آخرین سکانس
آن شب در آغوشت گریستم تو هم گریستی یادت میآید تازه غروب رفته بود و تو هم چمدانهایت را بسته بودی و شب داشت چراغهایش را روشن میکرد و ماه چه دلبری ها که برای دریا نمیکرد و اما ما مشغول وداع بودیم.می دانی از آن شب تلخ و سرد چند سال است که میگذرد هر شب رفتن تو آخرین نگاه تو حتی در خوابهایم تکرار میشود و این تکرار تو بود که مرا اینگونه پیر کرد نمیدانم که آیا تو هم در این سالها به من فکر کرده ای ! تا امروز غروب که در خیابانی شلوغ من بار دیگر تو را دیدم داشتی سمت من میآمدی هرچقدر نزدیکتر میشدی صدای قدمهایت بلندتر و صدای تپشهای قلب من بیشتر میشد دعا دعا میکردم که لبخند تو اولین چیزی باشد که من می بینم درسته که کمی گرد سفید پیری نشسته روی موهایم کمی چین و چروک صورتم بیشتر شده اما شوق تو در من از هر چیزی بیشتر بود باور کن تمام دنیا به یکباره ایستادند تا این لحظه با شکوه را تماشا کنند میدانی چقدر من در تمام عمر منتظر این لحظه بودم بارها تمرین کرده بودم چگونه روی زانوهایم بنشینم و دستهایت را ببوسم انگار همه مرا نگاه میکردند فکر میکردم چگونه سلامت کنم که دیدم از کنارم رد شدی من ایستادم اما تو باز رد شدی ، مرا ندیدی و اینبار هم از من گذشتی
دنیا دوباره سرش را به کاری گرم کرد که انگار ندیده و زمان هم دوباره تاریخ را شروع کرد و مشغول ساختن خاطراتی برای فردا شد و من دوباره باز شکستم
قلم و اجرا تورج توجی
مزار های بی نشان
روزگار غریبی نیست شاملو
روزگار خون آلودیست ای شاعر
خسته ایم و جان حرفمان نیست
نای راهی نمانده بر پایمان
شهر پر شده از حنجره های شکسته
صبح ها دیگر گنجشکان آوازی نمی خوانند
ثانیه ها در سکوت و دقیقه ها در کمایی عمیق و زمان هم در چنگال جهل
دارد جان می کند
دیروز با تازیانه سر کردیم
امروز را دق دادند
فردا ها را به رگبار بستند
چشم هایمان را تار کردند
جهانی از تاریکی
و توهمی از نور ساختند
دستمان بسته بود
شلاقمان زدند
گوش هایمان را اما باز گذاشتند
از اسمان خواندند
خون به جگرمان کردند
دلمان را شکستند
داغ بر دلمان نهادند
روزگار خون آلودی ست
تن پوش تنمان زخم هایمان شد
شاملو
ما همان مردگان عاشقیم
که تنها رویایمان
اندکی زندگی کردن بود
و آنچه برای آیندگان خواهد ماند
رد خون هایمان در مزار های بی نشان است
شاعر تورج توجی
از این لبخند ها که بر لب دارم
گمان به حال خوب من مبر
ای کهنه نقابیست برای فریب تو
و آنچه میخواند راست ترین دروغ
ای رهگذر
میشود در من نمانی
من هوایم آلوده به تنهایست
به قلمتورج توجی
سکانس پایانی
تصویر مبهمی بود آن شب
شب بود و باران بود و
فریادهای سکوت قاب عکس هایی به دار مانده در دل دیواری از ابهام و انکار
یک من
یک من خالی که نه !
یک منِ زخمی از تو هم با من بود
هر چند که تو هیچوقت ندیدی
یک تو
یک تو خالی که نه !
