاموش کرده و از پنجره اتاقش ستاره ها را می شمارد تا چشم ماهش به خواب رود
و هوا هم انگار که سردش بود ،
و اما حال شهر
حال شهر خوب نبود و کمی انگار خراب،
که خراب تر بود
اما در خانه ما اوضاع جور دیگر بود
تو تازه رفته بودی و من
منتظر و چشم به راهه برگشتنت،
نه در اینجا بودم و نه در هیچ جای دیگر
نمیدانم که کجا بود
اما انگار که زمان و مکان پشت دروازه های آنجا اجازه ورود نداشتند
حال عجیب و حالت غریبی بود
شلوغ بود مثل همان چند شنبه بازاری که تو را برای اولین بار دیدم
یادت می آید؟
که سیب سرخی را در دست داشتی و عاشقانه لمسش میکردی که ناگهان نگاهمان به هم گره خورد،
یادش بخیر چه خجالتی کشیدی و زیرچشمی دلبریها کردی
و مرا به دنبال خود به توی در توی معماگونه ای کشاندی
و من آنروز پی تو آمدم
و نمیدانستم که تمام عمر می شود کار من که دنبال تو بگردم!
ادم ها اینجا توجهی نمیکنند به آدم ،
نه ظاهرت مهم هست و نه انگار زبان تو را میفهمند ........
ولی دلم روشن است که تو اینجایی، بوی تو می آید ،
اندکی قدم بر میدارم ،
در لا به لای این همه سکوت یکی مرا صدا می زند ،
یکی مرا میخواند
و تو بودی،
من یک بار دگر تو را در شلوغی دیدم ،
و باز این چشم ها
و باز این چشمها که به آدم فراموشی میدهد ،
تو چه زیبا شده بودی
چقدر دل چشم هایم برای چشمهایت تنگ شده بود،
بغض کرده بودیم خواستم بگویم کجا بودی؟
که تو مرا در آغوش گرفتی
مثل کودکی که از ترس به مادر خود محکم چسبیده باشد ،
کم کم صدای قلبت سکوت را شکست و با قلبم مدارا نکرد ،
چه حرفها داشتی برای گفتن ،
چقدر حرفهای نگفته داشتی،
انگار مدتهاست ندیده بودمت،
تند تند و با هق هق سخن می گفتی
و انگار که دیرت شده ،
سخت مرا میفشردی،
مثل بغل کردن های خداحافظی ،
این بار وقتی در آغوشم بودی تازه فهمیدم که ندارمت،
و این بی رحمانه ترین و بی منطق ترین حالت ممکن بود
این بغض
این گریه
این صدای شکسته
چه میگوید خدایا ?
تاز ه فهمیدم که تو سفر کردی
و تو زیر آوار این شهر ماندی
و من دیگر نمی بینم تو را
و تو دیگر بر نمی گردی
همهمه ها بیشتر شد
و انگار که وقت ملاقات تمام شده باشد
و خدا هم کمی آنطرف تر به نظاره نشسته بود
و چیزی مینوشت ،
ناگهان صدایی مرا جدا کرد از تو،
لعنت به این صدا .
صدای امداد گری بود که میگفت جنازه تو را از زیر آوارشهر پیدا کردند
و تو رفته بودی ...
و من در خانه با دیوار ترک برداشته
تاریک و سیاه
هنوز باور به رفتنت ندارم
دلنوشته ای تقدیم به زلزله زدگان شهر خوی
تورج توجی
تورج توجی :
اگر دراینجا انتخاب درد به اختیار باشد
بیزار میشدم از انتخاب هر دردی به غیر از دردت
خوب میدانم که به دیدارم نمی آیی
برای تیمار دل آزرده ام
مرا تک بیتی از دیوانت نمی خوانی
احوالی ازین آزرده به کنجی مهجور خزیده نمیگیری
ولیکن من تکرار میکنم هر دم با جان و از دل
خیال ماه رویت را
با اینکه می دانی بیمارم
اما هنوز دست از این عصیانگری که بر نمیداری
این قافله بی سپاه را خود به تو سپرده ام
با اینکه رسم غارتگری ات را خوب میدانستم
گر چه می سوزاند دردت تمام عمق وجودم را
ولیکن جان بی جانان مرا
این دردجانانه
جان در جان من
جانانه می فزاید
هستم خریدارش درین بیخبر آباد از رخسارش
میدانم که بسیارست این مطاع بهایش
اما جز جان که چیزی ندارم در ازایش
دلنوشت تورج توجی
سوگند به تمام دوستت دارم های دروغینت
که زین پس حتی در اغوشت هم تنهاتر خواهم بود
همان نازها
که غمزه هایت
با رقص لبانت
هدیه ام میکردی
میدانستم که بازیست
اما در مرام ما هدیه پس دادن گناه هست گناه
سوگند به فریب چشمانت
که دارم این سراب را باور میکنم
نه از روی این دل که سادگی پیشه دارد
چون گر به دروغ هم که باشد
ارام میکیرد دلی که به دام تو افتاده باشد
وعده رهایایی هیچ صیادی
نداد به صید خود
اما تو بگو...
که می گذاری
گه گداری در خیالت رها شوم
حتی به دروغ
هر چند عمر دروغ ها کوتاه هست
ولی عمر من انگار که کوتاه ترست
ازین لبخندها که به لب دارم
گمان به حال خوب من مبر
این کهنه نقابیست
فقط
برای فریب تو...
