جستجوی تو
هوا اندکی غروب است و کمی بیشتر شب
اتاق هم انگار با صدای لالایی شمعی نیمه جان
دارد می خوابد
بر دیوار اتاق نورِ کمسویی دارد میرقصد
کاغذ هایی پر شده از من مبهم !
و صدای تیک و تاک ساعت
که خیلی وقت است که نمی دانم چه می گویند
و کتابی که مدت هاست
در صفحه ای که نوشته
او "رفت" باز مانده است
و منی که از کارزار جستجوی تو خسته برگشته ام
دلنوشت تورج توجی
فشرده راه گلویم را
نه آن همه خاطره
مرا غم فردایی گرفته
که قرار است بی تو آنجا باشم
دلنوشت تورجتوجی


تا که لب لرزید و گفت دوستت دارم
لبت رقصید بر لبانم
تا که دست به دستم دادی
جاری شد در رگ هایم هر آنچه در جان داری
دلنوشت تورج توجی
ااین روزها شرم دارم از زنده ماندن
این روزها که از تو خبر ندارم
شاید کم از مردن نباشد
حالی که من دارم
این مردم چه می دانند
تکه ای از آدم جدا شدن چه معنا دارد
ترس داشتم ترس گم کردنت را
در میان این شلوغی ها
گفته بود مادر بزرگم
کمی آن سالها دورتر
که از هر چه بترسی سرت خواهد آمد
تورا گم کرده ام
مانده خالی دست هایم
ای کاش تو را در زمان دیگری دیده بودم
دلنوشت تورج توجی
صدای زوزه موشک های گرسنه
از همه جا می آید
کمی همین حوالی کودکان جنگ ندیده
از پشتپنجره خانه هایشان بلند می خندد
که آهای یک شهاب و آن یکی هم که شهاب
و پر ز شهاب آسمان شب و امشب شب هم که شام غریبان دخترکان دبستان میناب
یکی آواز خوان است و دارد طنین و آوای موشک ها را دستگاهی می خواند
یکی با ساز موشک ها هم ساز میشود دردسر ساز می شود
یکی آواره و بی خانمان
در گوشه خرابه ای نالان
هی به موشک ها می نگرد هی به سفره خالی رو به رویش
یکی شاعر و دارد وزن شعر تلخ موشک ها را تقطیع میکند
یکی چند هفته پیش در شبی شوم داغ جوان دیده به شب سیاهی سپید کرد موی را
یکی در در غم نان غمگین
یکی در درد بی درمان خود مانده
یکی گریان یکی در بحران یکی هم سر در گریبان
عجب ناله سرای شد باز ایران
عجب سیاه زخمی بود این سیاه زمستان
چشمان مادران در باران و قامت پدران در کمان
شلاق در دست چوپان و دشنه در دست قصاب
دلنوشت تورج توجی
مورخ ۹ اسفند ۱۴۰۴ ( تلخ ترین اسفند ماه ایران)
یوسف تو را دید و یعقوب کور شد
موی پسر سیه و چشم پدر سفید شد
یوسف سرگرم تو شد یعقوب یک عمر سردرگم
زلیخا چهره یوسف دید و گل در رخش شکفت
یوسف روی تو را دید و زلیخا پیر شد
موسی در شبی بی خود از خود و در تور تو افتاد
چشم باز کرد در بند تو بود کلیم الله گشت
عیسی که مطلوب تو شد
در عشق تو مصلوبش کردند
نوح چون عاشق تو شد
دریاطوفان به پا کرد
محمد ذکر تو کفت
آوازه اش تا ثریا رفت
سلیمان نام تو را صدا زد
قوم جن در پیش پایش تعظیم کرد
ایوب به غمزه ای
یک عمر صبور شد
داود وصف تو شنید
اوایش رامشگر شد
ای که
عارفان در طلبت
عاشقان در وصفت
عاقلان در جستجویت
مستان مست جمالت
شاعران غزلسرایت
نقاشان مبهوت زیباییت
درویشان در سجودت
تو همان نقاش زیبای جهانی
تو همان خالق آواز هزاران
توهمان خالق نفس های پروانگان در پشت پیله های عدم
تو همان خالق هر فصلی
تو همان قادر مطلق
تو همان زیبای مطلق
من تو را دیده ام انگار
گاهی در نقش و نگار ظریف بال پروانه ای
گاهی در چمنزاری که هم رقص بادی مجنون شد
یا که در دستان پینه بسته کشاورزی مهربان
حتی در میان گیسوان خوش تاب دخترکی بازیگوش
گاهی در نقاشی فرش چیان
یا در میان حزن شعر ابتهاج
یا در نگاه پر معنای شاملو به آیدا
حتی در کلافگی دنیای عجیب صادق هدایت
من تو را دیده ام باور کن
باور کن
من تو را شنیده ام
گاهی در صدای موجی دیوانه
گاهی در سکوت کویر
گاهی در خنده پدر
گاهی در آواز شجریان
گاهی در صدای تار شهناز و یاحقی
من تورا بوییده ام
گاهی در کنار باغ کوچکی
که باغبانش هر روز صبح سیب می دهد به آدم ها
گاهی در میان بوی نانی که مادر بزرگ می پخت
گاهی در میان بوی نعنای باغچه همسایه
گاهی که چقدر من دوستت دارم
دلنوشت تورج توجی
دلنوشت و اجرا تورج توجی
نمیدانم که کجا هستم
و در چه زمانی هستم
مستم یا که به هوشم
در کجا به سر میبرم
مسافرم مهمانم یا که میزبانم
در چه اندیشهای هستم
و یا به کدام کیشم
نمیدانم چه آمده بر سر حال و هوایم
یا که روزگارم در چه حال است
و من انگار در انکاری ترسناک
همه جا در هوا مه آلود
و نه گرم است
و نه انگار که سرد
سایههایی میآیند
هر سایه به گمانم خاطرهای هست به دنبال من
من اما نه دنبال سایه نه خاطره
من اما انگار معلق بین امروز با دیروز
همچو یک پر رها در دست بی رحم باد
تقدیری بود و تقصیری
چه حق گفت آنکه گفت تقدیر بی تقصیر نیست
دلنوشت تورج توجی

اگر دراینجا انتخاب درد به اختیار باشد
بیزار میشدم از انتخاب هر دردی
به غیر از دردت
خوب میدانم
که به دیدارم نمی آیی
برای تیمار دل آزرده ام
مرا تک بیتی
از دیوانت نمی خوانی
احوالی ازین آزرده ی
به کنجی مهجور خزیده نمیگیری
ولیکن
من تکرار میکنم
هر دم با جان و از دل
خیال ماه رویت را
با اینکه می دانی بیمارم
اما هنوز دست از این عصیانگری که بر نمی داری
این قافله بی سپاه را
خود به تو سپرده ام
با اینکه رسم غارتگری ات را
خوب میدانستم
گر چه می سوزاند
دردت تمام عمق وجودم را
ولیکن
جان بی جانان مرا
این دردجانانه
جان در جان من
جانانه می فزاید
هستم خریدارش درین
بیخبر آباد از رخسارش
هر چند که میدانم
که بسیارست این مطاع بهایش
اما
جز جان که چیزی ندارم در ازایش
دلنوشت تورج توجی