بی هدف در حوالی تو
درین هوای گرفته می چرخم
بی مقصد دارم میگردم در این خیابان ها که انتهایش دیگر تو نیستی
دارم میگردم دنبال درمان دردی که میسوزاند این اندکی مانده از من را
برای خودم نگران نیستم
نگران تو بودم در شبی گذشت که گشت گلشنمان به ای کاش ها و آه و حسرت ها
به شبی که کوتهی آن همچو موهایت در آن روزهای آشنایی بود
و بلندایش اینقدر بلند که پایانش من خواهم بود
درین بیهوده زمان
درین هوای گرفته شهرت
با جان بی جانم آهسته انگار به دنبال هیچ میگردم
انکار نمیکنم این ابهام که در حال من و حال این شهر گره خورده
در دیارم از همه دلگیر و درمانده
در شلوغی اینجا هم که خانه مان در خزان مانده
دل از دل دور مانده
عمری نیست دیگر
و من درین کوچه های بی معنی،
تجسم میکنم تمام آن رویا ها را
که در سینه باعشق داشتم می کاشتم
که من با تو در زیر بارانزیراین ابرها
با آهنگ قلاببا ساز باران
با نوای عشق
هم پای با تو هم آواز کنم
اما نشدتنهایی جان دادن
و دل خاک کردن
اما تودلنوشت تورج توجی
Turaj tuji
قلم و اجرا تورج توجی:✍
قسم به این بغض های مانده در صدایم
قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم
قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم
قسم به این غم نهفته در غروب هایم
قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم
قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم
گاهی میشود
که از تو خالی میشوم
همان گاه به یک باره جهان
در من آوار می شود
تمام تنم به التماس زانو میزند
زمان سکوت میکند
دنیا همان لحظه از حرکت می ایستد
تمام کهکشان متوقف میشود
و من در امتداد سکوت سوخته شهر
در پی نگاهت قیام میکنم
همه کوچه ها و خیابان ها را در میان خاطره های پیر و خسکته تر از خودم
قدم میزنم تا بلکه شاید نشانی از تو نفس هایم را مست کند
گاهی می شود که میفهمم من از تو خالی نیستم
گاهی من
حتی چند دقیقه بیشتر از ابد به تو فکر میکنم
گاهی من تو را در دورترین سیاره به زمین میبینم
گاهی که نه
من هرروز خودم را به شوق دیدارت
در خود جای میگزارم ....( دلنوشت تورج توجی)
نهفته در دل ثانیه هایم انگار بغضی غریب
نشسته در جان دقایقم سکوتی پر سوز
حرفی نگفته با من دارد پیر میشود
ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته
چشمانم خسته از بی تو دیدن ها به چمدان گوشه اتاق خیره گشته
و دلی که دل دل میکند
و پاهایی که به گمانم کمی ترسیده
و خانه ای پر از همهمه
در سکوتی دردناک
دارد خاموش می شود
و باز هم آن چمدان لعنتی
و باز هم سفری انگار که بی برگشت
و جاده ای رو به رو
پر ز ابهام و تردید
و آسمانی که جز باران
حسرت حرفی نمی داند
شب تاریک تر از همیشه،
آهسته از دل غروب دارد پیاده می آید
تنها نیست !
سکوت هم با فریاد های بی صدایش پر کرده گوش فلک را ....
اندکی بعد ماه در گوش غروب آرام نجوایی میکند
و غروب غمگین تا غروبی دیگر غریبانه می رود
و اما من ...
من خسته تر از این غروب و تاریک تر از تاریکی این شب
در غم انگیز ترین نقطه تاریخ و در اندوهناک ترین
حالت ممکن!
که فاصله یمان اندازه یک پلک زدن بین دیروز است با امروز،
به تو فکر می کنم
شب شکست در منو و من انگار که باز بی تاب تو و تو اما باز نیستی ،
نیستی که ببینی ثانیه های بی تو سکوت دارند
شب سکوت و ثانیه سکوت و دنیا سکوت !
