کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

شب برفی

امشب آسمان برف بارید 

 هم مرا بارید 

هم تو را هم بارید 

 مرا بارید و بر تن

 کفن سفید پوشاندم

تو را بارید و بر تنت کرد جامه سفید بختت را همچو لباس پریان قصه ها 

بر من هر دانه برف چون تیری تیز

تیغ بر جانم نشاند 

تو را هر دانه برف همچو هجوم شکوفه های اطلسی

 ریخته بر حریر نازک خیالت

تو تنت به تخت آرزوهایت لمیده 

غرق در میان بوسه ها و پیمانه ها 

به کامت شد باده و آغوش یار

من تنم تکیده و رمیده

رنجیده و لرزان به تکه تخته ای آرمیده 

غرق در میان کوسه ها و پیله ها

به کامم شد همچو زهر 

آن قصه ها که در تاکستان داستان می کردم 

شب چه سرد نگاهم می کند 

سخت می شود نفس کشید 

سردی چشمان مه آلود این شب 

بسان خنجر غم

زخم می زند هی بر پیکر از پیکار برگشته ی بیمار بی تیمارم 

کشان کشان کشانده مرا قلب بی باورم تن بی یاورم را نزدیک ظلم خانه تو 

همان جا که فتنه ها شرر ها کردی با دلم

در این ظلمت شب که فقط چراغ خانه تو پیداست

هویداست جان هزار تکه ام

پیش چشم عابران سنگی

خزیدم ازین له شدگی و سرما

کنار دیوار باغت 

ثانیه ها چرا ساکتند 

عقربه ها چرا در بی زمانی ساکنند 

صدای آواز آوازه خوان مرگ می آید 

چه ترسی دارد این صدا 

و این سکوت شب 

و ناله های ساکت قلبم ....

آوازه خوان جام به دست مرا می خواند 

چه پر صدا طلب میکند جان بی جانان من را 

دگر از من چه مانده مگر ؟

که با داد طلب میکند!

