کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

تقدیر

تا که خواستم بگویم دوستت دارم 

تقدیر به در کوبید که وقت رفتن ست 

در گلو این بغض ماند و بی صدا صدایم شکست 

دلنوشت تورج توجی

لحظه دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم

بازگویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت

گونه ام را، تیغ

های! نپریشی صفای

زلفکم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است


شاعر مهدی اخوان ثالث 

گویندگان مهدی اخوان ثالث  و تورج توجی



شیرین رقیبان

گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد

 گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد 

گیرم نه تو گفتی نه شنیدی نه تو بودی

 آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد 

شاعر فاضل نظری 

اجرا تورج توجی


درد پنهان

من آن درد پنهانم که آرامم 

ندانم که آرامم یا که دردم کرده آرامم 

عجب تضادی بین من و من هست 

یکی  کرده آرام و دیگری طوفانی ام


رهگذر

رهگذر

از این لبخندها که به لب دارم
گمان به حال خوب من مبر
این کهنه نقابیست برای فریب تو
و آنچه می‌خواند راست‌ترین دروغ
ای رهگذر می‌شود در من نمانی
من هوایم آلوده به تنهاییست
اینجا حتی عقربه‌های ساعت‌هایش
سال‌هاست اندکی تمام شدن را نشان می‌دهد
ای رهگذر می‌شود اندکی با دلم مدارا کنی
هنگامه جان دادن از دورترها تماشایم کنی
می‌شود این قصه اینقدر تکرار نکنی
غصه بر غصه‌ام فریاد نکنی
ای رهگذر تماشایی نیست جان دادن یک آدم پای دیوار تنهایی
شاعر و گوینده تورج توجی


بزرگترین‌دروغ


تو بزرگترین دروغی که من به خود گفتم

تو عجیب ترین فریبی که من به عمد خوردم

و من با شهامت ترینم 

چرا که کسی را خواستم که هرگز سهم من نیست

و من ترسو ترینم 

چرا که ترس نبودت مرا می کشد 

و من بی رحم ترینم‌ 

چرا که در شبی خود را به تاراج بردم 

و من مهربان ترینم 

چراکه هر روز جان را برایت نذر میکنم

و من زودترین پایانم 

چرا که همان ابتدا شد انتهای راه

و من دیر ترین پایانم 

چرا که هر با یاد اولین نگاهت آغاز  می شوم 

و  من فقیر ترینم 

چرا که دستم از تو خالیست

و من دارا ترینم 

 چرا که تمامم پر شده از یاد تو 

آری بعد از تو من اینگونه زیست میکنم 

پر از تردید 

پر از ابهام 

شاعر  و گوینده تورج توجی 





قلبم شکست

رفتی و بی تو قلبم شکست

بغضی آمد و بی هوا بر گلویم نشست

چشمم طفلکی اما رفتنت را باور نداشت 

همه جا در پی چشمت گریه می‌کرد و می‌دوید 

ناگهان چشمم تو را دید در آغوش چشم دیگری

کمی سوزان و نالان شد

اندکی بعد گریان و در فغان شد 

دلم به لرزه افتاد

صدایم هم که بیچاره صدایش در نمی‌آمد 

دید چشمت که قلبم از نفس افتاده

ولی بی‌انصاف ...

باز شب آمد

شب و این ساز شکسته 

من این صدای خسته 

شاعر  و گوینده تورج توجی 



و شاید روزی

و شاید روزی اندیشه تو تمام شود
شاید که روزی زمان هم بی تو معنا پیدا کند
شاید که روزی ثانیه‌ها دیگر بهانه تو را نگیرند
و شاید روزی بی تو این دنیا رنگ دیگری بگیرد
و شاید روزی بیاید که خیال آغشت در خیال نباشد
و شاید روزی خاطره‌هایت در خاطرم نماند
و آن روز و آن روز روزی است که من دیگر نفس نمی‌کشم
قلم تورج توجی 


آواره

اینقدر آواره گشته ام

زخم در جان خورده ام

که گویی از جنگی هزار ساله برگشته ام

اگر دست از دنیا کشیده ام

اگر به کنجی بی آدم خزیده ام

آخر تو که نمیدانی من چه ها که نکشیده ام

بعد از رفتنت وقتی در میان آوار ها

داشتم دنبال خودم میگشتم

هر کس به هر نحوی

یکی با طعنه هایش

یکی با خنده هایش

یکی با دادهایش

یکی با شلاق

و دیگری با تهمت هایش

اینقدر بر دلم خون کردند

انگار که نیش تر در استخوانم فرو کردند

ملالی نیست ما عادت کرده ایم

اینان به درشتی کردند

و ما هم به درستی نشنیدن عادت کرده ایم 


قلم و اجرا تورج توجی



دلم امروز

دلم امروز تو را می خواهد

شاعر تورج توجی 

گوینده اعظم امینی 


التهاب

هر ثانیه در التهاب و واهمه 

چرخ زمان در گل مانده 

و عقربه‌ها کلافه

  هوا پر شده از درد و همهمه دلهره آور 

و آدمیان با جامگانی فاخر 

بردگانی هستند در عصر حاضر 

جهالت‌ها هوشمندانه

عقل در انزوا 

و آسمان در انزجاری پر مخاطره

و هر دقیقه آبستن هویتی دردناک

و خدایی که دیروز به دست منادیانش به ق رسیده 

و آدم در خود گره خورده

نویسنده  و گوینده تورج توجی 



لمس تنت

شاعر تورج توجی 

گوینده پریناز فرخنده کلام‌


اخرین نفس

آخرین نفس

پس از آخرین نفس

نه نوری آمد

نه فرشته‌ای که دستی دراز کند

فقط خاموشی بود

خاموشی‌ای که انگار از ابتدای جهان بوده

و فقط منتظر لحظه‌ای بود

که ما برسیم و در آن فرو بیفتیم

در آن‌سوی مرگ

چیزها شکل ندارند

اسامی معنا ندارند و زمان مثل کاغذ سوخته پودر می‌شودآنجا می‌فهمی

آنچه من نامیده می‌شدچیزی جز انباشتِ ترس‌ها و نادیده‌گرفتن‌ها نبود صداهایی می‌آیندبی‌آنکه دهانی داشته باشند

