کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

شوق دیدارت

گله ز بی مهری ام نکن

تو چه می دانی که من 

این اندکی از من مانده و از خود رانده را

چگونه به شوق دیدارت 

تا بدین جا کشانده ام 

دلنوشت  تورج توجی 


بی هدف

بی هدف در حوالی تو

درین هوای گرفته می چرخم 

بی مقصد دارم می گردم

 در این خیابان ها

 که انتهایش دیگر تو نیستی 

دارم می گردم دنبال درمان دردی

 که میسوزاند این اندکی مانده از من را

برای خودم نگران نیستم 

نگران تو بودم در شبی گذشت

 که گشت گلشنمان به ای کاش ها و آه و حسرت ها

به شبی که کوتهی آن هم چو موهایت

  در آن روزهای آشنایی بود

و  بلندایش اینقدر بلند که پایانش من خواهم بود

در این بیهوده زمان 

درین هوای گرفته شهرت

با جان بی جانم  آهسته انگار به دنبال هیچ میگردم

انکار نمیکنم این ابهام که در حال من و حال این شهر گره خورده

در دیارم از همه دلگیر و درمانده

در شلوغی اینجا هم که خانه مان خزان مانده 

دل از دل دور مانده 

عمری نیست دیگر  

و من  درین کوچه های بی معنی تجسم می‌کنم تمام آن رویا ها که در سینه باعشق دآشتم می کاشتم

که من با تو در زیر باران زیر این ابرها ،

آهنگ قلاب با ساز باران با نوای عشق  هم پای با تو  هم آواز کنم

اما نشد

بخیر نشد خواب هایی که برایمان دیدند 

که تعبیرش

تفسیر تنهایی من بود

چه تلخ است دراین غربت تنهایی  جان دادن دل خاک کردن

اما تو

همین گونه که هستی باش

اندکی خوش باش

اندکی در قهوه خانه ای قهوه ای نوش کن

اندکی در آغوش یار آرام گیر 

بخند و دل عالمی رسوا کن

اندکی کار کن 

اندکی بخواب 

اندکی راه برو

و این اندک ها جمع زندگیست

ولی گاه گداری

وقتی که در خود به خود فکر میکنی

مرا نیز یاد کن 

فقط اندکی 

در دل مرور کن....

 ثانیه هایی!

که

همین کافیست مرا

که چون صدای کوتاه ناقوس کلیسایی 

در یاد تو زنده باشم 

گرچه این پیکر 

خفته باشد در مزاری بی نشان

دلنوشت تورج توجی 

باز باران

باز باران 
باز باران آمد
اما این بار هم باز بی تو آمد
تو در کجای زمان  جا مانده ای
که  هیچ بارانی ترانه ات را نمی خواند
هیج بادی عطری از تو نمی آورد
من بی تو به پایان رسیدم
تو چرا نمی آیی
لعنتی جوانی ام رفت دیگر
حالا من مانده ام و این شب و این خانه و این سکوت
و این همه دلتنگی 
فریاد ازین تمنا و ازین دل سنگی روزگار
باز باران می گرید
من می گریم
و ثانیه ها در بیهودگی بی تو بودن تمام می شوند
و من انگار تمام شدم
دلنوشت و اجرا تورج توجی










خداوندا


خداوندا
باز روزی دیگر شد آغاز
بگردان گردونه  روزی را
که هرگز نمی آید روزی که تو ندهی روزی
آن که دلی بی قرار دارد
تو امروز قرار دلش را روزی کن
آن که غمگین است
تو امروز شادی روزی اش کن
آن که بیمار  است
تو امروز لباس عافیت روزی اش کن
آن که زمین خورده
تو امروز مددی روزی اش کن
آن که دردی بی درمان دارد
تو امروز درمان دردش روزی کن
بنده ایم و  رسم بندگی نمی دانیم
اما تو خدایی و رسم بخش و مهربانی
خوب می‌دانی
دلنوشت تورج توجی 

