کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

پنجره خسته

دلنوشته از تورج توجی
پنجره ای خسته
گرفتار در میان خشت‌های دیوار خانه‌ای متروکه
هر خشت این دیوار صفحه دردی است
از دیوانی ناتمام
پنجره سکوت دارد
سکوتی شبیه فریادهای مردی تنها و گریان
گرفتار مانده در شام غریبانی از جنس خزان
پنجره‌ای که عمری با اشک‌های ابر در خود گریسته
و قلبش هم انگار کمی ترک برداشته
باد هر روز با زخمه ای سوزناک
صدای پنجره را در می‌آورد
پنجره هر شب از جفای شب و خاطره‌هایش
بغض می‌کند
کسی نمی‌داند که پنجره از روز اول
دلش از جنس شکستن بود
گاهی خورشید
با حرفهایش او را سوزانده
گاهی هم خزان به جانش رخنه کرده
گاهی هم در زمستان
یخ بسته چشمانش
گاهی رهگذری به پنجره می‌کوبد
گاهی گرد و غبار روزگار
رنگ ز رخسارش برده
پنجره تنها
چشم در چشم جاده بی انتها
پنجره ای که در او جا مانده خاطره‌هایی از او
دلنوشت تورج توجی 

طعنه ها

دلنوشت  و اجرا تورج توجی 

اینقدر آواره گشته ام

 زخم در جان خورده ام

که گویی از جنگی هزار ساله برگشته ام

اگر دست از دنیا کشیده ام

اگر به کنجی بی آدم خزیده ام

آخر تو که نمیدانی

 من چه ها که نکشیده ام

بعد از رفتنت

 وقتی در میان آوارها

داشتم دنبال خودم میگشتم

هر کس به هر نحوی

یکی با طعنه هایش

یکی با خنده هایش

یکی با دادهایش

یکی با شلاق

و دیگری با تهمت هایش

اینقدر بر دلم خون کردند

انگار که نیشتر در استخوانم فرو کردند

ملالی نیست ما عادت کرده ایم

اینان به درشتی کردند

 و ما هم به درستی نشنیدن

 عادت کردیم

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

تفسیر متفاوت

ای نسیم سحر، آرامگه یار کجاست؟

این فقط یک سؤال عاشقانه نیست.
این ناله‌ی آدمیه که هم در تاریکی روزگار گم شده،
هم در تاریکی دل.
آرامگه یار یعنی پناه، یعنی مبدأ نور،
یعنی جایی که دلِ پریشان بالاخره نفس می‌کشه.
مثل کسی که در بیابانی بی‌انتها،
به دنبال یک چراغ می‌دوه…
نه برای روشنایی،
برای زنده ماندن.

بعد دوباره می‌پرسه:

منزل آن مهِ عاشق‌کُشِ عیار کجاست؟

اینجا «منزل» فقط یک خانه نیست.
یعنی نقطه پایان سرگردانی.
یعنی همان آرامگه مصرع اول.
مِنَزل یعنی جایی که مسافر، بعد از سال‌ها رنج،
بارش را زمین می‌گذارد.
اما یارِ حافظ «عیار» است؛
هم زیباست، هم بی‌رحم؛
هم امید می‌دهد، هم دل می‌سوزاند.
عاشق‌کش است،
یعنی هر که به او نزدیک شود،
باید از خودش خالی شود.

و بعد، غزل ناگهان ورق می‌خورد.
فضا از یک گفت‌وگوی عاشقانه،
به یک میدانِ سلوک عظیم می‌رود:

شب تار است
و رهِ وادی ایمن در پیش…
آتشِ طور کجا؟
موعدِ دیدار کجاست؟

اینجاست که حافظ ما را پرت می‌کند وسط یک داستان سترگ –
داستان موسی.