و هر صدا انعکاسِ یکی از ترس‌هایی‌ست

که در زندگی از روبه‌رو شدن با آن گریختی

مرگ

آیینه‌ای‌ست که چیزی را پنهان نمی‌کند 

راهی وجود ندارد

فقط تاریکی‌ای که تو را می‌بلعد

و در هر قدم

خودت را بیشتر با خودت روبه‌رو می‌کند

هیچ سایه‌ای قصد آزار ندارد

اما همه همراه تو می‌آیند

تا نشان دهند هیچ‌کس

هیچ‌وقت از خودش جدا نمی‌شود

آن‌جا تنهایی نه یک احساس

بلکه یک ماهیت است

اصلِ وجود می‌فهمی انسان در تمام عمرش

به شکل‌های مختلف

سعی می‌کرد از این حقیقت فرار کند

این‌که هیچ‌کس

هیچ‌وقت

واقعاً کنار ما نیست

آدم

از ابتدا تا انتها

تنهاست

در زندگی

به‌خاطر ناپایداری نگاه‌ها

و در مرگ

به‌خاطر نبودنِ هیچ نگاهی

آنجا فهمیدم

مرگ پایان نیست

آشکارشدنِ حقیقت است

حقیقتی که همیشه با ما بوده

دلنوشت و اجرا  تورج توجی 


چشم گرگی

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد

در شب دیوانه غمگین

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد

در شب دیوانه غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت هاست

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر

نه صدای پای اسب رهزنی تنها

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر


شاعر اخوان ثالث 

گوینده تورج توجی 




شک دارم


خدایا من به این حرف‌های قشنگ و آبکی کمی شک دارم
من به دینی که کودکانش سر در زباله دارند شک دارم
من به دینی که مردهایش ز ناامیدی سر به دیوار دارند شک دارم
من به دینی که عامل فرجام تلخ بی‌بارانی را تار موی زنی بدانیم شک دارد
من به دینی که پیرانش نای مردن هم ندارند شک دارم
من به دینی که جوانانش گریان ز احوالات دیروزشان هستند شک دارم
من به دینی که شیطانش غریبه باشد شک دارد
من به دینی که منادیانش مردمانش را به فقر و لیک خود در ناز و نعمت روزگار سپری می‌کنند شک دارم
من به دینی که مریدانش نان و تعصب‌ می‌خورند ولی مردمانش نان در خون می‌کنند و می‌خورند شک دارند
خدایا من به دینی که بزرگانش غرق در ثروت و
دور از شرافت باشند شک دارم
من به دینی که مردمانش غرق در گرسنگی و فقر باشند شک دارم
خدایا گر تو عامل این فساد و اختلاس از اندیشه مردمی من به تو نیز شک دارم
چطور عادلی وقتی زنی ز فقر همبستر مردی شیطان صفت می‌شود
وقتی کودکی در حسرت نانی دهانش بازمانده
وقتی مردی ز فقر دزدی می‌کند
وقتی جوانی ز فقر گناه می‌کند
وقتی بیماری ز بی درمانی راهی قبرستانی می‌شود
وقتی مردی خجل ز روی همسری
وقتی مردی ز ترس بهانه کودکانش دور ز آشیانه
خدایا یه وقت هایی  که دل آدم اینگونه می‌شود
تو کجایی
خدایا خدایا تو کجایی
تو کجایی
نویسنده تورج توجی  

دیوارخانه

                                           دیوار خانه 
دیوار خانه خسته از این تکرار قاب عکس‌های تکراری پر از خالی
بوی هیچ و اندکی هم بوی کهنگی می‌آید از تمام این خانه کلنگی
کمی خسته و انگار که بیشتر خشکیده
آن شمعدانی نشسته بر روی طاقچه
باد هم که هی دزدانه
سرک می کشد از درز لای پنجره
به خلوت من و خاطره و چند عکس سرد و بی حوصله شب خسته از تیک و تاک ثانیه‌هایی افسرده
غروب هم که هر غروب شاهد اعدام روز
شب هم که سیه پوش مرگ نور
و من هر شب تنهاتر از همیشه
در میان هجوم این همه
خزیده ام به کنجی خلوت و اما پرهمهمه
          شاعر و گوینده تورج توجی


خود عشقی .

شاعر و گوینده تورج توجی

خود عشقی

تو یک نفر
همه باعث آزاری 
همه دردی
همه رنجی
همه زحمتی
ولیکن تو به تنهایی
همه درمانی 
همه آسایشی
همه رحمتی
تو درمان تمام دردهای منی
تو خود عشقی
این چنین در من همه تضادی و عین اتحادی
همچو مجهولی که معلومی و بسان معلومی که مجهول مانده
شاعر و گوینده  تورج توجی  

رسم الغمزه

رسم الغمزه

من که  غرق در چشمان تو شدم
به ناگه دستانت شدند غریق نجاتم
لبانت بر روی لبانم آه کشیدند
و من به یک باره احیا شدم
آماده برای  مرگی دیگر شدم
عجب رسم  الغمزه ای  داری
چشمت می کشد
دستت نوازش می‌کند
لبت آه می کشد
و چشمم بیدار میشود
شاعر و گوینده   تورج توجی