شایعه سازترین

لب های تو شایعه ساز ترین 

و لحن کلامت فریبنده ترین 

چشمان تو پر نور ترین فانوس جهان

منم آن تنهاترین قایق سرگردان 

دلنوشت تورج توجی

پر پر

وقتی کودک بودم
یعنی از همین الان کودک تر بودم
بعضی از روزها دلم خیلی می گرفت
حتی از الان ها بیشتر
وقتی که با بچه های محل بازی میکردیم
و هی میگفتیم
پر
پر
پر
از کلاغ شروع شد
تا رسید به خودمان
کلاغ پر
کودکی پر
نوجوانی پر
رویاهایمان پر
آرزو هایمان پر
انگار همه چیز پرپر
و بیچاره کلاغ قصه ها هم که هنوز که هنوزه
در به در هست و به خانه اش نرسیده
دلنوشت تورج توجی

 

گرد سفید پیری

درست است که کمی گره های سفید پیری

روی موهایم نشسته اند

درست است که چین و چروک صورتم بیشتر شده

اما شوق تو در من هر روز بیشتر از قبل می شود

درست است که دستانم اندکی می لرزند

اما قلبم هنوز با صدای تو می لرزد

حواست هست

من و تو با هم موهایمان را سفید کردیم

و من هنوز شوق بافتن موهایت را دارم

هنوز دوستت دارم هایت مرا دیوانه می کند

هنوز آن نگاهت

تو نمی دانی با من چه می کند

اگر هزار بار هم به گذشته برگردیم

باز هم من تو را انتخاب می کنم

حواست باشد نفسم به نفست بند است

مراقب دلت که باشی انگار مراقب منی

و من تو را هر روز بیشتر از قبل دوست دارم 

دلنوشت تورج توجی 

بعد از تو

بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم

چند روزیست که دارم مدام به تو فکر میکنم 

چند روزی است،

که دارم در خیالم با خیالت خیال ها میکنم

چند روزیست که دارم  با لبانم

نام تو را زمزمه میکنم 

در نگاهم تو را هر نفس زیباتر و بکر تر می بینم

چند روزیست که دارم در سقاخانه های شهر  

برایت شمع نذر میکنم 

با اینکه محالست آمدنت

اما به این محال اندیشیدن

دلم را خوش میکنم

درد دارد بعد رفتنت با هر نفس این پیکر پیر و دردمندم 

چند روزیست 

که دارم به تو فکر میکنم

به تو فکرکردن

داروی ترک توست

این دوایست که هر روز میخورم

هر صبح و هر شب 

ولیکن با غصه 

این جام خالی را   سر می کشم

فراموش کردن تو 

اما انگار که محال است هنوز

چند روزیست که دارم تمنا میکنم تو را

در لابه لای کهنه همهمه های مبهم عکس های قدیمی

چند روزیست که دارم بی تو عمر  خسته را 

آهسته دلداری میدهم

چند روزیست که که دنیا چمدان دغدغه هایش را 

به امانت سپرده در کنج دل خانه ما

این چند روز که می گویم

از آن روز پاییزی آغاز شد 

از  جمعه و عصر دلگیرش

فراگیر شد

که پاگیر  چشم ودلم کرد

غم پاییز و نم باران را  

از آن روز در آن سالها می گویم

این چند روز تمام 

عمریست که با آخرین نگاهت دارد به انتها می رسد 

ای کاش رویاها حقیقت داشتند 

اگر رویا ها حقیقت داشتند 

سهم من از تو حسرت نبود 

یک دل و هزار فرسنگ راه نبود 

اگر رویاها حقیقت داشتند 

باید بوی عطر تنت تمام خانه را پر میکرد

صدای خنده ات بی درد و غمم میکرد

اما مدتهاست  که اینجا سکوت ساکن ست

در دلم ولی فغان ها  غوغا می‌کنند 

چند روزیست  که دارم بی تو  جان میدهم 

آرام با رویایت به پایان میرسم

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

نشد که نشد

و بازاری که ارزان خرید آرزوهایم را
جوانی ام را
و فقط ماند مشتی خاطره ای گرد گرفت  در قاب دلم
خزیده تمام آرزوهایم  
کنار  رود خشک شده ای کمی آنطرف تر
همان رودی که خواب هایم را به آب روانش گفتم
گفتم که بخیر شود
ولی نشد
نشد که نشد
دلنوشت تورج توجی 