جام به دستم داد 

از دور دیدم 

از دور دیدم

از دور دیدم

از پنجره اتاقت

تو هم همچو من جام به دست بودی 

تو به نوش 

و من بنوشم 

تو جام جان را 

من جام مرگ را 

سر بکشیم هر دو مستانه 

این باده که داده زمانه به دستمان

تو بنوش و من بنوشم 

من جام مرگ و خموشی را 

تو بنوش و برقص و سرت سلامت ای یار عهد شکن ما 

بهای این دو پیمانه که پیمودیم 

ز من طلب کرده ساقی بی طاقت 

من در ازایش جان دادم و کندم جان

دمی بعد این دم تلخ

 تو حواست بطعم لب یارت

من حواسم به زلف پریشانت

بعد این جرعه که زدیم

من زدم بوسه به دست مرگ و تو بوسه به لب یارت

من تن به تن با مرگ به خاک رفتم و پرکشیدم ز یادت

تو تن به تن رقصیدی و پر زدی کنار آرام جانت

من گریان یقه سرد خاک گرفتم 

تو خندان تن به تنش دادی

آسمان بس است دگر

 این شب سیاهی و برف

بگذار پایان من شود پایان بی پایان این شب پر رمز و راز دراز

دلنوشت تورج توجی 

#تورجtm

سکوت شب

مرا سکوت شب صدا میزند 

باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست 

باز من ، باز شب ، باز فریاد

تلخ یک مست 

باز سکوت شب ، باز صدای سازی شکسته، باز صدای خسته من 

باز من ، باز اتاقی تاریک 

باز بازی این همه خاطرهای تلخ 

باز شب باز غم باز این همه درد 

باز صدای من دیوانه

دلنوشت تورج توجی

#تورجtm

مرگ

در زمانی که تنها آرزو مرگ ست 

دگر چه فرقی می کند  که با کام سیگار بمیرم یا با سیلی دوست

دلنوشت تورج توجی 

#تورجtm

آن شب

دلنوشت و اجرا تورج توجی

من آن شب را خوب به یاد دارم 

من بود تو بودی یک کوچه باریک 

من سر مست و غافل از همه 

در احوال خود فرو رفته 

تو اما نگاهت تیز  و 

حواست به جا  و در همه جا جمع

هوا تاریک و کوچه تنها و ما از خود دور و نزدیک تر بهم می شدیم 

ناگهان شب انگار شب تر شد

سیاه تر شد 

تاریک تر شد 

ماه هم به پشت ابر رفت

و صدای غرش چشمانت 

گوش زمان را کر کرده بود

به ناگه رعد و  برق نگاهت 

مرا به خاک و خون کشاند

و از آن شب من 

من به دنبال خود

در پی تو آواره ترینم 

دلنوشت تورج توجی

نه زمین است و نه خاک

نه زمین است و نه خاک است

کهکشان است اینجا

کهکشانی به رنگ خون

جای پنهانِ تماشایِ دو جهان است اینجا

اینجا همان جاست  که آدم گریست 

خدا دید و آدم به حسین بخشید 

آسمان  به زمین دوخته چشم 

انگار که دنیا هم بغض دارد اینجا

بوسه تلخ نیزه ها 

  و تن هایی که خون می گریند

لب‌های خشک و موهای آشفته  در باد

دخترکی به خاک و چادر مادری گشته خاکی 

گونه ای کبود و پیکر بی جان پسری در دستان پدر

حکایت درد و غم و غصه دارند انگار

هر قدم قصه‌ی یک زخم عمیق است اینجا

خونِ تاریخ، در این دشت، روان است اینجا

پشت هر ناله ، قیامی‌ست که خاموش نشد

و هنوز از نفسِ عشق، نشان است اینجا

هر که از خویش گذر کرد، به او می‌پیوندد

کربلا قبله‌ی جان، نورِ اَمان است اینجا

دلنوشت تورج توجی



آن دم که دمت داد به دمم

قلم توج توجی

آن۰ دم که دمت داد نفسی به دمم

آن دم که دمت زد شعله به جان دلم
آن دم که دمت می ناب داد به لبم
آن دم که دمت داد داد به دادم
جز ره کویت هیچ قصد نکرد این دل دردمندم
خود ز خود بی خود و طرد رفتم ز خود
به سوی یه کویت بی قوم و قبیله ره سپردم
در این بادیه بی باده در پی قبله تو آواره گردیدم
دوان دوان هر سو سراغت را بگرفتم
هر سحر نبض و تپش قلب تو
آوای خوش تار و دم نار تو
هوشیار کند این جان به خواب رفته را
از قبل خود جز تو را جستن چیزی به خاطر ندارم
از حال خود جز تو را دیدن چیزی نمی خواهم
از بعد خود تو را جز وصالت چیزی نمی خواهم

طرح بی رحم لبت شرارت ها کرده با این دلم
طرز نگاهت شرح شرک و کفر من است
خبر داری
کلامت کافرم کرد و به بند کشاندم
گر هر خدایی اینجا سجده نکند تورا
طناب دار و سنگ و آتش، سزایش باد او را
تو که لب باز کردی شکفتم
در شگفتم چه گفتی که من نشنیدم
فقط بوی شراب لبت
کرد مدهوشم و بی هوشم

نزد تو نتوان دم زد
که تو خالق هر کلامی

محو تماشای تو بودم که
برد دزد چشمانت تمامم را

توبه کردم تا که تو لب گشودی
ز هر جام و جانانی و گوهری
سپرده ام سر به رهت
که یا سر زنی مرا
یا که دستم بگیری
سیاق عشق بازیت رخت سفر کرد تن تب دار بی تابم را
به پایان رسیدم چون تو آغاز کردی
تا تو آواز کردی من خموش شدم
تو خود آغازی
تو بی پایانی
رخت شروع هر قصه ها و نظر بازی هاست
هر نغمه و نوا از تو گیرد توان
تا تو هستی سهمی ندارد کسی از دلبربایی
شب از شراب رویت روایت کرد
شرر زد به جانم و
شهرآشوبم کرد
شراب دگران جز سراب هیچ نیست
جز گذران دوران عمر مست فروشان چیزی نیست
بی مکانست هر مکانی جز مکانت
بی زمانست هر زمان بی یادت
سیاه مست کند مرا سیاهی چشمت
که چشمت خمره می و
هر نگهت پیمانه ای
خیره افتد هر چشمی که به چشمت نگهش افتاد
از چشمش افتد هر چشمی
به غیر چشم شهلایت
زلیخا روی تو ندیده
که دل به برده کنعانی سپرده
زلیخا به صبر و.ملامت های خود مناز
که یوسف خود زلیخایی دارد
که چاه و زندان و بردگی و شلاق
ناز و نعمت و جام زلیخایی
نیاید به چشمش
چون رخ محبوب کرده کورش
چون خوره افتد به جانش
خط و رسم ابروانت را
هر که دید بازی این دو طناز را
ماه که نظر میکند به مه رویت
خجل چند روزی پنهان میشود
بسان دیوانه روانه ام به سویت
چون که مهد جنون است جعد گیسویت
یگانه ای و من بیگانه با غیر تو
بهانه روی تو دارد دلم
درین پر کس آباد هیچ اباد
بیستون تو کجاست که چو فرهاد کنم آن را
کنم چاک گریبان و
گریان مستی کنم
خود مرا حیران خود کردی
یا که زنجیر کن این دست و
دست از سرم بردار
یا که نشان منزلت ده
تا که دمی با دمت اقامت کنم
این اقامه های جنون را

