قسم به این بغض های مانده در صدایم
قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم
قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم
قسم به این غم نهفته در غروب هایم
قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم
قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم
گاهی میشود
که از تو خالی میشوم
همان گاه به یک باره جهان
در من آوار می شود
تمام تنم به التماس زانو میزند
زمان سکوت میکند
دنیا همان لحظه از حرکت می ایستد
تمام کهکشان متوقف میشود
و من در امتداد سکوت سوخته شهر
در پی نگاهت قیام میکنم
همه کوچه ها و خیابان ها را
در میان خاطره های پیر و خسته تر از خودم
قدم میزنم
تا بلکه شاید نشانی از تو نفس هایم را مست کند
گاهی می شود که میفهمم من از تو خالی نیستم
گاهی من حتی چند دقیقه بیشتر از ابد
به تو فکر میکنم
گاهی من تو را در دورترین سیاره به زمین میبینم گاهی که نه
من هرروز خودم را به شوق دیدارت
در خود جا میگذارم
دلنوشت تورج توجی
معجزه
نمی دانم
شاید امروز در جایی به غیر از خیال تو را بوسیدم
من به معجزه معتقدم
دلنوشت تورج توجی
___________________________
بلاگروان
می شود هر صبحگاهان
مرا با نگاهی صدقه دهی
من تا شب هزاربار
بلاگردان چشمانت می شوم
دلنوشت تورج توجی
___________________________
درد پنهان
من آن درد پنهانم که آرامم
ندانم که آرامم یا که دردم کرده آرامم
عجب تضادی بین من و من هست
یکی کرده آرام و دیگری کرده طوفانی ام
دلنوشت تورج توجی
___________________________
مرز کفر و ایمان
لب هایت
مرز باریکی بین کفر و ایمان ست
که هر بار به آن می رسم
با هر بوسه انگار که کافر تر می شوم
در بهشت نفس هایت
دلنوشت تورج توجی
___________________________
دنیا همیشه ادا درمیاره…
یه نمایش بزرگ از راست و دروغ،
که هرکی توش بازی میکنه نقش قربانی رو بهتر بلده تا قاتل.
همهش حرف از عشق میزنن، از وفا، از انسانیت…
اما تهش، فقط دنبال پُر کردنِ خلأ خودشونن با دردِ بقیه
من اما دیگه نمیخندم، نه از قهر، نه از خستگی…
از فهمیدن خستهم
از اینکه دیدم هر لبخند، یه نقاب داره
و هر دستی که بهت نزدیک میشه، دنبال داغِ تازهست.
آره، عشق واقعی هست
ولی نه اون بیرون.
عشق، خودِ منم.
من که غم تنهایی خودمو خوردم،
بیصدا، بینقاب…
و هر کی رسید،
دردشو گذاشت وسطِ دلِ من و رفت.
ببین دنیا...
من دیگه باهات دعوا ندارم.
تو کارت همینه، دروغ میسازی تا ما بهش پناه ببریم.
ما رو میفرستی دنبال معنا،
تا وقتی رسیدیم، بفهمیم فقط یه سراب بودی با لبخند مصنوعی.
تو خوبی توی فریب دادن
اونقدر قشنگ که آدم داوطلب میشه درد بکشه فقط برای اینکه “فکر کنه” زندهست.
منم زندهم... ولی نه از نفس، از زخم.
از دردهایی که یادم دادن چطور بخندم وقتی چیزی برای خندیدن نیست.
میدونی؟
تو یهبار هم نپرسیدی من کیام،
فقط گذاشتی همه ازم رد شن،
هرکدوم یه تیکه از منو با خودشون ببرن،
تا خودم بمونم،
بیتکه، بیاسم، بیکسی.
اما بازم من عاشقم.
نه عاشق کسی...
نه عاشق دنیا...
من عاشقِ همین دردمم،
همین ساکتی که توش خودمو پیدا کردم.