دروغ های زیبا

هیچ‌کس نمی‌فهمد

این خستگی از کجا آمده 

شاید از خیابانی که امید را

زیر چرخ‌های روزمرگی له می‌کند

یا از شهری

که صدای فریاد مردمش

به دیوارها می‌خورد

و می شکند 

هیچ‌کس نمی‌پرسد

چرا چشم‌هایمان

این‌قدر بی‌نور شده

چرا نفس‌هایمان

این‌قدر سنگین

شاید از بس

زندگی را قسط‌بندی کرده‌اند 

که روحمان

زیراقساط ناتمام

له شده است 


ما مردمی هستیم

که درد را قورت می‌دهیم

تا گرسنگی‌مان معلوم نشود

لبخند می‌زنیم

تا شکستگی‌مان

روی صورت نماند

اما حقیقت چیست؟

حقیقت این است که

زخم‌هایمان

قدیمی‌تر از امید شده‌اند

و نه یک روز خوب می آید 

و نه سواری که یاری کند 

و این تاوان  مردمانی ست 

که دروغ ها زیبا  را بیشتر از حقیقت های تلخ

 دوست می دارند

دلنوشت تورج توجی 



مادر


دلنوشت تورج توجی

مادر
در شلوغ ترین حال دنیا
صدایت کردم
مادر
به ناگه تیک تاک ساعت آرام شد
زمان خندید
پاییز تاراج شد
زمستان رفت
بهار خرامید در جان جهان
و جام  ها جم شد
و باده ها هم پر نفس
ماه ناز کرد
ستاره دلنوازی کرد
شب روی روز  را بوسید 
و روز هم به آغوش شب شد
موج های خشمگین دریا ها
هر کدام در ساحلی اسودند
آسمان ستاره باران شد
آفتاب با باران دوست شد
صدایت کردم مادر
دیکر هیچ شیری به دنبال آهو  نرفت
گرگ ها  رام   و عقابان در لانه  و قناریان  خندان غزالان  شادان درختان  پر ز آواز گنجشکان
صدایت کردم  مادر 
تمام هستی مست شد
خدا باز هم به خود تبریگ گفت
آبروی آدم با مادر دوباره احیا شد
دلنوشت تورج توجی 

بهشت موعود

" بهشت موعود "