یک تو بی خیال هم که همیشه با تو همراه بود
هر چند که اغلب نبودی
تصویر آن شب مبهم بود و پر از دود سیگار های من
آری
این همان سکانس آخر بود
آن شب در میان فریاد های بلند آسمان
باران جای ما سخن می گفت
باران از پنجره خیال تو سخن می گفت
از آرزوهای بلندت
از همه رویاهایت
از نقطه ای که به آن چشم دوخته بودی
از دنیایی که بی من ساخته بودی می گفت
انگار که من هرکز نبودم
باران به پنجره خیال من که رسید
التهاب ثانیه ها بیشتر شد
و باد زوزه کشان قصد غارت برگ ها را کرد
درست مثل تاراج برگ های خاطرهایمان
آسمان گریان تر
باران نالان تر
از رویاهای مرده
از آرزوهای پژمرده
از امید های در راه مانده
و از غرور نگاهم که در چشمانت شکست
می گفت
هرچند که تو نمی شنیدی !!!
باران بی وقفه می گفت
آسمان نعره می زد
سکوت از بازی تلخ لبانت حکایت می کرد
و اشک هایم راوی مرگ من
و خدا هم فقط نگاه می کرد
تصویر آن شب دیگر مبهم نبود
باز من باز شب باز باران
باز صدای محزون من و صدای ساز شکسته باران و
شبی تاریک تر از قلب تو
به قلم تورج توجی
تاریخ ۸ خرداد ۱۴۰۵
برکه ای تنها
من همه شب در فکر تو ام
همچو برکه ای کوچک تنها
که فقط عکسی از رخ ماه دارد به برش
دیده از رخ جانان ات من دیوانه برنکم
دل از آن چشم خمارت
تو بگو چگونه باز پس گیرم
در گلو بغضی
و در صدا سکوتی بی انتها دارم
ممنوعه ای شدی
که دستم به دستت نرسد دیگر
شاکر این تقدیر چرا باید بشوم
وقتی که خدا هم
اینقدر فاصله انداخت
بین من و ماهم
شاعر و گوینده تورج توجی
من دیشب پنهان از خودم
وقتی که قلبم خواب بود
چشمانم خسته از بی تو دیدنها
اندکی آرامیده بود
به دیدارت آمده بودم
هرچند که تو نبودی
ولی من باز مثل هر شب
کنار آن ساحل
کنار خاطراتت
تا صبح گریه کردم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
آوار غم
تقدیم به تمام کسانی که در زلزله عزیز خود را از دست داده اند
نویسنده و گوینده تورج توجی
خدایا این آخرین نامه ایی هست که برایت مینویسم.
و قرارمان همان بماند برای قیامت
هر چند آنجا هم سرت شلوغ است
اما خدارا چه دیدی شاید دلت سوخت و جوابم را دادی
میدانم چون رئیس دنیا هستی
و خیلی زور داری و همه دوستت دارند
آدمی مثل من اصلا به چشمت نمی آید
میدانم اگر الان پیشت بودم
میگفتی:مگر آدم خوبی بود؟
خب خوب نبودم مثل آدم های دیگر
اما دوستت که داشتم؟ نداشتم؟
یادت می آید آن قبل تر ها را؟
میگفتم به جوانی ام رحم کن
اما الان هی میگویم به پیری ام توجه کن
آن موقع می گفتم موهای سیاهم تا سفید نشده
همین یکبار لطفا گوش کن به حرفم اما الان میگویم
من همان یکبار اولین بار بود که خواسته ایی ازت داشتم و در همان اولین بارهنوز مانده ام
و تو هم هنوز نگاهم نکردی و موهایم سفید شد و تو حتی هنوز وقت نکردی نامه هایم را بخوانی
میدانی از آن روز تا به امروز چند وقت هست که میگذرد؟
خودت حساب و کتابت خوب است
حساب کن و ببین من چند سال است که از تو خواسته ای دارم و توی همین عالم آشنایی همین یک چیز را از تو خواسته بودم اما تو حق همسایگی به جای نیاوردی
هر چند که من هم به جای نیاوردم
اما خب تو خدایی و مثل حرف اول اسمت
که با خ شروع میشود خوبی و من بنده، مثل اول اسمم بد ...
