کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

تو همان انکار ثانیه های هر صبح منی

تو همان انکار ثانیه های هر صبح منی

تو همان دلمردگی دقایق هر شب منی

تو همان اشک بی حاصل هر لحظه منی

تو همان بغض نشکسته در صدای منی

تو همان غم نهفته در آواز منی

توهمان حسرت جاوید مانده در نگاه منی 

تو همان اولین قطره اشک آخرین بغض منی

تو همان پاسخ هیچ منی 

به همه وقتی که می پرسند تو را چه شد؟

و من می‌گویم هیچ !!

تو همان هیچ پر از ابهام دنیای منی

تو همان سوال بی پاسخ من از خدایی 

تو همانی که تمام را تمام کردی 

دلنوشت تورج توجی

آخرین روز

آخرین روز
روز بدی بود، آخرین روز
جمعه بود و عصر ویرانگرش
هوا درد داشت و آسمان غم
من هم، ناله و سازم آه
غروب آمد زخمی تر از دیروز
من بودم و سیگارهای نصفه خاموش شده در فنجان قهوه
همان فنجانی که هیچ وقت ، فالم را درست نگرفت
من بودم و شب بود و سکوت و خشاب قرص های خالی بی اثر
هنوز امید داشتم که صبح می آید
اما بعد از تو هیچ وقت دیگر صبح نیامد
بعد از تو درد که دید درد دارم
شد همدرد دردهای بی درمانم
غم که به غمخانه ی من آمد
چو غمگین دید دل غمزده ام را ، غمخوارم گشت
بعد از تو با درد هم سفره و با آه ، هم ناله بودم .
بعد از تو من در تکرار شبی که تو رفتی
هر شب هزار بار مردم

دلنوشت تورج توجی 

سکوت خانه آرام از لای خشت های دیوار اتاق مرا


سکوت خانه به آرامی 
از لای خشت های دیوار  اتاق  مرا به فریاد می خواند
شب انتهایش انگار که ناپیداست  
آغازش غم انگیز تر از بغض خدا بود بعد از آن مرگ غم انگیز غروب
آوازش محزون تر از آواز  قویی تنها بود
و این قاب هایی که در هاله ای از ابهام در سرزمین فراموش شدگان ایستاده با چشمانی باز خوابیده اند.
و  تصویر خاطره هایی که به دار آویخته شده 
در کشاکش سینه دیوار
خواب خواب هایم را بی خواب کرده
  و جدال ثانیه هایی که هرگز نرسیدند  
برای آنچه یک عمر  در پی آن دویدند 
این من و این  اتاق و این شب سرد و  این سکوت  
این صدای ساز شکسته باران و نوای خسته من
این  نگاه غمگین  من و این نگاه خیس خیابان 
این بغض چشمان من  این چمدان بسته 
این من و این همه تنهایی  و درد
این تاریکی جاده شب و  این  سیاهی بخت من 
من در تکرار شبی که دیگر صبح نداشت مانده ام /دلنوشت تورج توجی/

من فرجامی تلخ را در صدایم نقاشی کرده ام

من فرجامی تلخ را در صدایم نقاشی کردم 

درد را در نگاهم به  زنجیر کشیدم 

حاصل این نقاشی و این زنجیر

شد صدای اشکی و آه نگاهی 

سوگند به همین آه و سوگند به همین اشک

که در شلوغ ترین روزهای زندگی ات مرا یاد خواهی کرد 

و من چقدر سخاوتمندم 

که حتی برای آن روز ها هم تمام صدایم را در  تمام شهرت به یادگار گذاشتم 

و تو در خلوتی محزون باخود خواهی گفت 

که   

یادش بخیر  

اما بخیر نشد

بعد از تو هیچ چیز بخیر نشد 

حتی خواب هایم 

روزهایم بی خنده بود 

اگر هم خنده ای بود تلخ بود

شب هایم پر گریه 

کنار چند عکس سرد و چند خاطره ای بی حوصله 

اما یک دیدار بین من و تو مانده هنوز 

و تو آن روز خواهی فهمید کشتن یک احساس 

هولناک تر کشتن یک انسان است(دلنوشت تورج توجی)