من هم معشوقم، هم زخمم، هم مرهم خودم
و تو فقط تماشا کن دنیا…
چون این بار،
من بازی تو رو بلد شدم
میدونی دنیا
یه روزی دنبال نجات بودم
دنبالِ دستی که بگه «آروم باش، من هستم»
ولی حالا فهمیدم نجاتی نیست،
فقط لحظههایی هست که یاد میگیری از آتیشت رد شی
بیاینکه بسوزی
دیگه دنبال معنا نمیگردم
چون معنا خودش دنبال من میگرده هر وقت سکوت میکنم
تو ساکتی، دنیا…
ولی من دیگه از سکوتت نمیترسم،
من توی همین سکوت، خودمو ساختم.
من دیگه عشق نمیخوام، چون خودِ عشق شدم.
اون عشقی که نه میسوزه، نه وعده میده…
فقط هست، بیمنت، بیقید.
و شاید تو نفهمی، دنیا
اما من بالاخره فهمیدم:
هر دردی که خوردم، یه تکه از خدا توی من کاشت
و حالا من، نه قربانیم، نه بازنده
من خودِ آتشام،
که از خاکسترش دوباره معنا زاده میشه
خیلی خب... حالا برسیم به پایان
اون جایی که سکوتِ شخصیت سنگینتر از فریاد میشه،
نه دنبال تلافیست، نه دلداری… فقط حقیقتِ لخت
یه پایان فلسفی، عصبانی، و آرام در عین فروپاشی
پس گوش کن دنیا...
من دیگه نمیجنگم،
چون فهمیدم تو هیچ دشمنی نداری — فقط آینهای.
هرچی بهت پرتاب کردم،
برگشت خورد و نشست وسطِ سینهی خودم.
تو دروغ گفتی، درست
ولی منم خواستم دروغهاتو باور کنم
چون آدم بدون دروغ، زنده نمیمونه
حالا من موندم
با دلی که دیگه چیزی نمیخواد
و نگاهی که دیگه دنبال قشنگی نمیگرده
من از عشق عبور کردم
نه چون شکستم
چون فهمیدم درد، مقدستر از لذته
و اگه روزی خواستی بدونی عشق واقعاً چی بود
برو جلوی آینه
اونی که هنوز با همهی زخمهاش وایساده و لبخند زده
اون خودِ عشقه
اون منم
دلنوشت تورج توجی
قرار بر این بود
قرار براین بود دستهایت قرارم باشند
نه اینکه خاطراتت قرار از کفم بیرون کنند...
قرار بود دل به دلم بدهی
نه اینکه دلم را خانه غمها کنی!
دور از انصاف بود که اینگونه تنهایم کنی،
خود به خود رهایم کنی
میان این جماعت رسوای
خاص و عامم کنی
اما پیش تو رسوا شدن چه باک باشد مرا!؟
همه شب در فکر تو بودن چه ملال باشد مرا؟
بیقرار تو وحشی صفت بنده نواز
بهتر باشد از نوازش هر بی سرپایی !
دام پهن مکن
وهم ز فرار ما نکن
این طعمه ها بر ما نغمه نکن
هی چنگ در این زخمه نزن
ما که مشتاقیم
طعمه و زخمه چرا؟
دام نذاشته دست به دامان تو ایم
رقص کنان دور تو ایم
گر که کنی گوشه چشمی نگه ای
این همه خود آزار نکنی
خیالت ما با جام خالیت گرفتار شدیم
مابنده آن چشم شدیم
که برق نگهش زنده کند مرده صدساله را
غمزه اش باز کند صد هزار مسئله را
ما آمده ایم فقط بگو انتهای صف قربانیانت کجاست
دلنوشت تورج توجی
شب از نیمه گذشته بود و من باز .....
این روزها عجیب نبودنت از چشم هایم جاری می شود
دلنوشت و اجرا تورج توجی
سراب
سوگند به فریب چشمانت
که دارم این سراب را باور می کنم
نه از روی این دل که سادگی پیشه دارد
چون گر به دروغ هم که باشد
آرام می گیرد دلی که در دام تو باشد
وعده رهایی هیچ صیادی
نداد به صید خود
اما تو بگو
که می گزاری گاه گداری در خیالت رها شوم
حتی به دروغ
هر چند عمر دروغ ها کوتاه هست
اما عمر من انگار که کوتاه تر است
دلنوشت تورج توجی
آدم ها توی شلوغی های زندگی هم رو گم نمی کنن آدم ها توی تنهایی های خودشون آدم ها رو گم می کنند قلم و اجرا تورج توجی