عجب دنیای سوت و کوریست این دنیا از وقتی که تو نیستی
تورج توجی :
✍حواست به نگاهت باشد
بدون نگاهم جایی نرود
گفته بودم به نگاهت که نگاهم سخت تعصب می کشد
نگاهی چپ نگاهت کند
نگاهم پاشنه ور می کشد
آن نگاه را هزار پاره میکند
خلاصه خود دانی
حواست به نگاهت باشد
که تنها جایی نرود
چون که نگاهم همه جا
پشت نگاهت باشد
دلنوشت تورج توجی
تورج توجی :
قبل از تو من نیمه ای نیمه جان و نیم کاره ای بودم
قبل از تو من همان کار بی نتیجه بودم
قبل از تو من بودم اما فقط بودم
قبل از تو گنجشکان بی صدا بودند
قبل از تو من پازل مبهمی بودم
قبل از تو من نقاشی بی آب و رنگی بودم
قبل از تو روز نبود همه فقط شب بود
قبل از تو روز ها اتفاق تازه ای به همراه نداشت
قبل از تو دنیا فقط خاکستری بود
قبل از تو، نه خدایی بود و نه ایمانی و نه حتی شیطانی
قبل از تو صبح ها انگار پایان روز بود
قبل از تو باور کن، که من انگار نبودم
اما
تو آمدی
تو آمدی در فصل سردی
در خزانی بی حوصله
در زمستانی سوزناک و پر همهمه
آمدی و من انگار که همه تو شدم
من با تو در میعادگاه ی به نام " تو " به خود رسیدم
من از تو به خدا رسیدم
من از تو به بی نهایت بودن رسیدم /دلنوشت تورج توجی
شبی بود آن شب
همان شب بود که مهتاب در آسمان و
آسمان هم ستاره باران
همان شب بود که شب از نیمه هاگذشته بودو تو سرگرم با منو
من اما نگران فردا
همان شب بود از همان شب هاکه تو میگفتی
مرگ مگر قصه مان رو تمام کند
تو میگفتی و من اما کام میگرفتم
کمی از سیگار و کمی هم از روزگار
خدا انگارکه آن شب کمی بیخواب بود
از آن دورها به گمانم که شنید
و تو مشغول همان حرفها ولی من چشم در چشم خدا
من میدانستم که چه شد در لحظه ای و خدا هم فهمید
و تو خوابیدی
من اما باز بیدار و باز میترسیدم
از این امروز و از این حرفها
خدا بازی اش گرفت و از فردا آس هایش را انداخت
یک تک غم انداخت و جمع کرد حال قشنگم را
یک تک درد انداخت و جمع کرد آسایشم را
یک تک دل انداخت و دلم را بی دل کرد
اکنون نوبت تو بود
من منتظر و چشم به دستت دوخته
خدا هم در انتظار تو
اما تو ترک آن بازی کردی و رفتی
گفتم کجا پس ؟
گفتی؛ چند روزی خوش گذشت و خداحافظ
گفتم که! لاکردار دلم پس چه؟
گفتی کدام دل و رفتی
و من هنوز خسته و درمانده
تو اما صدای خنده هایت تمام شهر را گرفته
دلنوشت تورج توجی
چه شود که باز تو ناز کنی و من دلنوازی کنم
تو باز ناز کنی و من طنازی کنم
باز تو ناز کنی و من این بار سازم را ساز کنم
با صدایم باز تو را آواز کنم
چه میشد مگر
چه میشد مگر من و تو خنده هم آواز میشدیم
من و تو و گریه هم راز میشدیم
من و تو و تو ومن همراه میشدیم
همسفر می شدیم
از این همه آرزوهای قشنگ
بر دلم حسرتی ماند
در چشمم اشکی و در صدایم بغضی به یادگار ماند تا به ابد
دلنوشت تورج توجی
*شبی بود آن شب
همان شب بود که دنیا دوباره حواسش رفته بود در پی شب و شب در پی سیاهی وسیاهی در پی جان من....
