کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

دلم تنهاست

دلم اندازه تمام روزهای با تو بودن تنهاست

دلم مثل تمام روزهای با تو بودن تنهاست

مرا سکوت شب فریاد می زند 

دلم بی بهانه باز بهانه می‌گیرد 

شب سیاه و پر شد از درد و من انگار در بطن شب و شبم اما  باور کن که پر شده از غم 

من اندازه تمام روزهای با تو بودن تنهام 

و تو نفهمیدی بزرکترین ارمغان تو همین سوز سکوت و بغض لحظه هایم بود 

شب هر شب سیاه پوش ثانیه هایم شد

و زمان مرا به تنبیه ، به تکرار اندیشه بی رحم تو محکوم کرد

شاعر تورج توجی



بزرگترین دروغ

تو بزرگترین دروغی که من به خود گفتم
تو عجیب ترین فریبی که من به عمد خوردم
و من با شهامت ترین ، چرا که کسی را خواستم که هرگز سهم من نیست
و من ترسو ترینم، چرا که ترس نبودت مرا می کشد 
و من بی رحم ترینم‌ ،چرا که در شبی خود را به تاراج بردم 
و من مهربان ترینم ،چراکه هر روز جان را برایت نذر میکنم
و من زودترین پایانم ،چرا که همان ابتدا شد انتهای راه
و من دیر ترین پایانم ،چرا که هر با یاد اولین نگاهت آغاز می شوم 
و من فقیر ترینم ،چرا که دستم از تو خالیست
و من دارا ترینم ، چرا که تمامم پر شده از یاد تو 
آری بعد از تو من اینگونه زیست میکنم 
پر از تردید 
پر از ابهام 
قلم و اجرا تورج توجی

دل من

دل من تو بگذر  ز گناه من 

گر چه تلخ بود 

آنچه بر تو گذشت 

شاعر تورج توجی 


نیست طبیبم


نیست طبیبم

ساقی دو سه پیمانه
دو سه پیمانه که نه!
دو سه پیمانه بیشتر بریز  در جام جانم
که جان رسید بر لب و لب جانان نرسید بر لبم
ساقی می بریز
می پی در پی از پی هم هی بریز
بریز  که لبریز  دردم و درمانم نیست
ساقی بریز  که امشب  بی حبیبم
ساقی بریز که دردمندم و نیست  طبیبم
شاعر تورج توجی 

عادت کرده ایم


ما ادم ها انگار عادت کرده ایم

به گم‌ کردن هم 

به تنها کردن هم 

به ندیدن هم 

به نشنیدن هم 

خاطره هامان همه تلخ 

سینه هامان همه پر سوز

دلمان هم همه در بند حسرت

یکی با درد هم سفره و یکی هم با آه  هم ناله 

یکی در پی نان

و یکی تنها 

و یکی بی کس

و یکی در فکر دیروز

و یکی در فکر فردا 

و یکی پی در پی در فرار

و یکی در پی یکی 

و یکی و یکی و یک سال و دو سال

و سه سال و بیست سال

و چهل سال و پنجاه سال  

و هنوز یکی در انتظار  یکی 

و یکی در انتظار یک روز خوب،

در این دنیای دو روزِ که یک روز با وعده همان روز خوب خراب شده

و روز دیگر هم در حسرت روز دیروز به اتمام رسید 

و عجب زندگانی ....

این هم روز خراب  و  این دو روز بی حاصل عمر 

خدایا  پس بگیر از خودت آن تبارک الله و احسن الخالقین را

که این آدم که خود سارق  سیبی بود و فرزندش قاتل و فرزند های بعدش بیشتر در فکر دوری ز تو  به ارزنی هم نمی ارزد 