بازی خدا

شبی بود آن شب

همان شب بود که مهتاب در آسمان و

آسمان هم ستاره باران

همان شب بود که شب از نیمه هاگذشته بودو تو سرگرم با منو

من اما نگران فردا

همان شب بود از همان شب هاکه تو میگفتی

مرگ مگر قصه مان رو تمام کند

تو میگفتی و من اما کام میگرفتم

کمی از سیگار ‌ و کمی هم از روزگار

خدا انگارکه آن شب کمی بیخواب بود

از آن دورها به گمانم که شنید

و تو مشغول همان حرفها ولی من چشم در چشم خدا

من میدانستم که چه شد در لحظه ای و خدا هم فهمید

و تو خوابیدی من اما باز بیدار و باز میترسیدم

از این امروز و از ابن حرفها

خدا بازیش گرفت و‌ از فردا عاص هایش را انداخت

یک تک غم انداخت و جمع کرد حال قشنگم را

یک تک درد انداخت ‌‌و جمع کرد آسایشم را

یک تک دل انداخت و دلم را بی دل کرد

اکنون نوبت تو‌ بود

من منتظر ‌و چشم به دستت دوخته

خدا هم در انتظار تو اما تو ترک آن بازی کردی و رفتی

گفتم کجا پس ؟

گفتی؛ چند روزی خوش گذشت و خداحافظ

گفتم که! لاکردار دلم پس چه؟

گفتی کدام دل و رفتی

و من هنوز خسته و درمانده

تو اما صدای خنده هایت تمام شهر را گرفته

صفحه نخست

گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات ، یاد کن صفحه اول دفترت را ، همانیکه منتظر بود نام قشنگت را

حک کنی در عمق لوح وجودش،

راه روی با او

حتی کمی طرف از ابدیت

یادش کن در خاطرت

که این راه را تو با او آغاز کردی ....

تو با او شروع ماجراها کردی

تو هرشب با تمام دردهایت در او را قدم زدی

تو در قلب او قلم زدی تمام غم هایت را

ولی

هر جا که خندیدی یادت رفت آن سنگ صبور شبهایت را

هر جا که دلت گرفت سراغش را گرفتی زخمی زدی و رهایش کردی

، خطوط مبهم زندگی ات را

تو در او تمرین کردی بارها و بارها

وقتی که از غمها تمامش کردی

تازه درس بی مهری آغاز کردی

خیلی تندتر از هر زودی

زودتر از هر روزی

در صفحه ای دیگر خوش رقصیدی و خندیدی و مشق عشق خوش خطی کردی ،

هر جا که رسیدی به رسم مهربانی و ادب

حتی برای لحظه‌ای کوتاه

دستی بکش سنگ مزارش را

با قطره اشکی کمی سیرابش کن

این از یاد رفته تشنه را

که دریغ کردی ازو تمام هستیش را...

عقربه های ساعت کمی از او گذشته

اما هنوز دارد دغدغه هایت را به سینه

با احترام خیالت یادش کن ، او میتوانست در دل خود جای دهد احساس ناب شاعره ای را، یا که شود نقش قشنگی از رخ مهتاب به دیوار اتاقی

اما او خواست تو را

تا که معمای دلت ،راز نهانت یا که درد و غمت را به دامان او هدیه کنی

با تمام جان و دلش شد خریدار غمت ...