اما خودمانیم به من یکی که خیلی سخت گذشت خیلی سخت گذشت خیلی
اما عیبی ندارد من که از تو چیزی به دل نمیگیرم
با اینکه سرت شلوغ است و از ما بهترها
همیشه پیشت می آیند
غذاهای خوب از طرف تو پخش میکنند
زبانت را بلدنداز این مطالبی که درعمرنامه ات مینویسی به آدم های دیگر میگویند و کلی همه دوستشان دارند
اما چون من از این کارهابلد نبودم یعنی دوستم نداری؟
مگر خودت نگفتی بین آدم ها فرقی نمیگذاری؟
اما این را بگویم من خیلی دوستت دارم
کمی تازگی ها زود خسته میشوم
دیگر مثل آن جوانی هایم نیستم
تا همین جا بیشتر چشم هایم توان ندارد دستم را ببین چگونه میلرزد
باقی را برایت حضوری میگویم من بروم چمدان هایم را ببندم
فکر میکنم کمی دیر شده است
نویسنده و گوینده تورج توجی
دلم یک دنیا گریه می خواهد
کنجی بی ادم و پر ز خاطراتت می خواهد
دلم امروز تو را میخواهد
خنده و صدای قشنگت را میخواهد
دلم امروز غرق شدن در عمق نگاهت را میخواهد
من امروز در پی خاطره ها دویدم
شاملو را شنیدم که از درد مشترک میگفت
من درد مشترکم ….
مرا فریاد کن !
من نام تو را بلند فریاد کردم
به مشیری در آن کوچه باغ گفتم
بی او ازین کوچه باغ نتوان که گذشت
به فروغ گفتم که من در طلب او،
او اما ز من گریزان
فروغ خنده تلخی کرد و بگفت
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
با سهراب قایقی ساختم
پشت دریاها هم رفتم
با اخوان پاییز را کشیدم
رنگ چشمان قشنگت را به پهنای بوم کشیدم
با فریدن خواندیم یک نفر میاد که من منتظر دیدنش
به نیما گفتم او را من چشم در راهم شباهنگام
ابتهاج از ارغوان گفت و منم از تو
باور کن همه جا پی تو آمدم
ولی نبودی ...
شایدبعد از امروز
دلم دیگر هیچ نخواهد
قلم و اجرا تورج توجی
پرسم من ز خود
که تا بیدادگر رحمی کند به حال دل زار ما را
تا که محبوب
کند ز غمزه ما را سر در گریبان خجل و مبهوت
تا که ساقی دهد شرابی شبانه
به خماران بی خواب مانده زمانه
تو بگو ای دل جا مانده زجانانش..
من داد این عالم بی داد به کجا باید برم
که دادگر هم بیداد گر است
تو همان بیدادگر و دادگر صیادی
که کنی با تک عشوهای عالمی را سینه چاک
تور نگاهت تورجان شاهنامه را
کند به هوای کویت هوایی
زره رزم چرا کردی بهر رعیتی عاشق ؟
تو مگر رسم اربابی ندانی؟
من کارگر کارگه عیاری ام
خسته و ملول پی سبویی جانانه ام
ندانستم که در کارگه تو بیدادگر و دادرس و دادگر یکیست
دیوانه چو از کویت بگذشت
نعره و نجوا دگر ندانست
عاقل که از خمخانه تو که رد شد
دیوان جنون طومار و چو طوطی تکرار کرد
مگر می میخانه ی تو چیست؟
که داشته هر که توشه کرد بهر تو
غمزه ای از نگهت درنظرش گوشهء پر شالش
هر ادم که کاشت دانه ی مهرت در خاک بی حاصل عمر
در هنگامه عمر بهار آیدش
سنبل و سوسن و یاس آیدش
تو کدام محبوبی که هزاران محبوب در طرب تو خوش رقصی میکنند