نمی دانم یا تو بی خیالی یا ابلیس پرکار یا که ما سست

دلنوشت تورج توجی 



شب گرد

حتی اگر دنیا به یک باره تمام شود

یا که دوباره از نو آغاز شود

قسم به تمام روزهایی که چشمم در پی چشمت گریه میکرد و می دوید

قسم به تمام آن غزل های سکوتم 

که هر شب تاصبح برایت با سوز مینوشتم

اگر که بمیرم و باز زنده شوم

باز زنده و مرده شوم

باز که ببینمت رسواتر از قبل محو تماشایت بشوم

هرگز که تکرار تو در من که تکراری نشود

هر بار و دگر بار به یک باره بی باده شوم دیوانه تر از دیوانه 

هر چند که به  رسوایی کویت مردم شهرت با دست نشان و با سنگ نشانه ام گرفتند

ولیکن عمری هم اگر که مانده 

هر چند که کوتاه 

اما 

من پای از ره آغوش تو بیرون ننهم

تمام عمر این شبگردی های من تا به سحر

شگرد سحر چشمان تو بود و بس

وگرنه ما کجا و این میخانه ها پیمودن کجا ؟

شاعر و گوینده تورج توجی 


آخرین سکانس


                                 آخرین سکانس

آن شب در آغوشت گریستم تو هم گریستی یادت می‌آید تازه غروب رفته بود و تو هم چمدان‌هایت را بسته بودی و شب داشت چراغ‌هایش را روشن می‌کرد و ماه چه دلبری ها که برای دریا نمیکرد و اما ما مشغول وداع بودیم.می دانی  از آن شب تلخ و سرد چند سال است که می‌گذرد هر شب رفتن تو آخرین نگاه تو حتی در خواب‌هایم تکرار می‌شود و این تکرار تو بود که مرا اینگونه پیر کرد نمی‌دانم که آیا تو هم در این سال‌ها به من فکر کرده ای ! تا امروز غروب که در خیابانی شلوغ من بار دیگر تو را دیدم داشتی سمت من می‌آمدی هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدی صدای قدمهایت بلندتر و صدای تپش‌های قلب من بیشتر می‌شد دعا دعا می‌کردم که لبخند تو اولین چیزی باشد که من می بینم  درسته که کمی گرد سفید پیری نشسته روی موهایم کمی چین و چروک صورتم بیشتر شده اما شوق تو در من از هر چیزی بیشتر بود باور کن تمام دنیا به یکباره ایستادند تا این لحظه با شکوه را تماشا کنند می‌دانی چقدر من  در تمام عمر منتظر این لحظه بودم بارها تمرین کرده بودم چگونه روی زانوهایم بنشینم و دست‌هایت را ببوسم انگار همه مرا نگاه می‌کردند فکر می‌کردم چگونه سلامت کنم که دیدم از کنارم رد شدی من ایستادم اما تو باز رد شدی ،  مرا ندیدی و اینبار هم از من گذشتی
دنیا دوباره سرش را به کاری گرم کرد که انگار ندیده و زمان هم دوباره تاریخ را شروع کرد و مشغول ساختن خاطراتی برای فردا شد و من دوباره باز شکستم
                        قلم و اجرا  تورج توجی



ای شب از

ای شب از رویای تو رنگین شده 

شعر فروغ  فرخزاد 

اجرا فروغ فرخ زاد  تورج توجی 


مزار های بی نشان

     مزار های بی نشان‌

روزگار غریبی نیست  شاملو 
روزگار خون آلودیست ای شاعر
خسته ایم  و جان حرفمان نیست
نای راهی نمانده بر پایمان
شهر پر شده از  حنجره های شکسته
صبح ها دیگر گنجشکان  آوازی نمی خوانند
ثانیه ها  در سکوت و   دقیقه ها در کمایی عمیق  و  زمان  هم در چنگال جهل
دارد جان می کند
دیروز با تازیانه سر کردیم‌
امروز را دق دادند
فردا ها را به رگبار بستند
چشم هایمان را تار کردند
جهانی از تاریکی
و توهمی از  نور ساختند
دستمان بسته بود
  شلاقمان زدند
گوش هایمان  را اما باز گذاشتند
از اسمان خواندند
  خون به جگرمان کردند
دلمان را شکستند
داغ بر دلمان نهادند
روزگار خون آلودی ست
تن پوش تنمان  زخم هایمان شد
شاملو
ما همان مردگان عاشقیم
که تنها رویایمان
اندکی زندگی کردن بود
و آنچه برای آیندگان  خواهد ماند
رد خون هایمان در ‌مزار های بی نشان است

                   شاعر تورج توجی  

نقاب

از این لبخند ها که بر لب دارم
گمان به حال خوب من مبر
ای کهنه نقابیست برای فریب تو
و آنچه میخواند راست ترین دروغ
ای رهگذر
می‌شود در من نمانی
من هوایم آلوده به تنهایست

               به قلم‌تورج توجی

 