قسم به این بغض های مانده در صدایم

Turaj tuji

قلم و اجرا تورج توجی:✍ 

قسم به این بغض های مانده در صدایم 

قسم به این سکوت آغشته  در ثانیه هایم

قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم 

قسم به  این غم نهفته در  غروب هایم  

قسم به  این شبهای پر درد و بی سحرم

قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم

گاهی می‌شود

که از تو خالی می‌شوم 

همان گاه به یک باره جهان

در من آوار می شود 

تمام تنم به التماس زانو می‌زند 

زمان سکوت می‌کند  

دنیا همان لحظه از حرکت می ایستد 

تمام کهکشان متوقف می‌شود

و من در امتداد  سکوت  سوخته شهر  

در پی نگاهت قیام میکنم 

همه کوچه ها و خیابان ها را در میان خاطره های  پیر و خسکته تر از خودم 

قدم میزنم تا بلکه  شاید نشانی از تو نفس  هایم را مست کند 

گاهی می شود که میفهمم من از تو خالی نیستم 

گاهی من 

حتی چند دقیقه بیشتر از ابد به تو فکر میکنم

گاهی من تو را در دورترین سیاره به زمین میبینم

گاهی که نه

من هرروز خودم را به شوق دیدارت 

در خود جا میگزارم ....( دلنوشت تورج توجی)

بغضی غریب نهفته در دل ثانیه هایم

بغضی غریب  نهفته در دل ثانیه هایم 
اشکی عجیب نشسته بر دقایق عمرم 
حرفی نگفته با من دارد پیر می شود 
ارتعاشی مبهمی سایه افکنده بر تپش های قلبم
نهفته در دل ثانیه هایم انگار  بغضی غریب 
نشسته در جان دقایقم سکوتی پر سوز 
حرفی نگفته با من دارد پیر می‌شود 
ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته 
چشمانم خسته از بی تو دیدن ها  به چمدان گوشه اتاق خیره گشته 
و دلی که دل دل میکنم 
و پاهایی که به گمانم ترسیده  
و خانه ای پر از  همهمه در سکوتی دردناک 
دارد خاموش می شود 
و باز هم آن چمدان لعنتی 
و باز هم سفری انگار که بی برگشت 
و جاده ای رو به رو پر ز ابهام و تردید  
و آسمانی که جز باران حسرت حرفی  بلد نیست
دلنوشت تورج  توجی

شب تاریک تر از همیشه،  

آهسته از دل غروب دارد  پیاده می آید 

تنها نیست ! 

سکوت هم با فریاد های بی صدایش پر کرده گوش دنیا را ....

اندکی بعد ماه در گوش غروب نجوایی می‌کند 

و غروب غمگین تا غروبی دیگر غریبانه می رود 

و اما من ...

من خسته تر از این غروب و تاریک تر از تاریکی این شب 

در غم انگیز ترین  نقطه تاریخ و در اندوهناک ترین 

حالت ممکن!   

که فاصله یمان  اندازه  یک پلک زدن  بین دیروز اسن با   امروز، به توو 

به تو فکر کردن 

شب شکست در منو و من انگار که باز بی تاب تو تو اما باز نیستی 

نیستی که ببینی ثانیه های بی تو سکوت دارند 

شب سکوت ثانیه سکوت و دنیا سکوت 

عجب دنیای سوت و کوریست از وقتی که نیستی

حواست به نگاهت باشد

تورج توجی : 

✍حواست به نگاهت باشد 

بدون نگاهم جایی نرود

گفته بودم به نگاه که نگاهم سخت تعصب می کشد 

نگاهی چپ نگاهت کند 

نگاهم پاشنه ور می کشد 

آن نگاه را هزار پاره می‌کند 

خلاصه خود دانی 

حواست به نگاهت باشد 

که تنها جایی نرود 

چون که نگاهم همه جا 

پشت نگاهت باشد 

دلنوشت تورج توجی

دلم رفت و دیگر برنگشت

دلم رفت و دیگر بر نگشت

شب آمد و دیگر صبح نشد 

غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت

چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره

زمستان آمد اما از بهار خبری نبود

این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد

همان شب که صدایم در گلو

نگاهم در پی تو ،

قلبم در سینه

با هم شکستند

من برای تو اینگونه تاریک نمی نویسم

من برای مرگ احساسم

اینگونه سیه مینویسم 

سوگ دلم را گرفتم که اینگونه یتیم شد

دلنوشته : تورج توجی

d.r.t.t.j.1357

کمی دورتر از منی

کمی دورتر از منی

اما اینقدر نزدیکی که نفس می کشم تو را

هر شب تپش های قلبت از درونم شعله به قاموسم می زند

هر شب صدایت مرا ز خود فراموشم می کند

نگاهت قصه ها خواند و دلم رسوا کرد

من هر دم بیمار تر و تو بی رحم تر

نگاهم حیران از همچو جیرانی.

