شرح کفر من از سجده به کعبهی قلبت شروع شد
از همان آغاز آواز چشمانت
و رقص مستانهی نگاهت
شانههایت بازیگوش من هم کمی باد نوش
لب ابلیس و رندت
آیههایی از سیب گونههایت خواند
من آدمی ناآشنا
تا دلم آن سیب را خواست
تمنا در جهانم تولد یافت
عقلم فریاد زد هشدار
اما دلم بیاعتنا ماند
و وسوسه در جهانم ریشه دواند
دستم لرزان رفت سوی سیب گونههایت
که ناگهان خمرهی گیلاسِ لبت شکست
و در جهانم شراب جاری شد
من میان لب و گونههایت گم شدم
در جهانم تردید راز نخستین شد
من هراسان گیسوانت پریشانتر از باد
من هر دم اسیرتر تو بیرحم تر
عزم تو کردم
تیزی خم ابرویت زخمی بر تقدیرم انداخت
سهم من از عشق همین دو بیت حافظ شد
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
شاعر و گوینده تورج توجی
هوا اندکی غروب است و کمی بیشتر شب
اتاق هم انگار با صدای لالایی شمعی نیمه جان
دارد می خوابد
بر دیوار اتاق نورِ کمسویی دارد میرقصد
کاغذ هایی پر شده از من مبهم !
و صدای تیک و تاک ساعت
که خیلی وقت است که نمی دانم چه می گویند
و کتابی که مدت هاست
در صفحه ای که نوشته
او "رفت" باز مانده است
و منی که از کارزار جستجوی تو خسته برگشته ام
شاعر تورج توجی
ای رهگذر بگذر
سنگین تر از آنم که هم پای با تو
پای به فردا گذارم
مرا زنجیر خاطرات
در روزهای بی هویت امروز
بسته راه نفسم را
تو اما ای رهگذر از من بگذر
شاعر تورج توجی
که میگوید
بین ما حرفی دگر نمانده بود
که گفت حرفی دیگر
نمانده بین من و تو؟
غیر از آن همه تلخی
آن همه سردی!
حرفی هم مانده بود هنوز!
آن هم یک دوستت دارم بود
ساده بود اما!
انگار جای دیگری به امانت بود
به قلم تورج توجی
بارالها گره کوری افتاده به کارم
تو بازش کن که گره گشا تویی
قفل بدی خورده به احوالم
تو بازش کن گه مشکل گشا تویی
درد بدی افتاده به جانم
تو درمانش کن که شفا دهنده تویی
رنج عجیبی افتاده به جانم
تو گنجش کم که تو حول حالنا و احسن الحال
مناجات به قلم تورج توجی
آنقدر از من دوری
که هر دم در من
از من به من نزدیک تری
کنار خودم که نه
کمی آنطرف تر از خودم
و نزدیک تر به تو ایستاده ام
خود ز خود بی خود و همه شوق تو شدم
من بین خودم با تو
تو را انتخاب کرده ام
از خود به تو کوچ کرده ام
مرا این گونه تنها رها نکن
من روی برگشت به خود را ندارم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
در دل صدایم حسرتی و غمی
به یادگار گذاشت دوست
به اندازه یک عمر بی کسیمرا سکوت شب صدا می زند
باز من باز شب باز سکوت تلخ ..