همان شب بود که من گریه کنان دنبال تو میگشتم و تو اما انگار که نه انگار
تو انگار در پی انکار
همان شب بود که من با گریه از این شب می ترسیدم واما تونمی رسیدی به دادم!
همان شب بود که شب در پاییز بود
مهر بود اما دیگر مهرتو نبود!
همان شب بود که غروبش انگار دل آدم خون میکرد
وتو اما باترس وخنده
در پی سِحر دلی تا سَحر سراسیمه،
همان شب بود که من درمیان هجوم گله ای از گرگان بی صفت صدایت کردم
تو اما بی رحم تر از هر بی رحمی
از من نگاهت را گرفتی.
دلنوشت: تورج توجی
#تورجtm
عجب بازار مکاره ای گشته این دنیا
کالایش شده دین و دین اما
هر روز به دیروز با نرخی گرانتر
عرضه می شود بر اندیشه مردم
جمعی سازنده دین و جمعی فروشنده دین ، هر دو در پی جیب خود
جمعی مغرور که شیطان رانده شده از نزد خدا
غافل که آدم نیز رانده شده از بهشت برین عجیب است هم آدم،
هم شیطان
هر دو را خدا رانده
عجیب است آدم و شیطان با هم رانده شدند از نزد خدا
یکی مامور فریب خلق الله
دیگری مامور بر قربت الی الله
دلنوشت : تورج توجی
d.r.t.t.j.135
تورج توجی :
✍حواست به نگاهت باشد
بدون نگاهم جایی نرود
گفته بودم به نگاه که نگاهم سخت تعصب می کشد
نگاهی چپ نگاهت کند
نگاهم پاشنه ور می کشد
آن نگاه را هزار پاره میکند
خلاصه خود دانی
حواست به نگاهت باشد
که تنها جایی نرود
چون که نگاهم همه جا
پشت نگاهت باشد
عجب بازار مکاره ای ادامه مطلب ...
عجب بازار مکاری گشته این دنیا
عجب بازار مکاری گشته این دنیا
کالایش شده دین و دین اما
هر روز به دیروز با نرخی گرانتر
عرضه می شود بر اندیشه مردم
جمعی سازنده دین و جمعی فروشنده دین ، هر دو در پی جیب خود
جمعی مغرور که شیطان رانده شده از نزد خدا
غافل که آدم نیز رانده شده از بهشت برین عجیب است هم آدم،
هم شیطان
هر دو را خدا رانده
عجیب است آدم و شیطان با هم رانده شدند از نزد خدا
یکی مامور فریب خلق الله
دیگری مامور بر قربت الی الله
دلنوشت : تورج توجی
شب تاریک تر از همیشه،
آهسته از دل غروب دارد پیاده می آید
تنها نیست !
سکوت هم با فریاد های بی صدایش پر کرده گوش دنیا را ....
اندکی بعد ماه در گوش غروب نجوایی میکند
و غروب غمگین تا غروبی دیگر غریبانه می رود
و اما من ...
من خسته تر از این غروب و تاریک تر از تاریکی این شب
در غم انگیز ترین نقطه تاریخ و در اندوهناک ترین
حالت ممکن!
که فاصله یمان اندازه یک پلک زدن بین دیروز است با امروز،
به تو فکر میکنم
شب شکست در منو و من انگار که باز بی تاب تو تو اما باز نیستی
نیستی که ببینی ثانیه های بی تو سکوت دارند
شب سکوت ثانیه سکوت و دنیا سکوت
عجب دنیای سوت و کوریست از وقتی نیستی
قلم تورج توجی
من درد پنهانم که آرامم
ندانم که آرامم یا که دردم کرده آرامم
عجب تضادی بین من و من هست
یکی کرده آرام و دیگری کرده طوفانی ام
دلنوشت تورج توجی