بستم دل که آباد کنی این ویرانی را

اما تو پهن کردی بساط این عیاری را

جام نگاهت آیت فتنه هاست

چشمت چشمه شررهاست

مویت انیس و مونس هر نفسم

تو نوای هر قسمم .

آهوان خرامیدن ز تو یاد گرفتند

غزالان بهر خمار چشمت مستند

نجیب و ظریف و عجیبی

که در تخیل هم نمیگنجی

من لب به جام تو زدم یا که تو بوسه به لبم؟

نمیدانم

فقط یاد دارم که آن دم

قلبم با صدای نفست همدم شد

جان آغاز کرد تورا

دل آواز کرد عشق را

تا که لب لرزید و گفت

دوستت دارم

لبت رقصید بر لبانم...

تا که دست به دستم دادی

جاری شد در رگ هایم

هر آنچه در جان داری

دلنوشت : تورج توجی

مرا سکوت شب صدا می زند

مرا سکوت شب صدا میزند 

باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست 

باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست 

باز سکوت شب ، باز صدای سازی شکسته، باز صدای خسته من 

باز من ، باز اتاقی تاریک 

باز بازی این همه خاطرهای تلخ 

باز شب باز غم باز این همه درد 

باز صدای من دیوانه

دلنوشت تورج توجی

قبل از تو من

تورج توجی : 
قبل از تو من نیمه ای نیمه جان و نیم کاره ای بودم 
قبل از  تو من همان کار بی نتیجه بودم 
قبل از تو من بودم اما فقط بودم
قبل از تو گنجشکان بی صدا بودند
قبل از  تو من پازل مبهمی بودم
قبل از تو من نقاشی بی آب و رنگی بودم 
قبل از  تو روز نبود همه فقط شب بود 
قبل از تو روز ها اتفاق تازه ای به همراه نداشت 
قبل از  تو دنیا فقط خاکستری بود 
قبل از  تو، نه خدایی بود و نه ایمانی و نه حتی شیطانی 
قبل از تو صبح ها انگار پایان روز بود 
قبل از تو  باور کن، که من انگار  نبودم 
اما 
تو آمدی  
تو آمدی در فصل سردی 
در خزانی بی حوصله 
در زمستانی سوزناک و پر همهمه 
آمدی و من انگار که  همه  تو شدم 
من  با تو در میعادگاه ی  به نام " تو "  به خود رسیدم 
من از تو به خدا رسیدم 
من از تو به بی نهایت بودن رسیدم /دلنوشت تورج توجی

لمس تنت عین طواف کعبه

لمس تنت عین طواف کعبه

و من هم تشنه حجر الاسود چشمانت 

ای که صدایت

همچو اولین اذان

و من نیز تشنه نماز 

بیا و در من زیست کن 

که من هم همچو یعقوب 

دیر زمانیست 

گوشه نشین بیت الاحزان دل گشته ام 

من که مسلمان نگاهت شده ام 

رخ به نما که ره پیدا شود 

موسم حج هست

و من در شوق دیدار... 