اینجا، حافظ موسی را فقط نقل نمی‌کند؛
بلکه خودش را جای موسی می‌گذارد.
انگار می‌گوید من هم، مثل آن پیامبر بزرگ،
در شبی تاریک مانده‌ام
و برای پیدا کردن نور،
چیزی کم دارم…
یک جرقه،
یک سو،
یک صدای «اِنی اَنَا رَبُّکَ»…

قصه‌ی موسی را از اول نگاه کن؛
موسی در مصر متهم می‌شود،
می‌گریزد،
جانش را در دست می‌گیرد،
و در بیابانی بی‌سرپناه سرگردان می‌ماند
تا به مدین برسد.
در مدین،
شعیب را می‌بیند؛
پیر دانایی که اختیار دخترش را به موسی می‌دهد،
و موسی سال‌ها در کنار او کار می‌کند،
پخته می‌شود،
درونش مهیا می‌شود.

سال‌ها بعد،
وقتی موسی با خانواده‌اش از مدین برمی‌گردد،
شبِ سرد و تاریک،
راه را گم می‌کند.
گویی همه‌چیز در تاریکی حل شده:
راه، آسمان، آینده، سرنوشت.
همین جاست که ناگهان نور را می‌بیند…
نوری که نه آتش معمولی بود،
نه زبانه‌ای زمینی.
این همان درخشش طور بود؛
همان لحظه‌ای که سرنوشت تاریخ از آن‌جا عوض شد.

وقتی خدا با او سخن گفت،
موسی از عظمت صدا بیهوش شد.
و وقتی به هوش آمد،
گزینش شده بود.

حالا حافظ می‌گوید:
من هم مثل موسی،
در شبی تار راه می‌روم.
من هم یک وادی ایمن پیش رو دارم،
اما هنوز نوری نیست که دلم را ببرد.
آتشِ طور کجاست؟
آن نوری که آدم را از سرگردانی می‌کَند کجاست؟
موعد دیدار کجاست؟
من کی صدا را می‌شنوم؟
کی آن ندا می‌گوید:
«از اینجا به بعد، تو تنها نیستی»؟

بعد، حافظ وارد معنای «وادی ایمن» می‌شود.
این واژه‌ها قبل از معنای عرفانی‌شان،
اسم مکان و جهت بودند.
«یمین» یعنی سمت راست، جای مبارک.
«یسار» یعنی چپ، خلاف برکت.
قدیمی‌ها جهت‌ها را بر اساس خورشید،
و حرکت بادها تعیین می‌کردند.
ولی بعدها،
این کلمات از معنای ساده،
وارد دنیای عرفان شدند:
اهل یمین – اهل رستگاری
اهل یسار – اهل ضلالت

اما حافظ اینجا دنبال بحث زبان‌شناسی نیست؛
می‌خواهد بگوید:
در این شب تار،
فرقی ندارد سمت راست باشی یا چپ؛
اگر نور نباشد،
هر دو گم می‌شوند.

بعد نکته‌ای مهم می‌آورد:
در گذشته،
در بیابان‌ها،
کاروان‌ها شب‌ها ستون‌های آتش روشن می‌کردند
تا مسافر گم‌شده از فرسنگ‌ها دور
نور را ببیند،
دلش قرص شود،
و بفهمد:
«در این دشت،
انسانی هست
که راهی دارد
و می‌شود به او رسید.»

حافظ به دنبال همان ستون آتیش است؛
دنبال همان نشانه که آدم را نجات می‌دهد.

و سپس،
یک‌باره می‌رسیم به آن ضربه‌ی نهایی:

هر که آمد به جهان، نقش خرابی دارد.

این جمله، کل فلسفه زندگیه.
خرابی یعنی مستی،
یعنی فنا،
یعنی رها کردن دنیا،
یعنی اینکه هیچ‌چیز در این عالم ماندگار نیست.
چیزی که آدم را اسیر می‌کند
نه حقیقت است،
نه عشق…
بلکه همین خیال دوامِ دنیا.
حافظ می‌گوید:
از این نقش خرابی بترس؟
نه.
اتفاقاً همین «خراب شدن»
آدم را سبک می‌کند،
آزاد می‌کند.
وقتی می‌دانی همه‌چیز می‌گذرد،
به هیچ میز و لقب و عنوانی نمی‌چسبی.