خرید و به پایان رسید تا که تو آغاز کنی صفحه ای از فصل نویی را

صفحه ای از فصل عاشقانه ای را

صفحه ای از فصل بهاری را

دور از انصاف بود

که مچاله کنی در دستانت آنکه روزی هم پای درد تو درد کشیده بود

تورج توجی

#تورج

حکایت پیر و جوان

کوچه ایی گذر میکردم
سخت در عجب بودم از این آشفته حالی که داشتم
نم نم بارانکی برزمین نشست
و نم نمک شد بارانی تند و بی
نمک
دوان دوان پناهی یافتم کنار خانه ایی قدیمی
دیدم که پیری با محاسن سفیدی
با لباس مندرسی که به تن دارد
نزدیک آمد و کنارم ایستاد
تا خواستم بگویم سلام...
قبل از من گفت علیک سلام
ببین نعمت خدا را..
خدایا شکرت
خنده ام گرفت پیرمردی با این لباس پاره ای که به تن دارد طوری حرف میزند
که گمان برده علامه دهر است
با تمسخر خواستم بگویم ای پیر مرد
تو مگر چه داری؟ که زبانی همچو شکر به شکر داری ؟
باز قبل از من گفت آرامش و دیوانگی با هم دارم.
کم کم عجیب شد حرف هایش
با ترس خواستم بگویم که تو از کجا میدانی؟
باز قبل از من گفت؟ نترس غریبه نیستم
نه زاهد نه عارفم نه حاکم نه عالمم
من فقط بنده ایی از بندگان خدا هستم .

در من انگار شوقی پدید آمد عاجزانه گفتم مرا چیزی بگو
پندی نصیحتی... نگاهم کرد
و در حالی که داشت میرفت
گفت هر دستی برای دوستی نیست
شاید بیعتی با شیطانی باشد
هرنگاهی عشق نیست
شاید گناهی باشد نابخشیدنی
هر زبانی حقیقت گو نیست
شاید کلامی شیوا باشد
اما صدا صدای جهنمی همین نزدیکی ها باشد
و عشق هرزگی نیست
و هر هرزه ای در جهنم نیست
و هر جهنمی در آن دنیا نیست
و آن دنیا شاید این که ما میگوییم نیست
و آنچه که ما میگوییم شاید که حقیقت نیست!۸
و هر حقیقتی حقیقت نیست
و هر نیستی نیست نیست
گفتم : پس من چه کنم
گفت: سخت نگیر اما جدی باش،
جدی باش اما اهل دل و اهلی دلدار باش


خسته

خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش

این همه خواستن و این همه رفتن

لیک عاقبت کار شود

این همه نرسیدن حاصلش؟!

این همه اشک 

اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم

دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت  برایم ...

من و این دل پر فریاد

چه کنیم 

ز تو و آن هم بی داد 

دلنوشت تورج توج

امشب مستی

✍دلنوشت و اجرا تورج توجی✍

امشب مستی در چشمان تو بیداد کرده 

عاقلان دیوانه وخفتگان بیدار کرده

شب لای گیسوان تو جا خوش کرده

ماه در میان رخساره تو خانه کرده

چال گونه ات مبنای پیدایش هر فالی شده

ناز لبانت نقطه آغاز غزل ها شده 

باد با عطر تنت اینگونه شیدا شده

شراب از اخم تو تلخ شده 

با رنگ لبت هم شکل شده

با خنده تو مست شده

هر نوا با ناز تو آواز شده 

تار با نفس های تو ساز شده

شیوه زخمه زنی از ابروان تو آغاز شده / تورج توجی/

#تورجtm  #دلنوشت  #دلنوشته_خاص #دکلمه_احساسی 



سیاه مست کند مرا

سیاه مست کند مرا سیاهی چشمت

که چشمت خمره می و

هر نگهت پیمانه ای 

بسان دیوانه روانه ام به سویت

چون که مهد جنون است جعد گیسویت

یگانه ای و من بیگانه با غیر تو

بهانه روی تو دارد دلم 

درین پر کس آباد هیچ اباد

بیستون تو کجاست که چو فرهاد کنم آن را

کنم چاک گریبان و 

گریان مستی کنم

خود مرا حیران خود کردی 

یا که زنجیر کن این دست و

دست از سرم بردار 

یا که نشان منزلت ده

تا که دمی با دمت اقامت کنم 

این اقامه های جنون را

قلم‌تورج توجی

ک‌ه می گوید بین ما

که می‌گوید بین ما حرفی دگر نمانده بود؟

که گفت حرفی دیگر نمانده بین من و تو؟

غیر از آن همه تلخی  

آن همه سردی! 

حرفی هم مانده بود هنوز!  

آن هم یک دوستت دارم بود

ساده بود اما!  