بی تو من سیاره ای رو به افولم 

از من دوری مکن من که اهلیت شدم 

در حصار امن آغوش من

و در فراسوی 

باورها 

اندکی مجال تا که چشمانت

را در چشمانم نقاشی کنم 

با هر بوسه ات من یک بم زیر آوار میشوم 

من به قصد تو و چشمان قشنگت

زخود کوچ کردم 

کوچه ات کجاست که من گرفتار کوی هجر گشته ام 

قلم تورج توجی

#تورجtm

دلم یک دنیا گریه می خواهد

دلم یک دنیا گریه می خواهد 
کنجی بی ادم و پر ز خاطراتت می خواهد 
دلم  امروز  تو را میخواهد 
خنده و صدای قشنگت را میخواهد 
دلم امروز غرق شدن در عمق نگاهت را میخواهد
من امروز در پی خاطره ها دویدم 
شاملو را شنیدم که از درد مشترک میگفت‌
من درد مشترکم ….
مرا فریاد کن !
من نام تو را بلند فریاد کردم
به مشیری در آن کوچه باغ گفتم
بی او ازین کوچه باغ نتوان که گذشت  
به فروغ گفتم که من در طلب تو او اما او ز من گریزان 
فروغ خنده تلخی کرد و بگفت 
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
با سهراب قایقی ساختم
پشت دریاها هم رفتم  
با اخوان پاییز را کشیدم
رنگ چشمان قشنگت را به پهنای بوم کشیدم
با فریدن خواندیم یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
به نیما گفتم او را من چشم در راهم شباهنگام 
ابتهاج از ارغوان گفت و منم از تو 
باور کن همه جا پی تو آمدم 
ولی نبودی ...
شایدبعد از  امروز 
دلم دیگر هیچ نخواهد

قلم : تورج توجی
#تورجtm

بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم

تورج توجی  :

بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم 

مادر....

تو همه وفا و من همه جفا 

من ناسپاس و تو اما اندازه نگاه خدا مهربان

من از تو دورم 

یک قدم دورتر از دورترین نقطه عالم

من دراین دور ترین زمان هستی 

به تو فکر میکنم  

به تو ای وارث نجابت 

خدا که نیستی 

اما ز خدایی چه کم داری

ای که حرم نفس هایت طعنه زند دم مسیحایی را

چه آفرید ای خدا 

یحتمل آن تبریک به خلق آدم 

تبریک به مقام مادر بود 

مادر واژه مقدس

کلامی عطر آگین

مادر یعنی گذشت 

از خود گذشت 

اما 

از تو و آرزوهایت نگذشت 

شبی مست بودم 

خود ز خود بی خود و

طرد از همه عالم بودم

خدا را گفتم 

که آیا وجه  اشتراکی 

بین عاقلان و دیوانگان هست ؟ 

گفتم که آیا 

بین آنان که در مسجد نام تو رابلند زمزمه می‌کنند

با آنان که در میخانه با ساغری فریادت می‌کنند 

فصل اشتراکی هست 

خدا هم انگار  که آن شب بی خواب تر از من بود گفت 

آری 

مقام مادر  

دلنوشت : تورج توجی


اندکی ا

اندکی از غروب گدشته  بود 

زمین در زمستان و در کولاک مانده

 کمی افسرده و لرزان !

آسمان تازه چراغ اتاقش را خاموش کرده و از پنجره اتاقش ستاره ها را می شمارد تا چشم ماهش به خواب رود 

و هوا هم انگار که سردش بود ، 

و اما حال شهر

حال شهر خوب نبود و کمی انگار خراب،

 که خراب تر بود 

اما در خانه ما اوضاع جور دیگر بود 

تو تازه رفته بودی و من 

 منتظر و چشم به راهه برگشتنت، 

 نه در اینجا بودم و نه در هیچ جای دیگر

نمیدانم که کجا بود 

اما انگار که زمان و مکان پشت دروازه های آنجا اجازه ورود نداشتند 

حال عجیب و حالت غریبی بود 

شلوغ بود مثل همان چند شنبه بازاری که تو را برای اولین بار دیدم

 یادت می آید؟

که سیب سرخی را در دست داشتی و عاشقانه لمسش میکردی که ناگهان نگاهمان به هم گره خورد،

 یادش بخیر چه خجالتی کشیدی و زیرچشمی دلبریها کردی

 و مرا به دنبال خود به توی در توی معماگونه ای کشاندی

 و من آنروز پی تو آمدم 

و نمی‌دانستم که تمام عمر می شود کار من که دنبال تو بگردم!

ادم ها اینجا توجهی نمیکنند به آدم ،

 نه ظاهرت مهم هست و نه انگار زبان تو را می‌فهمند ........ 