دکلمه تورج توجی
خواننده هوروش بند
شعر دکلمه تورج توجی
دو سه پیمانه که نه
دو سه پیمانه بیشتر بریز امشب برایم
باز شب آمد
باز شب
باز من
باز می
باز یاد او
باز او نیست
باز او نیست
باز صدای سکوت شب
و باز صدای خسته من
باز سیاهی شب و بخت من
باز صدای سوت دلی دیوانه
باز صدای ساز شکسته من
باز صدای مستی در کوچهای
باز نگاهی نگران به پنجرهای
این شب چه دارد در دل خود خدایا
باز صدای مستی در کوچهای
باز صدای خسته من
ساقی بریز در جام جانم
از آن باده که جنون دارد نفسش
بریز ساقی
پرتر کن برایم که من امشب دلی پر درد دارم
من امشب دلی پر خون دارم
دلنوشت تورج تورج
بعد از تو شعرهایم بغض دارند
غم سایه انداخته در صدایم
انگار که در گلویم گورستانی خوابیده
بعد از تو
چشمانم همه شب شد
و آسمان هم هی بارانی
هی بارید و هی بارید بی انصاف
هوا در پاییز ماند و رفت همه برگ برگ آرزوهایم
و رنگ خزان گشت روزگارم
شب و گورستان و باران
من و این سیگار
و هی سیگار سیگار پشت سیگار
و این کام های پر دود
و این ناله های سینه پر سوزم
باد و این ساز محزون
و من و یاد تو
و این آه مغموم
من و این قلم شکسته
و این همه کاغذ های پاره
من و یک مشت قرص های تکراری
و مشت پشت مشت کوباندن
به دیواری که بین من و تو افتاد
من و این گورستان و این شب و این باد
و این باران و این همه بی کسی
و این پایانی تلخی بودکه آخرین نگاهت
برایم نوشته بود
دلنوشت تورج توجی
برو
برو اما قبل رفتن بگو
آیا در خاطرت خاطره از من به خاطر می سپاری
یا که نه آن همه خاطره هم را به خاک می سپاری
یا مثل همیشه که من بی قرارم
مرا به تقدیر سیاهم می سپاری
فقط بگو
با این بغض که مرا به زانو درآورده چه کنم
چه کنم با خود که دلم اینگونه شکست
بعد از تو من نیمه جان شده ام با این نیمه دیگر که بی جان شده چه کنم
قلم و اجرا تورج توجی
یوسف تو را دید و یعقوب کور شد
موی پسر سیه و چشم پدر سفید شد
یوسف سرگرم تو شد و یعقوب یک عمر سردرگم
زلیخا چهره یوسف دید و گل در رخش شکفت
یوسف روی تو را دید و زلیخا پیر گشت
موسی در شبی بی خود از خود و در تور تو افتاد
چشم باز کرد در بند تو بود کلیم الله گشت
عیسی که مطلوب تو شد
در عشق تو مصلوبش کردند
نوح چون عاشق تو شد
دریاطوفان به پا کرد
محمد ذکر تو کفت
آوازه اش تا ثریا رفت
سلیمان نام تو را صدا زد
قوم جن در پیش پایش تعظیم کرد
ایوب به غمزه ای
یک عمر صبور شد
داود وصف تو شنید
اوایش رامشگر شد
ای که
عارفان در طلبت
عاشقان در وصفت
عاقلان در جستجویت
مستان مست جمالت
شاعران غزلسرایت
نقاشان مبهوت زیباییت
درویشان در سجودت
تو همان نقاش زیبای جهانی
تو همان خالق آواز هزاران
توهمان خالق نفس های پروانگان در پشت پیله های عدم
تو همان خالق هر فصلی
تو همان قادر مطلق
تو همان زیبای مطلق
من تو را دیده ام انگار
گاهی در نقش و نگار ظریف بال پروانه ای
گاهی در چمنزاری که هم رقص بادی مجنون شده
یا که در دستان پینه بسته کشاورزی مهربان
حتی در میان گیسوان خوش تاب دخترکی بازیگوش
گاهی در نقاشی فرش چیان
یا در میان حزن شعر ابتهاج
یا در نگاه پر معنای شاملو به آیدا
حتی در کلافگی دنیای عجیب صادق هدایت
من تو را دیده ام باور کن
باور کن
من تو را شنیده ام
گاهی در صدای موجی دیوانه
گاهی در سکوت کویر
گاهی در خنده پدر
گاهی در آواز شجریان
گاهی در صدای تار شهناز و ساز یاحقی
من تورا بوییده ام انگار
گاهی در کنار باغ کوچکی
که باغبانش هر روز صبح سیب می دهد به آدم ها
گاهی در میان بوی نانی که مادر بزرگ می پخت
گاهی در میان بوی نعنای باغچه همسایه
گاهی که چقدر من دوستت دارم
دلنوشت تورج توجی
ساختمانی در آتش قسمت اول
نویسندگان تورج توجی فریبا چعباوی
صدا بازیگران
جلیل منصوری
تورج توجی
فریبا چعباوی
بانو یگانه
حسام حسن زاده
همتا صمیمی
دلم رفت و دیگر فکر می کرد که نمی آید
اما
دلم رفت و باز آمد
با چشمی در حسرت دیدار مانده و با کمی بیشتر غصه آمد
دلم با صد خنده رفت و با دو صد گریه آمد
چمدان باز نکرده
یار ندیده برگشت
دل به دل که داده بودی
دلنوشت و اجرا تورج توجی
پرسم من ز خود
که تا بیدادگر رحمی کند به حال دل زار ما را
تا که محبوب
کند ز غمزه ما را سر در گریبان خجل و مبهوت
تا که ساقی دهد شرابی شبانه
به خماران بی خواب مانده زمانه
تو بگو ای دل جا مانده زجانانش..