تو همان بهشت موعود من بودی 

که روزگار تو را بر من وعده کرده بود

اما از کدام ممنوعه سخن گفتم

که مرا از خود راندی

تو نمیدانی غم تبعید چیست

جان سوز و جانکاه و درد آور 

این جهنم 

از جهنم زمینیان سوزناک تر هست 

اینجا نه جسم ها را 

بلکه احساس ها را 

هر لحظه به آتش می کشند 

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

دیشب

دیشب در دل شب

من از خواب پریدم 

انگار که باز همان شب بود

همان شب بود که هجوم دردها 

در من انگار قرار از قرارم ربوده بود

همان شب بود که من تا به سحر ناله می‌کردم

و خدا هم انگار که رفته بود

همان شب بود که داغ در دل داشتم

اما شانه‌ای نبود برایم 

همان شب بود که اشک‌هایم

امانم را بریده بودند

اما آغوشی نبود برایم 

انگار که دیشب همان شب بود 

دیشب از آن شب هم دردناک تر بود 

نه آغوشی نه شانه‌ای نه دستی

من بودم و این ترس و این گریه 

من بودم و اتاق تاریک 

و این همه نقشی که بی‌رنگ شده 

آری هیچکس نبود

باز منو این درد و این تنهایی

باز من تک و تنها کنار این همه خاطره 

دلنوشت تورج توجی



زمین کربلا

زمین کربلا رو اشک می برد

برین بارش بهاران رشک می برد

چرا کشتند ساقی را بدان حال

مگر او بیش از یک مشک می برد

شاعر مرحوم  سید کمال الدین میری



مرثیه سرای

ساقی پیمانه دیگر مرا

ساقی شرابت ناب باشد 

چون که امشب حالم خراب باشد

ساقی پیمانه‌ای دیگر مرا

نمی‌بینی مگر

شب با تنهایی پرسه می‌زند همین حوالی

ساقی شب آمد اما ماه نیامد

ساقی پیمانه‌ای دیگر مرا

بریز برایم

پرتر کن برایم

که ماهم امشب به بالینم نیامد 

ساقی شب مرا می‌خواند 

شب ساز سکوت می‌نوازد

مرا گفته شب که امشب مرثیه سرای شبگردان شهر شوم 

انگار که نمی‌داند

فریاد من تمام مردم شهر را بی خواب می‌کند

دلنوشت تورج توجی



بهمن ماه

نمی‌دانم
آنجا که تو هستی
روزگارت چگونه است
ای عزیز دورترینم
اینجا زمستان است
و جان نفس‌هایش سوز دارد
خورشید هم کمی سرما خورده
دیر می‌آید و زود هم می‌رود
هوا هم انگار سردش شده
روزگار هم در بهمن ماه مانده در زیر بهمنی از حسرت‌ها و بیچاره نفس‌هایش به شماره افتاده
اما چشم به راه و منتظر
تا که اسفند بیاید
و اسفندی دود کند
انگار که حال بهمن با اسفند خوب می‌شود
دلنوشت تورج توجی

چه می شود مگر

دلنوشت  و اجرا تورج توجی

چه شود که باز تو ناز کنی
و من دلنوازی کنم
تو باز ناز کنی و من طنازی کنم
باز تو ناز کنی و من این بار
سازم را ساز کنم
با صدایم باز تو را آواز کنم
چه می‌شد مگر
چه می‌شد مگر
من و تو و خنده هم آواز می شدیم
من و تو و گریه همراه می‌شدیم
من و تو و تو و من همراه می‌شدیم
همسفر می‌شدیم
از این همه آرزوهای قشنگ
بر دلم حسرتی ماند
و در چشمم اشکی
و در صدایم بغضی
به یادگار ماند تا به ابد
دلنوشت و اجرا تورج توجی 

ترس

زمان در بی هویت ترین حالت ممکن

ثانیه ها در سکوت

و انگار در انکاری  ترسناک

و دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق 

و ترسی بیداد میکند در دل شب

ترس فردایی که زود آمد

دلنوشت و اجرا تورج توجی

ترس

زمان در بی هویت ترین حالت ممکن

ثانیه ها در سکوت

و انگار در انکاری  ترسناک

و دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق 

و ترسی بیداد میکند در دل شب

ترس فردایی که زود آمد

دلنوشت و اجرا تورج توجی

باران و قبرستان

بعد از تو
  شعرهایم   بغض دارند
غم سایه انداخته در صدایم
انگار که در گلویم  گورستانی خوابیده
بعد از تو
چشمانم همه شب شد
و آسمان هم‌ هی بارانی
هی بارید و هی بارید بی انصاف
هوا در پاییز ماند و رفت همه برگ برگ آرزوهای
و رنگ خزان گشت روزگارم
شب  و گورستان و  باران
من و  این سیگار
  و هی سیگار سیگار پشت  سیگار
و این کام های پر دود
و این ناله های  سینه پر سوزم
باد و این ساز محزون
و من و یاد تو
و این آه  مغموم
من و  این قلم شکسته
و این همه کاغذ های پاره
من و یک  مشت  قرص های تکراری
و مشت پشت مشت  کوباندن
  به دیواری که بین  من  و تو افتاد
من و این گورستان و این شب و  این باد و این باران  و این همه بی کسی
و این پایانی تلخی بودکه آخرین نگاهت
برایم نوشته بود

دلنوشت تورج توجی