سکانس پایانی

سکانس پایانی
تصویر مبهمی بود آن شب
شب بود و باران بود و
فریادهای سکوت قاب عکس هایی به دار مانده در دل  دیواری از ابهام و انکار
یک من 
یک من خالی که نه !
یک منِ  زخمی از تو هم با من بود
هر چند که تو هیچوقت ندیدی
یک تو
یک تو  خالی که نه !
یک تو بی خیال هم که همیشه با تو همراه بود
هر چند که اغلب نبودی
تصویر آن شب مبهم بود و پر از دود سیگار های من
آری
این همان سکانس آخر بود
آن شب در میان فریاد های بلند آسمان
باران جای ما سخن می گفت 
باران از پنجره خیال تو سخن می گفت
از آرزوهای بلندت
از همه رویاهایت
از نقطه ای که به آن چشم دوخته بودی
از دنیایی که بی من ساخته بودی می گفت
انگار که من هرکز نبودم
باران به  پنجره خیال من که  رسید
التهاب ثانیه ها بیشتر شد
و باد زوزه کشان قصد غارت برگ ها را کرد
درست مثل تاراج برگ های خاطرهایمان
آسمان  گریان تر
باران نالان تر
از رویاهای مرده
از آرزوهای پژمرده
از امید های در راه مانده
و از  غرور  نگاهم  که در چشمانت شکست
می گفت
هرچند که تو نمی شنیدی !!!
باران بی وقفه می گفت
آسمان نعره می زد
سکوت از  بازی تلخ لبانت حکایت می کرد
و اشک هایم  راوی مرگ  من
و خدا هم فقط  نگاه می کرد
تصویر آن شب دیگر مبهم نبود
باز من باز شب باز باران
باز صدای محزون من و صدای ساز شکسته باران و
شبی تاریک تر از قلب تو

به قلم تورج توجی
تاریخ ۸ خرداد ۱۴۰۵

برکه تنها

برکه ای تنها

من همه  شب در فکر تو ام
همچو برکه ای کوچک تنها
که فقط عکسی از رخ ماه دارد به برش
دیده از  رخ جانان ات  من دیوانه  برنکم
دل از آن چشم خمارت
تو بگو چگونه باز پس گیرم
در گلو بغضی
و در صدا سکوتی بی انتها دارم
ممنوعه ای شدی
که دستم به دستت نرسد دیگر
شاکر این تقدیر چرا باید بشوم
وقتی که خدا هم
اینقدر فاصله انداخت
بین من و ماهم
شاعر و گوینده تورج توجی

 

ادامه مطلب ...

پنهان از خودم

من دیشب پنهان از خودم
وقتی که قلبم خواب بود
چشمانم خسته از بی تو دیدن‌ها
اندکی آرامیده بود
به دیدارت آمده بودم
هرچند که تو نبودی
ولی من باز مثل هر شب
کنار آن ساحل
کنار خاطراتت
تا صبح گریه کردم
دلنوشت و اجرا تورج توجی



آوار غم

آوار غم  

تقدیم به تمام کسانی که در زلزله  عزیز خود را از دست داده اند 

نویسنده  و گوینده تورج توجی 


نامه ای به خدا

خدایا این آخرین نامه ایی هست که برایت مینویسم.

و قرارمان همان بماند برای قیامت

هر چند آنجا هم سرت شلوغ است

اما خدارا چه دیدی شاید دلت سوخت و جوابم را دادی 

می‌دانم چون رئیس دنیا هستی

و خیلی زور داری و همه دوستت دارند

آدمی مثل من اصلا به چشمت نمی آید

میدانم اگر الان پیشت بودم

میگفتی:مگر آدم خوبی بود؟

خب خوب نبودم مثل آدم های دیگر

اما دوستت که داشتم؟ نداشتم؟

یادت می آید آن قبل تر ها را؟

میگفتم به جوانی ام رحم کن

اما الان هی میگویم به پیری ام توجه کن

آن موقع می گفتم موهای سیاهم تا سفید نشده

همین یکبار لطفا گوش کن به حرفم اما الان میگویم

من همان یکبار اولین بار بود که خواسته ایی ازت داشتم و در همان اولین بارهنوز مانده ام

و تو هم هنوز نگاهم نکردی و موهایم سفید شد و تو حتی هنوز وقت نکردی نامه هایم را بخوانی

می‌دانی از آن روز تا به امروز چند وقت هست که میگذرد؟

خودت حساب و کتابت خوب است

حساب کن و ببین من چند سال است که از تو خواسته ای دارم و توی همین عالم آشنایی همین یک چیز را از تو خواسته بودم اما تو حق همسایگی  به جای نیاوردی

هر چند که من هم به جای نیاوردم

اما خب تو خدایی و مثل حرف اول اسمت

که با خ شروع میشود خوبی و من بنده، مثل اول اسمم بد ...