تو کدامین دلربایی که جمله دلربایان عالم بهر غمزه ات طنازی میکنند
تو کدام مهره مار داری
که جمله ساحران ز سحرت هر سحر
مسحور و سراسیمه اند
حال
ای دل درمانده من تو بگو
چه گله کنم ز بی مهری اش
که به سان من در کویش
هزاران همچو هَزاران غزل گویند
تار مویت به
مه رویان عالمی نفروشم
که یک غمزه تو کند سنگ را رسوای جهانی
ای دردانه دوران جان من
ای جانان من
من با پای خود آمده ام تا کنی مرا به بند
تا بند ز بندم رها شود زین بند
من خوردم آن زخمی که شهدتراز هرشهدی بود زان خال سیاهت
در هر شهری که شعری ازت خواندم تا سراغت بگیرم ز هر آشنا و بیگانه ای راندنم به هر بهانه ای
شهیدی گشته ام که نمیدانم به کدامین جهاد جان خود را باخته ام
فقط ز فتوای مروارید سیاه دریای چشمانت
فهمیدم که
ز قداره تیز و مست خم ابرویت
خوردم زخمی بی صدا که فریادی دارد به بلندای تمام داستان یوسف و زلیخا
نام تو را بردن دل شیر میخواهد
دروازه هر شهری قداره کشان هر صنمی که ببینند سر ببرند و نعره زنند
که تو یگانه صنم عالمی
خدا که نیستی اما ز خدایی چه کم داری؟
شکن و پیچ موهایت هم که تا قیامت معماییست حل نشدنی!
که هرکه درین تو در تو افتد دیوانه و مجنون گردد
چه اقبال و گناهم باشد که مرا در زندان غمت حال خوش تری بود
و تو چه بی رحم زندان بانی
که زندانی خود کرده ای فراموش
ای بانی حال خرابِ خوب من
مرا خرابه نشین خرابه های خود کردی
هر کس که خراب تو شد خرابه نشین شد
گویند گنج در خرابه هاست
من در خرابی های خرابه های قلبم
به دنبال گنجی میگردم که جان و جانان و جام و جم یک جا جمعند
جان من که گنجم تویی جانان من
گنجینه پر گنج من
شاعر و گوینده تورج توجی
نهفته در دل ثانیه هایم
انگار بغضی غریب
نشسته در جان دقایقم سکوتی پرسوز
حرفی نگفته با من دارد پیر می شود
ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته
چشمانم خسته از بی تو دیدن ها
به چمدان گوشه اتاق خیره گشته
و دلی که دل دل می کند
و پاهایی که به گمانم ترسیده
و خانه ای پر از همهمه
در سکوتی دردناک دارد خاموش می شود
و باز هم آن چمدان لعنتی
و باز هم سفری انگار که بی برگشت
و جاده ای روبرو پر از ابهام و تردید
و آسمانی که جز باران حسرت حرفی بلد نیست
به قلم و اجرای تورج توجی
حتی اگر دنیا به یک باره تمام شود
یا که دوباره از نو آغاز شود
قسم به تمام روزهایی
که چشمم در پی چشمت
گریه میکرد و می دوید
قسم به تمام آن غزل های سکوتم
که هر شب تا صبح برایت با سوز می نوشتم
اگر که بمیرم و باز زنده شوم
باز زنده و مرده شوم
باز که ببینمت رسواتر از قبل
محو تماشایت بشوم
هرگز که تکرار تو در من که تکراری نشود
هر بار و دگر بار به یک باره بی باده شوم
دیوانه تر از دیوانه
هر چند که به رسوایی کویت
مردم شهرت با دست نشان و با سنگ نشانه ام گرفتند
ولیکن عمری هم اگر که مانده
هر چند که کوتاه
اما
