رسم الغمزه
من که غرق در چشمان تو شدم
به ناگه دستانت شدند غریق نجاتم
لبانت بر روی لبانم آه کشیدند
و من به یک باره احیا شدم
آماده برای مرگی دیگر شدم
عجب رسم الغمزه ای داری
چشمت می کشد
دستت نوازش میکند
لبت آه می کشد
و چشمم بیدار میشود
شاعر و گوینده تورج توجی
آی مسئولینی که در پشت میزهای خود
نشسته شاد و خندانید
یک جماعت آدم در اینجا دارد میسپارد جان
یک نفر دارد دست و پای دائم میزند در فقر
یک نفر دارد میترسد ز فردا
یک جوان ناامید در پارک نشسته تنها
یک نفر که دارد دست و پای دائم میزند
در این روزگار تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید بر کمرهاتان کمربند را
یک جماعت آدم دارد میکند بیهوده جان قربان
مسئولینی که در خانه هایتان بساط دلگشا دارید
نان بر سفره جامهتان بر تن
یک نفر در این خیابانها میخواند شما را
موج سنگین گرانی را به دست خسته میکوبد
میبندد دهان با چشم از وحشت دریده
حرفهایتان را از راه دور شنیده
اما خسته از این وعده وعیدها
نگاه از شما برگرفته
دستکاری شعر نیما
تورج توجی
گر ز دنیا دست کشیده ام
گر ز عالم بریده ام
گر به کنجی بی آدم خزیده ام
تو که نمی دانی چه کشیدم
من از خودی که بی او شده فرار کردم
شاعر و گوینده تورج توجی
هوا گرم ست و آتش در نفس دارد
این فصل تابستان عجب سرمای آدم کشی دارد
غروبش یک آسمان بغض محزون در گلو حبس دارد
شب اش هم انگار که راه و بیراه ترس دارد
روز هایش پر ز حادثه و همه درد دارد
داد ثانیه هایش ختم به قفس دارد
شهر گریان و خیابان هایش حسرت و کوچه هایش یاس دارد
خوشبختی هم اینجا لباسی مندرس دارد
این همه دارد آدم دارد و فقط یکی ندارد
آدمچرا دل خوش ندارد
به قلم تورج توجی
گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات
یاد کن صفحه اول نخست دفترت را
همانیکه منتظر بود نام قشنگت را
حک کنی در عمق لوح وجودش
راه روی با او حتی کمی آنطرف تر از ابدیت
یادش کن در خاطرت
که این راه را تو با او آغاز کردی
تو با او شروع ماجراها کردی
تو هرشب با تمام دردهایت در او قدم زدی
تو در قلب او قلم زدی تمام غم هایت را
اما هر جا که خندیدی
یادت رفت آن سنگ صبور شبهایت را
هر جا که دلت گرفت سراغش را گرفتی
زخمی زدی و رهایش کردی
خطوط مبهم زندگی ات را
تو در او تمرین کردی بارها و بارها
وقتی که از غمها تمامش کردی
تازه درس بی مهری آغاز کردی
خیلی تندتر از هر زودی
زودتر از هر روزی
در صفحه ای دیگر خوش رقصیدی و خندیدی و مشق عشق خوش خطی کردی
هر جا که رسیدی
به رسم مهربانی و ادب
حتی برای لحظهای کوتاه
دستی بکش سنگ مزارش را
با قطره اشکی کمی سیرابش کن
این از یاد رفته تشنه را
که دریغ کردی از او تمام هستی اش را
عقربه های ساعت کمی از او گذشته
اما او هنوز دارد دغدغه هایت را به سینه
با احترام در خیالت یادش کن
او میتوانست در دل خود جای دهد احساس ناب شاعره ای را
یا که شود نقش قشنگی از رخ مهتاب به دیوار اتاقی
اما او خواست تو را
تا که معمای دلت
راز نهانت
یا که درد و غمت
به دامان او هدیه کنی
با تمام جان و دلش
شد خریدار غمت
خرید و به پایان رسید
تا که تو آغاز کنی
صفحه ای از فصل نویی را
صفحه ای از فصل عاشقانه ای را
صفحه ای از فصل بهاری را
دور از انصاف بود
که مچاله کنی در دستانت آنکه روزی هم پای درد تو درد کشیده بود
قلم و اجرا تورج توجی
تورج توجی :
آدم ها توی شلوغی های زندگی هم رو گم نمی کنند!