ولی دلم روشن است که تو اینجایی، بوی تو می آید ، 

اندکی قدم بر میدارم ،

 در لا به لای این همه سکوت یکی مرا صدا می زند ،

یکی مرا میخواند

 و تو بودی، 

من یک بار دگر تو را در شلوغی دیدم ، 

و باز این چشم ها

 و باز این چشمها که به آدم فراموشی میدهد ، 

تو چه زیبا شده بودی

 چقدر دل چشم هایم برای چشمهایت تنگ شده بود،

 بغض کرده بودیم خواستم بگویم کجا بودی؟

 که تو مرا در آغوش گرفتی

 مثل کودکی که از ترس به مادر خود محکم چسبیده باشد ، 

کم کم صدای قلبت سکوت را شکست و با قلبم مدارا نکرد ،

  چه حرفها داشتی برای گفتن ،

چقدر حرفهای نگفته داشتی، 

انگار مدتهاست ندیده بودمت، 

تند تند و با هق هق سخن می گفتی

 و انگار که دیرت شده ، 

 سخت مرا میفشردی،

مثل بغل کردن های خداحافظی ،

 این بار وقتی در آغوشم بودی تازه فهمیدم که ندارمت، 

و این بی رحمانه ترین و بی منطق ترین حالت ممکن بود 

 این بغض

 این گریه 

این صدای شکسته

 چه میگوید خدایا ?

تاز ه فهمیدم که تو سفر کردی 

و تو زیر آوار این شهر ماندی 

 و من دیگر نمی بینم تو را 

 و تو دیگر بر نمی گردی 

همهمه ها بیشتر شد 

و انگار که وقت ملاقات تمام شده باشد 

و خدا هم کمی آنطرف تر به نظاره نشسته بود

 و چیزی می‌نوشت ،

ناگهان صدایی مرا جدا کرد از تو، 

لعنت به این صدا .

صدای امداد گری بود که میگفت جنازه تو را از زیر آوارشهر پیدا کردند

 و تو رفته بودی ...

و من در خانه با دیوار ترک برداشته 

 تاریک و سیاه 

هنوز باور به رفتنت ندارم

دلنوشته ای تقدیم به زلزله زدگان شهر خوی

تورج توجی 

اگر در اینجا انتخاب درد به اختیار باشد

تورج توجی :

اگر دراینجا انتخاب درد به اختیار باشد

بیزار میشدم از انتخاب هر دردی به غیر از دردت

خوب  میدانم که به دیدارم نمی آیی

برای تیمار دل آزرده ام 

مرا تک بیتی از دیوانت  نمی خوانی 

احوالی ازین آزرده  به کنجی مهجور خزیده  نمیگیری

ولیکن من تکرار  میکنم هر دم با جان و از دل 

خیال ماه رویت را

با اینکه  می دانی بیمارم

 اما هنوز  دست از این عصیانگری که بر نمیداری

این قافله بی  سپاه  را خود به تو سپرده ام

با اینکه  رسم غارتگری ات  را خوب میدانستم

  گر چه  می سوزاند دردت تمام  عمق وجودم را 

ولیکن جان  بی جانان  مرا

 این دردجانانه

  جان در جان من

   جانانه   می فزاید

هستم  خریدارش درین  بیخبر آباد از رخسارش

  میدانم  که بسیارست این مطاع بهایش 

 اما جز جان که چیزی ندارم در ازایش

دلنوشت تورج توجی 

سوگند به تمام دوستت دارم های دروغینت

سوگند به تمام دوستت دارم های دروغینت

که زین پس حتی در اغوشت هم تنهاتر خواهم بود

همان نازها

 که غمزه هایت  

با رقص لبانت

 هدیه ام میکردی 

میدانستم که بازیست 

اما در مرام ما هدیه پس دادن گناه هست گناه

سوگند به فریب چشمانت 

که دارم این سراب را باور میکنم 

نه از روی این دل که سادگی پیشه دارد

چون گر به دروغ هم که باشد 

  ارام میکیرد دلی که به دام تو افتاده باشد 

وعده رهایایی هیچ صیادی 

نداد به صید خود

اما تو بگو...

که می گذاری  

گه گداری در خیالت رها شوم

حتی به دروغ

هر چند عمر دروغ ها کوتاه هست 

ولی عمر من انگار که کوتاه ترست

ازین لبخند ها که به لب دارم

ازین لبخندها که به لب دارم
گمان به حال خوب من مبر
این کهنه نقابیست
فقط
برای فریب تو...
و آنچه میگوید
راست ترین دروغ است

دلنوشت تورج توجی