اما خودمانیم به من یکی که خیلی سخت گذشت خیلی سخت گذشت خیلی

اما عیبی ندارد من که از تو چیزی به دل نمیگیرم

با اینکه سرت شلوغ است و از ما بهترها

همیشه پیشت می آیند

غذاهای خوب از طرف تو پخش می‌کنند 

زبانت را بلدنداز این مطالبی که درعمرنامه ات مینویسی به آدم های دیگر می‌گویند و کلی همه دوستشان دارند

اما چون من از این کارهابلد نبودم یعنی دوستم نداری؟

مگر خودت نگفتی بین آدم ها فرقی نمیگذاری؟

اما این را بگویم من خیلی دوستت دارم

کمی تازگی ها زود خسته میشوم

دیگر مثل آن جوانی هایم نیستم

تا همین جا بیشتر چشم هایم توان ندارد دستم را ببین چگونه میلرزد

باقی را برایت حضوری میگویم من بروم چمدان هایم را ببندم

فکر میکنم کمی دیر شده است 

نویسنده و گوینده تورج توجی 



دلم امروز

دلم یک دنیا گریه می خواهد 

کنجی بی ادم و پر ز خاطراتت می خواهد 

دلم  امروز  تو را میخواهد 

خنده و صدای قشنگت را میخواهد 

دلم امروز غرق شدن در عمق نگاهت را میخواهد

من امروز در پی خاطره ها دویدم 

شاملو را شنیدم که از درد مشترک میگفت‌

من درد مشترکم ….

مرا فریاد کن !

من نام تو را بلند فریاد کردم

به مشیری در آن کوچه باغ گفتم

بی او ازین کوچه باغ نتوان که گذشت  

به فروغ گفتم که من در طلب او،

او اما ز من گریزان 

فروغ خنده تلخی کرد و بگفت 

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گیریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

با سهراب قایقی ساختم

پشت دریاها هم رفتم  

با اخوان پاییز را کشیدم

رنگ چشمان قشنگت را به پهنای بوم کشیدم

با فریدن خواندیم یک نفر میاد که من منتظر دیدنش

به نیما گفتم او را من چشم در راهم شباهنگام 

ابتهاج از ارغوان گفت و منم از تو 

باور کن همه جا پی تو آمدم 

ولی نبودی ...

شایدبعد از  امروز 

دلم دیگر هیچ نخواهد


قلم و اجرا  تورج توجی





پرسم من


پرسم من ز خود


 که تا بیدادگر رحمی کند به حال دل زار ما را


تا که محبوب 


 کند ز غمزه ما را سر در گریبان خجل و مبهوت


تا که ساقی دهد شرابی شبانه


 به خماران بی خواب مانده زمانه


تو بگو ای دل جا مانده زجانانش..