آدم ها توی تنهایی های خودشون آدم ها رو گم می کنند !
وقتی یک نفر توی تنهایی خودش غرق شده
وقتی یک نفر خودش رو گم کرده
تو رو هم گم می کنه !
حالا حساب کن چند نفر از ما آدم ها تنهائیم
چند نفر از ما آدم ها خودمون رو گم کردیم
توی تنهایی خودمون فرو رفتیم !؟
انگار همه ما آدم ها داریم هم دیگه رو گم میکنیم
( قلم و اجرا: تورج توجی )
حطه ها
لحظه هاست که آدمی را در خود فرو می برد
لحظه ای نگاهی در نگاهی زنجیر می شود
لحظه ای دل نگاهی برای نگاهی تنگ می شود
لحظه ای نگاهی در پی نگاهی گریان می دود
لحظه ای هزار و یک شبی آوار می شود
لحظه ای آشنایی غریبه می شود
لحظه ای به ناگه عزیزی نیست می شود
لحظه ها گهی ناب اند و گاهی نایاب
گهی نخوت
گهی رخوت
گهی عداوت
گهی سخاوت
قصه هست دیگر
هر قصه غمی دارد و نشاطی
فقط خوب یادت باشد
هر قصه روزی به پایان می رسد
قصه خود، خود بنویس
دست اینان که بی افتد
قصه ات غصه می کنند
دلنوشت و اجرا تورج توجی
رفتی و باخنده گفتی که بازی بود
آن همه ناز از سر مستی بود
باشد قبول
موج لرزان تنت بر تن بی تابم خیالی بود
طعم لبهایت بر روی لب هایم فریب بود
احساس انفجار نفسهایت در انفرادی آغوشم همه خواب بود
نقش آشفتگی موهایت در خیسی شرم صورتم نقش بر آب بود
تپش های وحشی قلبت
در میان دستان تشنه من
رعشههای تو با هر بوس ام
فروپاشی های من بعد هر عشوه ات
زلزلههای هزار ریشتریت
در میان پیکر لرزان من
همه دروغ بود
باشد قبول
همه دروغ بود
اما چشمانت چه؟
گفتهاند چشمها دروغ نمیگویند
لحطه آخر
که چشمت گفت و چشمم گریست را چه می گویی؟
به قلم تورج توجی
مورخ ۱۴۰۵/۵/۲
گوینده تورج توجی
من همان شب
همان شب بود که پاییز بود
که هوا هم انگار سردش بود
همان شب
همان شب که چشمم در پی چشمت
گریه میکرد و میدوید
همان شب
که من تا به سحر دعا میکردم
و خدا هم انگار در سکوتی سوزناکتر از آن شب سرد پاییزی رفته بود
همان شب
لحظه ای
فکری دلم را لرزاند
اینکه روزها چو باد بیاید و برود
و من ندانم تو کجایی
دلنوشت و اجرا تورج توجی
خدایا
دلم زندگی مثل کودکی هایم
را می خواهد
از همان ها که معلم می گفت
بابا نان داد
بابا آب داد
نه مثل الان ها
که پدر نان ندارد
پدر از خجالت آب شد
به قلم تورج توجی
رفاقت کردن قانون داره، عشق بازی قانون داره، با چه کسی رفاقت میکنی اینم قانون داره
آدم که به هر سلامی علیک نمیگه
کی گفته سلام سلامتی میاره
اون واسه قدیما بود که عمر سلامشون تا آخرین نفس همراهشون بود
یه سلام ساده یه شاهنامه عظمت بود یه مثنوی معرفت بود یه خدا حرمت بود
ولی این روزا سلام علیک ها فقط شیک شده اما عمرشون اندازه جیبت و منفعتشونه ولی خب خوبه آدما اندازه حرفاشون باشن نه اندازه دروغاشون
به قلم و اجرا تورج توجی
بعد از تو من هر شب شعرها نوشتنم
با حسرت همسفره و با آه هم ناله بودم
به غمخانه من که غم آمد