و آنچه میگوید
راست ترین دروغ است
دلنوشت تورج توجی
جز نبودنت هیچ چیزی واقعیت ندارد
جز بودن تو در همه ثانیه هایم
همه بودن ها دروغی بیش نیست
جز غروب قرمز چشمان هراسان تو
پیش دریای گریان چشمان من
تمام غروب ها نقاشی ابلهانه ای بیش نیست
تمام حقیقت ها جز حقیقت رفتن تو
مشتی اوهام کودکانه ای بیش نیست
پرندگان و نشاط صبحشان
صحبتی جز خرافاتشان نیست
بعد از تو دیگر هیچ چیز واقعی نیست
حتی خود واقعیت (دلنوشت تورج توجی )
بی هدف در حوالی تو
درین هوای گرفته می چرخم
بی مقصد دارم میگردم در این خیابان ها که انتهایش دیگر تو نیستی
دارم میگردم دنبال درمان دردی که میسوزاند این اندکی مانده از من را
برای خودم نگران نیستم
نگران تو بودم در شبی گذشت که گشت گلشنمان به ای کاش ها و آه و حسرت ها
به شبی که کوتهی آن همچو موهایت در آن روزهای آشنایی بود
و بلندایش اینقدر بلند که پایانش من خواهم بود
درین بیهوده زمان
درین هوای گرفته شهرت
با جان بی جانم آهسته انگار به دنبال هیچ میگردم
انکار نمیکنم این ابهام که در حال من و حال این شهر گره خورده
در دیارم از همه دلگیر و درمانده
در شلوغی اینجا هم که خانه مان در خزان مانده
دل از دل دور مانده
عمری نیست دیگر
و من درین کوچه های بی معنی،
تجسم میکنم تمام آن رویا ها را
که در سینه باعشق داشتم می کاشتم
که من با تو در زیر بارانزیراین ابرها
با آهنگ قلاببا ساز باران
با نوای عشق
هم پای با تو هم آواز کنم
اما نشدتنهایی جان دادن
و دل خاک کردن
اما تودلنوشت تورج توجی
Turaj tuji
قلم و اجرا تورج توجی:✍
قسم به این بغض های مانده در صدایم
قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم
قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم
قسم به این غم نهفته در غروب هایم
قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم
قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم
گاهی میشود
که از تو خالی میشوم
همان گاه به یک باره جهان
در من آوار می شود
تمام تنم به التماس زانو میزند
زمان سکوت میکند
دنیا همان لحظه از حرکت می ایستد
تمام کهکشان متوقف میشود
و من در امتداد سکوت سوخته شهر
در پی نگاهت قیام میکنم
همه کوچه ها و خیابان ها را در میان خاطره های پیر و خسکته تر از خودم
قدم میزنم تا بلکه شاید نشانی از تو نفس هایم را مست کند
گاهی می شود که میفهمم من از تو خالی نیستم
گاهی من
حتی چند دقیقه بیشتر از ابد به تو فکر میکنم
گاهی من تو را در دورترین سیاره به زمین میبینم
گاهی که نه
من هرروز خودم را به شوق دیدارت
در خود جای میگزارم ....( دلنوشت تورج توجی)
نهفته در دل ثانیه هایم انگار بغضی غریب
نشسته در جان دقایقم سکوتی پر سوز
حرفی نگفته با من دارد پیر میشود
ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته
چشمانم خسته از بی تو دیدن ها به چمدان گوشه اتاق خیره گشته
و دلی که دل دل میکند
و پاهایی که به گمانم کمی ترسیده
و خانه ای پر از همهمه
در سکوتی دردناک
دارد خاموش می شود
و باز هم آن چمدان لعنتی
و باز هم سفری انگار که بی برگشت
و جاده ای رو به رو
پر ز ابهام و تردید
و آسمانی که جز باران
حسرت حرفی نمی داند
شب تاریک تر از همیشه،
آهسته از دل غروب دارد پیاده می آید
تنها نیست !
سکوت هم با فریاد های بی صدایش پر کرده گوش فلک را ....
اندکی بعد ماه در گوش غروب آرام نجوایی میکند
و غروب غمگین تا غروبی دیگر غریبانه می رود
و اما من ...
من خسته تر از این غروب و تاریک تر از تاریکی این شب
در غم انگیز ترین نقطه تاریخ و در اندوهناک ترین
حالت ممکن!
که فاصله یمان اندازه یک پلک زدن بین دیروز است با امروز،
به تو فکر می کنم
شب شکست در منو و من انگار که باز بی تاب تو و تو اما باز نیستی ،
نیستی که ببینی ثانیه های بی تو سکوت دارند
شب سکوت و ثانیه سکوت و دنیا سکوت !
عجب دنیای سوت و کوریست این دنیا از وقتی که تو نیستی
تورج توجی :
✍حواست به نگاهت باشد
بدون نگاهم جایی نرود
گفته بودم به نگاهت که نگاهم سخت تعصب می کشد
نگاهی چپ نگاهت کند
نگاهم پاشنه ور می کشد
آن نگاه را هزار پاره میکند
خلاصه خود دانی
حواست به نگاهت باشد
که تنها جایی نرود
چون که نگاهم همه جا
پشت نگاهت باشد
دلنوشت تورج توجی