من داد این عالم بی داد به کجا باید برم
که دادگر هم بیداد گر است
تو همان بیدادگر و دادگر صیادی
که کنی با تک عشوهای عالمی را سینه چاک
تور نگاهت تورجان شاهنامه را
کند به هوای کویت هوایی
زره رزم چرا کردی بهر رعیتی عاشق ؟
تو مگر رسم اربابی ندانی؟
من کارگر کارگه عیاری ام
خسته و ملول پی سبویی جانانه ام
ندانستم که در کارگه تو بیدادگر و دادرس و دادگر یکیست
دیوانه چو از کویت بگذشت
نعره و نجوا دگر ندانست
عاقل که از خمخانه تو که رد شد
دیوان جنون طومار و چو طوطی تکرار کرد
مگر می میخانه ی تو چیست؟
که داشته هر که توشه کرد بهر تو
غمزه ای از نگهت درنظرش گوشهء پر شالش
هر ادم که کاشت دانه ی مهرت در خاک بی حاصل عمر
در هنگامه عمر بهار آیدش
سنبل و سوسن و یاس آیدش
تو کدام محبوبی که هزاران محبوب در طرب تو خوش رقصی میکنند
تو کدامین دلربایی که جمله دلربایان عالم بهر غمزه ات طنازی میکنند
تو کدام مهره مار داری
که جمله ساحران ز سحرت هر سحر
مسحور و سراسیمه اند
حال
ای دل درمانده من تو بگو
چه گله کنم ز بی مهری اش
که به سان من در کویش
هزاران همچو هَزاران غزل گویند
تار مویت به
مه رویان عالمی نفروشم
که یک غمزه تو کند سنگ را رسوای جهانی
ای دردانه دوران جان من
ای جانان من
من با پای خود آمده ام تا کنی مرا به بند
تا بند ز بندم رها شود زین بند
من خوردم آن زخمی که شهدتراز هرشهدی بود زان خال سیاهت
در هر شهری که شعری ازت خواندم تا سراغت بگیرم ز هر آشنا و بیگانه ای راندنم به هر بهانه ای
شهیدی گشته ام که نمیدانم به کدامین جهاد جان خود را باخته ام
فقط ز فتوای مروارید سیاه دریای چشمانت
فهمیدم که
ز قداره تیز و مست خم ابرویت
خوردم زخمی بی صدا که فریادی دارد به بلندای تمام داستان یوسف و زلیخا
نام تو را بردن دل شیر میخواهد
دروازه هر شهری قداره کشان هر صنمی که ببینند سر ببرند و نعره زنند
که تو یگانه صنم عالمی
خدا که نیستی اما ز خدایی چه کم داری؟
شکن و پیچ موهایت هم که تا قیامت معماییست حل نشدنی!
که هرکه درین تو در تو افتد دیوانه و مجنون گردد
چه اقبال و گناهم باشد که مرا در زندان غمت حال خوش تری بود
و تو چه بی رحم زندان بانی
که زندانی خود کرده ای فراموش
ای بانی حال خرابِ خوب من
مرا خرابه نشین خرابه های خود کردی
هر کس که خراب تو شد خرابه نشین شد
گویند گنج در خرابه هاست
من در خرابی های خرابه های قلبم
به دنبال گنجی میگردم که جان و جانان و جام و جم یک جا جمعند
جان من که گنجم تویی جانان من
گنجینه پر گنج من
دلنوشت تورج توجی