چو غمگین دید دل غم زده ام را
غمخوارم شد
از بس که بعد از رفتنت
بی کس شده ام
درد که دید درد دارم
شد همدرد دردهای بی درمانم
از بس که درد آشنا ندیده بود
با من پیمان بست در پیاده روی های شب که با من هست تا به انتها
این تنهایی و درد
ببین با رفتنت چه کردی
این آشفته حال مرا
آغشته با مرگ کردی و رفتنی
دلنوشت و اجرا تورج توجی
بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم
چند روزیست که دارم
مدام به تو فکر میکنم
چند روزی است
که دارم در خیالم با خیالت خیال ها میکنم
چند روزیست که دارم با لبانم
نام تو را زمزمه میکنم
در نگاهم تو را هر نفس
زیباتر و بکر تر می بینم
چند روزیست که دارم
در سقاخانه های شهر
برایت شمع نذر میکنم
با اینکه محالست آمدنت
اما به این محال اندیشیدن
دلم را خوش میکنم
درد دارد بعد رفتنت
با هر نفس
این پیکر پیر و دردمندم
چند روزیست
که دارم به تو فکر میکنم
به تو فکرکردن
داروی ترک توست
این دوایست که هر روز میخورم
هر صبح و هر شب
ولیکن با غصه
این جام خالی را سر می کشم
فراموش کردن تو
اما انگار که محال است هنوز
چند روزیست که دارم تمنا میکنم تو را
در لابه لای کهنه همهمه های مبهم عکس های قدیمی
چند روزیست که دارم بی تو این عمر خسته را
آهسته دلداری میدهم
چند روزیست که که دنیا چمدان دغدغه هایش را
به امانت سپرده در کنج دل خانه ما
این چند روز که می گویم
از آن روز پاییزی آغاز شد
از جمعه و عصر دلگیرش
فراگیر شد
که پاگیر چشم ودلم کرد
غم پاییز و نم باران را
از آن روز در آن سالها می گویم
این چند روز تمام
عمریست که با آخرین نگاهت دارد به پایان می رسد
ای کاش رویاها حقیقت داشتند
اگر رویا ها حقیقت داشتند
سهم من از تو حسرت نبود
یک دل و هزار فرسنگ راه نبود
اگر رویاها حقیقت داشتند
باید بوی عطر تنت تمام خانه ام را پر میکرد
صدای خنده ات بی درد و غمم میکرد
اما مدتهاست که اینجا سکوت ساکن ست
در دلم ولی فغان ها غوغا میکنند
چند روزیست که دارم بی تو جان میدهم
آرام با رویایت به پایان میرسم
شاعر و گوینده تورج توجی
می ترسم از فراموشی
می ترسم در این اندکی باقی مانده از عمر
تو را در میان این شلوغی های تهی فراموش کنم
نفرین بر من اگر حتی لحظه ای از یادت غافل بشوم هر چند که نگاهت و صدایت
در من انگار که بیدارتر است
من خانه ای ساختم برای خود از تو
هر دیوار خاطره ای از تو
هر خاطره یادی از تو
هر یادی یک یادش بخیر
و اینگونه تمام روزها و شب های من به خیر می شود می گویند که این تنهایی گناه است
اگر هم که گناه است گناه قشنگی ست
تو به آنان بگو که تنها نیستم
بگو که در تمام لحظه هایم حاضری حتی به دروغ
من این دروغ را هم دوست دارم
دیشب باران می آمد
هی به شیشه خجالتی اتاق می کوبید
خود را به مهمانی ما مهمان کرده بود
پنجره را باز کردم که باران داخل بیاید