انگار جای دیگری به امانت بود

دلنوشت تورج توجی

تو رفتی

تو رفتی

زمان رفت 

خنده رفت 

روز رفت 

روزگار هم رفت از وقتی که تو رفتی 

من ماندم 

خزان ماند

باران ماند 

غروب هم ماند 

من ماندم

و دلی شکسته 

و حرف هایی نگفته

و دست هایی که از تو خالی ماند ....

من و این‌شب ویرانه

تورج توجی ✍⬇️⬇️

من و این  شب ویرانه 

تو و آن شب مهتابی

من و این چمدان بسته

تو و  آن چشمان جادویی

من و این خانه مخروبه 

تو و تخت پادشاهی

من و این صدای بریده

تو و آن خنده فریبنده

من و  این ساغر شکسته 

تو و آن باده هزار ساله

من و این سینه سوخته

تو و آن لب خندان

من و این حال دلمرده

تو و آن نگاه بُرنده

من و این شمع خموش گشته 

تو و آن دلبری های عامدانه

من و این همه شرح غمنامه

تو و آسمان و ماه و ستاره 

من و این غمخانه

تو آن مرام بی رحمانه 

من و  این همه خاطرهای در جان مانده

تو  و  آن همه خاطره های فراموش شده

من و چند  عکس سرد و این نفس های خسته 

تو و آن طنازی و آواز جانانه

من و این چند قدم به آخر مانده 

تو و این چند قدم از من دور شده

دلنوشت تورج توجی

نکند

" نکند "

نکند که چشم از نگاهم برداری

نکند که با رخ قلبت قلعه دلم را ویران کنی 

رخت سیاه برتن بختم کنی

نکند که زبانم لال قصد اغیار کنی

نام یار دگر بر لب خود آواز کنی 

دلم را پیش این جماعت دربه درکویت کنی

نکندکه ابروی تیز کنی 

بهر ستیز سینه ستبر کنی

جان مرا با این معرکه ات رسوا کنی

نکند که موی چو آبشار کنی

از آن دور بر گردنم افسار کنی

نکند که دل ز دلم رها کنی...

نکند که رسم بر جفا آغاز کنی

بی وفایی بر سر بازار فریاد کنی

نکند اخمی با من دیووانه کنی

ذهن مرا چو کلافی آشفته کنی

میشود  اندکی با دلم مدارا کنی؟

جام خالی جانم را با باده ای مداوا کنی؟

دلنوشت تورج توجی

✔پیج اینستاگرام d.r.t.t.j.1357@

✔یوتیوب turaj40@

✔کانال تلگرامی سوته دلان : toura57@

خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش

خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش...

این همه خواستن و این همه رفتن!

لیک عاقبت کار شود

این همه نرسیدن حاصلش؟!

این همه اشک 

اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم 

دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت  برایم ...

من و این دل پر فریاد

چه کنیم 

ز تو و آن همه بی داد 

دلنوشت تورج توج

خسته ام ازین راه

خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش...

این همه خواستن و این همه رفتن!

لیک عاقبت کار شود

این همه نرسیدن حاصلش؟!

این همه اشک 

اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم 

دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت  برایم ...

من و این دل پر فریاد

چه کنیم 

ز تو و آن هم بی داد 

دلنوشت تورج توج

زمان در بی هویت ترین حالت ممکن

تورج توجی ✍

زمان در بی هویت ترین حالت ممکن

ثانیه هه در سکوتی انگار در انکاری ترسناک 

و دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق

و ترسی بیداد می‌کند در دل شب 

ترس فردایی که زود آمد/ قلم تورج توجی /



امشب مستی در چشم تو بیداد کرده

امشب مستی در چشم تو بیداد کرده 

عاقلان دیوانه و خفتگان بیدار کرده 

شب در لای گیسوان تو جای خوش کرده 

ماه در رخسار تو خانه کرده

چشم تو شروع فصل "کوچ کردن از خود "شده 

چال گونه ات نقطه آغاز غزل ها شده 

باد با عطر تنت اینگونه شیدا شده

شراب از اخم تو تخ شده 

با رگ لبت هم شکل شده 

با خنده تو مست شده 

هر نوا با ناز تو  آواز شده 

تار با نفس تو ساز شده 

شیوه زخمه زنی از ابروان تو آغاز شده 

دلنوشت تورج توجی 

 https://t.me/toura57