من پای از ره آغوش تو بیرون ننهم
تمام عمر این شبگردی های من تا به سحر
شگرد سحر چشمان تو بود و بس
وگرنه ما کجا و میخانه ها پیمودن کجا ؟
شاعر و گوینده تورج توجی
یادت می آید آسمان را
آن قبل ترها ؟
پرواز پرندگانش را ؟
بازی پروانگانش را؟
یاد داری رنگ قشنگ خورشید را ؟
چه عاشقانه خورشید و ماه دنبال هم میکردند؟
زمین و آسمان چه دلداده هم بودند ؟
آسمان عکسش را به دریا به چشمان زمینش میداد
زمین هم چه رندانه دست درازی میکرد
با دماوندش بر شاخسارِ مه آلود آسمانش
که دانه ای بوسه بچیند
آسمان هم مستانه مِی می بارید بر پیاله زمینش
تا که عقل یارش برچیند
و مدعیان برنجاند
یادت می آید صدایش را ؟
صدای باران را می گویم
که چه بی مهابا میزد بر شیشه خجالتی خانه هایمان
آسمان نامه های عاشقانه اش را
به باد میداد
و باد این همیشه مست لایعقل
جار میزحد
فاش میکرد
طومار طنازیشان را
مست کنان رقص کنان بر لای درختان
باد میخواند و درختان می رقصیدند
چمن زارها مدهوش
و زمین مسخ و دیوانه
آسمان هر شب شیوه عشوه گری مشق میکرد
چشمک زنان ستاره هایش را
همچو سپاهی ناوک زنان بر دل زمین روانه میکرد
بیچاره زمین فقط می لرزید
می شنیدی از درز پنجره اتاقت؟
قصه هستی و مستی را
یادت می آید ؟
حوض تمام خانه ها یک ماه داشت
و آدم نگاهش گرم بود
و آدم می خندید
و آدم نگران نبود
نگران دیروز
نگران امروز
و فردایی که مُرد
و چه بی ریا بود دوره گرد پیر دوران
کسی نمی برد !
کسی نمی باخت!
اصلا بازی نبود ...
هر چه بود زندگی بود ....
هی رفیق
بگذار بگویمت حال بیحال حالم را درین حوالی قریب نا آشنا
تنم رنجور
و
دلم زمستان
و
قامتم کمان
و
حضورم بی مکان
و
یخ زده چشمانم
و امان از دستانم
که لرزان ....
و بازاری که ارزان خرید آرزوهایم را
جوانی ام را
و فقط ماند مشتی خاطره ای گرد گرفته در قاب دلم
خزیده تمام رویا هایم در کنار رود خشک شده ی کمی آن طرف تر
همان رودی که تمام خواب هایم را به آب روانش گفتم
گفتم تا که بخیر شود
ولی نشد
نشد که نشد
دلم بهانه زمان میخواهد
زمان کودکی ام را
زمان نفهمیدن و شاد بودن را
چه دردیست
وقتی که می فهمی
می فهمی برای همه چیز دیر شده
خیلی دیر
قلم و اجرا: تورج توجی
دنیا همیشه ادا درمیاره
یه نمایش بزرگ از راست و دروغ
که هرکی توش بازی میکنه نقش قربانی رو بهتر بلده تا قاتل
همهش حرف از عشق میزنن از وفا از انسانیت
اما تهش فقط دنبال پر کردن خلأ خودشونن با درد بقیه
من اما دیگه نمیخندم نه از قهر نه از خستگی
از فهمیدن خستم
از اینکه دیدم هر لبخند یه نقاب داره
و هر دستی که بهت نزدیک میشه دنبال داغ تازهست
آره عشق واقعی هست
ولی نه اون بیرون
عشق خود منم
من که غم تنهایی خودمو خوردم
بیصدا بینقاب
و هر کی رسید
دردشو گذاشت وسط دل من و رفت
ببین دنیا
من دیگه باهات دعوا ندارم
تو کارت همینه دروغ میسازی تا ما بهش پناه ببریم
ما رو میفرستی دنبال معنا
