کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

تو بگو

تو بگو 

با این تو در من مانده 

و با این من از یاد رفته چه کنم 

دلنوشت تورج توجی

حرفی نگفته

حرفی نگفته با من دارد  پیرمی شود 

دلنوشت تورج توجی

چه کنم

تو بگو اولین بار که بیاید
از تو از تو اگر سراغ بگیرد چه بگویم 
اولین برف که بیاید 
از تو اگر سراغ بگیرد چه بگویم
بگویم از تو فقط مانده چند عکس سرد و چند خاطره بی حوصله و این همه درد در من؟
تو بگو با این بغض هر ثانیه هایم چه کنم ؟
با این تو در من مانده 
و با این من از یاد رفته چه کنم ؟
دلنوشت تورج توجی 

تنها رها نکن

مرا اینگونه تنها رها نکن 

من روی برگشت به خود را ندارم

دلنوشت تورج توجی

تو رفتی

تو رفتی و تمام شب در چشمانم نشست


موج

من آنم موج پر تکرار پر شده از تمنا 

توهم همان صخره بی احساس سنگ دل

من هر ثانیه در تکرار تو

تواما دست کشیده از دنیای ما 

من فریاد با اقرار دارم

اعتراف به سحر چشمانت دارم

تو اما انگار که نه انگار، تو انگار در پی انکار

بی مروت عمر تمام شد

 ناز تاکی عمر

دلنوشت تورج توجی


دکان خدا

این دکان خود را کی باز میکنی خدایا ...

بنده آورده ام خریدار هستی

آدم آورده ام خریدار هستی 

چون خودت گفتی خریدار دل شکسته هستی 

اینجا آورده ام 

هر چند فقط خودت خریدارش هستی 

البته بگویم 

مثل آن اول ها دیگر نیست 

کمی شکستگی دارد 

در قلبش 

در دلش 

کمی هم‌ سنگین شده 

از بس حرف بارش کردند 

تهمت زدند 

قضاوتش کردند

چشم هایش خوب نمی بیند 

این هم مثل یعقوب  چشم به راه داشت 

اما الان ها که مثل آن موقع ها نیست  که گمشده ها پیدا شوند 

الان گم شده خود را به عمد گم می‌کند  

تازه وقتی می آید می گوید چرا در پی ما نیامدی 

خلاصه ظاهر و باطن همین است 

این را بردار و یکی دیگر بده 

این که دیگر نمی‌تواند زندگی کند 

دلنوشت تورج توجی

شب ها در خیابان

شب ها در این خیابان ها 

با یاد تو  پر می شود از ازدحام اشک و تنهایی 

پیاده‌روها بی پایان 

قصه‌ها ناتمام 

و چراغ‌ها در حال جان دادن 

باد، پرسه‌زنی سایه‌ها را در دیوارها نقاشی می کنند 

و ماه،  گمشده در پشت ابرها 

آه… چه سکوتِ سنگینی

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

مام وطن

ایران ای نجیب ترین
ای غریب ترین نام
به کدامین غمت سینه چاک کنم
با کدامین داغت مویه بر خاک کنم
چگونه این اشک از گونه ات پاک کنم
درمان دردت از که طلب کنم
ازین ویرانی به که فریاد کنم
داد از این بیداد به که نعره کنم
که دیو پنج دستی
با اهریمن هفت سری
در زمستانی که بهمنی از جهل بر مردم آوار شده بود هم دست شدند
تا نفست را بگیرند در قفست کنند
وای از آن آدم  که بهشت را
به نیازی بفروخت 
وای از این آدمیان که قلب بهشت را به وعده بهشتی دیکر به خاک و خون کشیدند
ای کاش که ذره ای حیا داشتند
خنجر به خنجر  در قلب مام وطن نمی کردند
دلنوشت و اجرا تورج توجی