من داد این عالم بی داد به کجا باید برم


که دادگر هم بیداد گر است 


تو همان بیدادگر و دادگر صیادی 


که کنی با تک عشوه‌ای عالمی را سینه چاک


تور نگاهت تورجان شاهنامه را 


کند به هوای کویت هوایی


زره رزم چرا کردی بهر رعیتی عاشق ؟


تو مگر رسم اربابی ندانی؟


من کارگر کارگه عیاری ام


خسته و ملول پی سبویی جانانه ام


ندانستم که در کارگه تو بیدادگر و دادرس و دادگر یکیست


دیوانه چو از کویت بگذشت


نعره و نجوا دگر  ندانست


عاقل که از خمخانه تو که رد شد


 دیوان جنون طومار و چو طوطی تکرار کرد


مگر می میخانه ی تو چیست؟


 که داشته هر که توشه کرد بهر تو


غمزه ای از  نگهت درنظرش گوشهء  پر شالش


هر ادم که کاشت دانه ی مهرت در خاک بی حاصل عمر 


 در هنگامه عمر بهار آیدش 


سنبل و سوسن و یاس آیدش


تو کدام محبوبی که هزاران محبوب  در طرب تو خوش رقصی میکنند


تو کدامین دلربایی که جمله دلربایان عالم بهر غمزه ات طنازی میکنند


تو کدام مهره مار داری 


که جمله ساحران ز سحرت هر سحر 


مسحور و سراسیمه اند 


حال


ای دل درمانده من تو بگو


 چه گله کنم ز بی مهری اش


که به سان من در کویش


 هزاران همچو هَزاران غزل گویند


تار مویت به


مه رویان عالمی نفروشم


که یک غمزه تو کند سنگ را رسوای جهانی


ای دردانه دوران جان من


ای جانان من


 من با پای خود آمده ام تا کنی مرا به بند 


تا بند ز بندم رها شود زین بند 


من خوردم آن زخمی که شهدتراز  هرشهدی بود  زان خال سیاهت


 در هر شهری که شعری ازت خواندم تا سراغت بگیرم ز هر آشنا و  بیگانه ای راندنم به هر بهانه ای


شهیدی گشته ام که نمیدانم به کدامین جهاد جان خود را باخته ام


فقط ز فتوای مروارید سیاه دریای چشمانت


فهمیدم که


ز قداره تیز  و مست خم  ابرویت


خوردم زخمی بی صدا که فریادی دارد  به بلندای تمام داستان یوسف و زلیخا


نام تو را بردن دل شیر میخواهد 


دروازه هر شهری قداره کشان هر صنمی که ببینند سر ببرند و نعره زنند


که تو یگانه صنم عالمی


خدا که نیستی اما ز خدایی چه کم داری؟


شکن و پیچ موهایت هم که تا قیامت معماییست حل نشدنی!


که هرکه درین تو در تو افتد دیوانه و مجنون گردد


چه اقبال و گناهم باشد که مرا در زندان غمت حال خوش تری بود


و تو چه بی رحم زندان بانی 


که زندانی خود کرده ای فراموش


ای بانی حال خرابِ خوب من 


مرا خرابه نشین خرابه های خود کردی 


هر کس که خراب تو شد خرابه نشین شد 


گویند گنج در خرابه هاست 


من در خرابی های خرابه های قلبم 


به دنبال گنجی میگردم که جان و جانان و جام و جم یک جا جمعند


جان من که گنجم تویی جانان من 


گنجینه پر گنج من


شاعر و گوینده  تورج توجی



دل ثانیه هایم

نهفته در دل ثانیه هایم

انگار بغضی غریب

نشسته در جان دقایقم سکوتی پرسوز

حرفی نگفته با من دارد پیر می شود

ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته

چشمانم خسته از بی تو دیدن ها

به چمدان گوشه اتاق خیره گشته

و دلی که دل دل می کند

و پاهایی که به گمانم ترسیده

و خانه ای پر از همهمه

در سکوتی دردناک دارد خاموش می شود

و باز هم آن چمدان لعنتی

و باز هم سفری انگار که بی برگشت

و جاده ای روبرو پر از ابهام و تردید

و آسمانی که جز باران حسرت حرفی بلد نیست


                      به قلم و اجرای تورج توجی



حتی اگر دنیا

حتی اگر دنیا به یک باره تمام شود 

یا که دوباره از نو آغاز شود

قسم به تمام روزهایی 

که چشمم در پی چشمت

گریه میکرد و می دوید

قسم به تمام آن غزل های سکوتم 

که هر شب تا صبح برایت با سوز می نوشتم

اگر که بمیرم و باز زنده شوم 

باز زنده و مرده شوم 

باز که ببینمت رسواتر از قبل

محو تماشایت بشوم 

هرگز که تکرار تو در من که تکراری نشود 

هر بار و دگر بار به یک باره بی باده شوم 

دیوانه تر از دیوانه

هر چند که به رسوایی کویت 

مردم شهرت با دست نشان و با سنگ نشانه ام گرفتند  

ولیکن عمری هم اگر که مانده 

هر چند که کوتاه 

اما

من پای از ره آغوش تو بیرون ننهم

تمام عمر این شبگردی های من تا به سحر 

شگرد سحر چشمان تو بود و بس 

وگرنه ما کجا و میخانه ها پیمودن کجا ؟

  شاعر  و گوینده  تورج توجی