پرنده خسته و پر و بال شکسته آمد
کنار شومیه خوابید
باران که رفت او هم رفت
باران می آید و می رود
خورشید می آید و می رود
روزها در پی هم می آیند و می روند
تو چرا نمی آیی؟
می شود شبی به خوابم بیایی
مرا جوری در آغوش گیری
که یادم برود تمام این بغل بغل بی کسی ها را
مرا در نگاهت حبس کن
که تمام عمر من با آخرین نگاهت به تاراج رفت
قلم و اجرا تورج توجی
برکه ای تنها
من همه شب در فکر تو ام
همچو برکه ای کوچک تنها
که فقط عکسی از رخ ماه دارد به برش
دیده از رخ جانان ات من دیوانه برنکم
دل از آن چشم خمارت
تو بگو چگونه باز پس گیرم
در گلو بغضی
و در صدا سکوتی بی انتها دارم
ممنوعه ای شدی
که دستم به دستت نرسد دیگر
شاکر این تقدیر چرا باید بشوم
وقتی که خدا هم
اینقدر فاصله انداخت
بین من و ماهم
شاعر و گوینده تورج توجی
لحظه هاست که آدمی را در خود فرو می برد
لحظه ای نگاهی در نگاهی زنجیر می شود
لحظه ای دل نگاهی برای نگاهی تنگ می شود
لحظه ای نگاهی در پی نگاهی گریان می دود
لحظه ای هزار و یک شبی آوار می شود
لحظه ای آشنایی غریبه می شود
لحظه ای به ناگه عزیزی نیست می شود
لحظه ها گهی ناب اند و گاهی نایاب
گهی نخوت
گهی رخوت
گهی عداوت
گهی سخاوت
قصه هست دیگر
هر قصه غمی دارد و نشاطی
فقط خوب یادت باشد
هر قصه روزی به پایان می رسد
قصه خود، خود بنویس
دست اینان که بی افتد
قصه ات غصه می کنند
شاعر و گوینده تورج توجی
قبرستان و باران
بعد از تو شعرهایم بغض دارند
غم سایه انداخته در صدایم
انگار که در گلویم گورستانی خوابیده
بعد از تو
چشمانم همه شب شد
و آسمان هم هی بارانی
هی بارید و هی بارید بی انصاف
هوا در پاییز ماند و رفت همه برگ برگ آرزوهایم
و رنگ خزان گشت روزگارم
شب و گورستان و باران
من و این سیگار
و هی سیگار سیگار پشت سیگار
و این کام های پر دود
و این ناله های سینه پر سوزم
باد و این ساز محزون
و من و یاد تو
و این آه مغموم
من و این قلم شکسته
و این همه کاغذ های پاره
من و یک مشت قرص های تکراری
و مشت پشت مشت کوباندن
به دیواری که بین من و تو افتاد
من و این گورستان و این شب
و این باد و این باران و این همه بی کسی
و این پایانی تلخی بودکه آخرین نگاهت
برایم نوشته بود
دلنوشت تورج توجی
غروب بود و من در پی تو
در لابه لای خاطره ها گم شده بودم
و قطره های باران
از چشمانم می چکید
چقدر بی رحمانه زمان تورا هر ثانیه از می گرفت
و ماچه بی رحمانه از هم دور می شدیم
من در ملتمسانه ترین حالت ممکن
تمنای تو را میکردم
آخرین نگاه تو یادم افتاد
غروب مرد
آسمان نعره زد
باران بیداد کرد
آخرین برگ درخت آرزوهایمان بی صدا بر زمین افتاد
همچون مردی بر مزاری افتاده گریان و نالان
شب تاریک و تلخی بود
شب و سکوت و ساز باران و صدای شکسته من
من و یک بغض و یک آغوش خاک سرد بغل کرده
و حنجره حنجره فریاد پشت فریاد
دلنوشت تورج توجی