بغضی غریب

نهفته در دل ثانیه هایم

 انگار  بغضی غریب 

نشسته در جان دقایقم 

سکوتی پر سوز 

حرفی نگفته با من دارد پیر می‌شود 

ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته 

چشمانم خسته از بی تو دیدن ها  به چمدان گوشه اتاق خیره گشته 

و دلی که دل دل می‌کند 

و پاهایی که به گمانم ترسیده  

و خانه ای پر از  همهمه در سکوتی دردناک 

دارد خاموش می شود 

و باز هم آن چمدان لعنتی 

و باز هم سفری انگار که بی برگشت 

و جاده ای رو به رو پر ز ابهام و تردید  

و آسمانی که جز باران حسرت حرفی  بلد نیست

دلنوشت تورج توجی 

آخرین نگاهت

چند روزی‌ست که دنیا چمدان دغدغه هایش

 را به امانت سپرده در کنج دل خانه ما 

این چند روز تمام عمریست 

که دارد با آخرین نگاهت به پایان می رسد

دلنوشت تورج توجی

دلم رفت

دلنوشت و اجرا تورج توجی


                مرگ احساسم


دلم رفت و دیگر بر نگشت

شب آمد و دیگر صبح نشد 

غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت

چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره

زمستان آمد اما از بهار خبری نبود

این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد

همان شب که صدایم در گلو

نگاهم در پی تو ،

قلبم در سینه

با هم شکستند

من برای تو اینگونه تاریک نمی نویسم

من برای مرگ احساسم

اینگونه سیه مینویسم 

سوگ دلم را گرفتم که اینگونه یتیم شد

دلنوشته  و اجرا:  تورج توجی

باران می آید

امشب باد باز دیوانه گشته

آواز از دیوان غصه سر داده

باران می آید 

اما این بار هم بی تو می آید

پنجره ها پلک باز کردن

و شیشه های خجالتی خانه ها

باز می گریند

اتاق تاریک است 

اتاق ساکت است

حتی عکس های تو 

حتی آخرین نگاهت 

و من با برگ های دفتری سفید

باید به آغاز سفر کنم

و این آغاز من است

دلنوشت تورج توجی 

نازنکن

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

تو برایم هم ساغری هم ساقی و هم سازی 

تو همه عشقی همه مهری تو همه جان منی 

جان من ناز نکن بهر ستیز سینه ستبر نکن

پیمانه ای بریز و سازم ساز کن 

صدایم‌ را باز دوباره از  نو آغاز کن

جان من از خمره نگاهت 

پیمانه ای بریز  و باز نگاهم را مست نگاهت کن

باز اذن به آغوشت کن

مرا مهمان نفست کن

از آن می میخواهم 

از آن می که می رقصد لب در آغوش لبت میخواهم 

من امشب از آن شب ها میخواهم

از آن شبها که من در پی می و می در پی لب و لب 

در پی جان من باشد میخواهم

  قلم تورج توجی

غم فردا

فشرده راه گلویم را 

نه آن همه خاطره 

مرا غم فردایی گرفته 

که قرارست بی تو آنجا باشم 

دلنوشت و اجرا تورج توجی


کوچ

آنقدر از من دوری که هر دم

در من از من به من نزدیک تری .

کنار خودم که نه کمی آنطرف تر از خودم

و نزدیک تر به تو ایستاده ام.

خود بی خود و همه شوق تو شدم .

من بین خودم با تو تو را انتخاب کرده ام

از خود به تو کوچ کرده ام.

مرا این گونه تنها رها نکن

من روی برگشت به خود را ندارم

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

نداشتن تو

هنوز هم به تو مشتاقم 

مثل همان روز های اول 

آن روز ها برای داشتن تو 

و این روزها برای نداشتن تو 

من مشتاقم 

دلنوشت تورج توجی 

محبوب زیبا

مرا شبی محبوب زیبا گفت درد دارم به جان

گفتم محبوب زیبای من 

جان من جای دردهایت 

دردهایش به جان خریدم

گفتمش شبی

درد دارم 

طبیبم می‌شوی 

گفت آری 

اما رفت 

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

آرام جان

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

شب از نیمه گذشته بود

و من باز چون همیشه در فکر تو بودم

  عکسهایت را هر شب با دقت مرور میکنم

شاید خاطره ای تازه ای یافتم

این روز ها عجیب نبودنت از چشم هایم جاری می شوند

و صدایم چه محزون تو را می‌خواند

ای آرام ترین آرام  جانم 

دلنوشت و اجرا تورج توجی