تا وقتی رسیدیم بفهمیم فقط یه سراب بودی با لبخند مصنوعی
تو خوبی توی فریب دادن
اونقدر قشنگ که آدم داوطلب میشه درد بکشه فقط برای اینکه فکر کنه زندهست
منم زندهم ولی نه از نفس از زخم
از دردهایی که یادم دادن چطور بخندم وقتی چیزی برای خندیدن نیست
میدونی
تو یهبار هم نپرسیدی من کیام
فقط گذاشتی همه ازم رد شن
هرکدوم یه تیکه از منو با خودشون ببرن
تا خودم بمونم
بیتکه بینام بیکسی
اما بازم من عاشقم
نه عاشق کسی
نه عاشق دنیا
من عاشق همین دردمم
همین ساکتی که توش خودمو پیدا کردم
من هم معشوقم هم زخمم هم مرهم خودم
و تو فقط تماشا کن دنیا
چون این بار
من بازی تو رو بلد شدم
میدونی دنیا
یه روزی دنبال نجات بودم
دنبال دستی که بگه آروم باش من هستم
ولی حالا فهمیدم نجاتی نیست
فقط لحظههایی هست که یاد میگیری از آتیشت رد بشی بیاینکه بسوزی
دیگه دنبال معنا نمیگردم
چون معنا خودش دنبال من میگرده هر وقت سکوت میکنم
تو ساکتی دنیا
ولی من دیگه از سکوتت نمیترسم
من توی همین سکوت خودمو ساختم
من دیگه عشق نمیخوام چون خود عشق شدم
اون عشقی که نه میسوزه نه وعده میده
فقط هست بیمنت بیقید
و شاید تو نفهمی دنیا
اما من بالاخره فهمیدم
هر دردی که خوردم یه تکه از خدا توی من کاشت
و حالا من نه قربانیم نه بازنده
من خود آتشام
که از خاکسترش دوباره معنا زاده میشه
نه دنبال تلافیست نه دلداری فقط حقیقت لخت
پس گوش کن دنیا
من دیگه نمیجنگم
چون فهمیدم تو هیچ دشمنی نداری فقط آینهای
هرچی بهت پرتاب کردم
برگشت خورد و نشست وسط سینه خودم
تو دروغ گفتی درست
ولی منم خواستم دروغهاتو باور کنم
چون آدم بدون دروغ زنده نمیمونه
حالا من موندم
با دلی که دیگه چیزی نمیخواد
و نگاهی که دیگه دنبال قشنگی نمیگرده
من از عشق عبور کردم
نه چون شکستم
چون فهمیدم درد مقدستر از لذته
و اگه روزی خواستی بدونی عشق واقعاً چی بود
برو جلوی آینه
اونی که هنوز با همه زخمهاش وایساده و لبخند زده
اون خود عشقه
اون منم
دلنوشت تورج توجی
آدم چه می داند که فردا یا که فرداهای دیگر
در چه حال است و کجاست؟
نفسی هست برایش؟
یا که شده عکسی در دل قابی بردیواراتاقی به یادگار
شاید که شویم حسرتی بر دل دیوانه ای.
شایدم آهی در سینه و اشکی در چشم گریانی
یا که نه شویم باعث لبخند لبی
اما خوب میدانم که
در پس ذهن کسی چه به خوب چه به بد
عاقبت خاطره ایی خواهیم شد
شاعر تورج توجی
چه شود که باز تو ناز کنی
و من دلنوازی کنم
تو باز ناز کنی و من طنازی کنم
باز تو ناز کنی و من این بار
سازم را ساز کنم
با صدایم باز تو را آواز کنم
چه میشد مگر
چه میشد مگر
من و تو و خنده هم آواز می شدیم
من و تو و گریه همراه میشدیم
من و تو و تو و من همراه میشدیم
همسفر میشدیم
از این همه آرزوهای قشنگ
بر دلم حسرتی ماند
و در چشمم اشکی
و در صدایم بغضی
به یادگار ماند تا به ابد
شاعر و گوینده تورج توجی