دنیا خرابات است؛
جایی که هیچ‌کس هوشیار نیست،
هیچ‌کس ماندگار نیست،
و هیچ بنایی پا برجا نمی‌ماند.

پس حافظ می‌گوید:
من،
در این شب تار،
در میانه این خرابات،
به دنبال یک نورم؛
به دنبال یک موعد دیدار.
نه برای رسیدن به یک انسان،
برای رسیدن به یک حقیقت.
همان حقیقتی که موسی را از بیابان
به مقام پیامبری رساند.
همان نوری که دل را از ظلمت می‌برد
به سمت معنا.

و این همان قلب غزل است:
تاریکی هست،
سرگردانی هست،
خرابی دنیا هست،
اما امید…
همان امید دیدار،
همان نور طور،
همان نسیم سحر…
زندگی را نگه می‌دارد.

دیوار خانه خسته

دلنوشت و اجرا تورج توجی


                 قاب عکس های خالی

دیوار خانه خسته از این تکرار قاب عکس‌های تکراری پر از خالی 

بوی هیچ و اندکی هم بوی کهنگی می‌آید از تمام این خانه کلنگی

کمی خسته و انگار که بیشتر خشکیده

آن شمعدانی نشسته بر روی طاقچه

باد هم که هی دزدانه

سرک می کشد از درز لای پنجره 

به خلوت من و خاطره و چند عکس سرد و بی حوصله شب خسته از تیک و تاک ثانیه‌هایی افسرده

غروب هم که هر غروب شاهد اعدام روز 

شب هم که سیه پوش مرگ نور

و من هر شب تنهاتر از همیشه 

در میان هجوم این همه 

خزیده ام به کنجی خلوت و اما پرهمهمه 

            دلنوشت و اجرا تورج توجی  

آخرین نفس

پس از آخرین نفس

نه نوری آمد

نه فرشته‌ای که دستی دراز کند

فقط خاموشی بود

خاموشی‌ای که انگار از ابتدای جهان بوده

و فقط منتظر لحظه‌ای بود

که ما برسیم و در آن فرو بیفتیم

در آن‌سوی مرگ

چیزها شکل ندارند

اسامی معنا ندارند و زمان مثل کاغذ سوخته پودر می‌شودآنجا می‌فهمی

آنچه من نامیده می‌شدچیزی جز انباشتِ ترس‌ها و نادیده‌گرفتن‌ها نبود صداهایی می‌آیندبی‌آنکه دهانی داشته باشند

و هر صدا انعکاسِ یکی از ترس‌هایی‌ست

که در زندگی از روبه‌رو شدن با آن گریختی

مرگ

آیینه‌ای‌ست که چیزی را پنهان نمی‌کند 

راهی وجود ندارد

فقط تاریکی‌ای که تو را می‌بلعد

و در هر قدم

خودت را بیشتر با خودت روبه‌رو می‌کند

هیچ سایه‌ای قصد آزار ندارد

اما همه همراه تو می‌آیند

تا نشان دهند هیچ‌کس

هیچ‌وقت از خودش جدا نمی‌شود

آن‌جا تنهایی نه یک احساس

بلکه یک ماهیت است

اصلِ وجود می‌فهمی انسان در تمام عمرش

به شکل‌های مختلف

سعی می‌کرد از این حقیقت فرار کند

این‌که هیچ‌کس

هیچ‌وقت

واقعاً کنار ما نیست

آدم

از ابتدا تا انتها

تنهاست

در زندگی

به‌خاطر ناپایداری نگاه‌ها

و در مرگ

به‌خاطر نبودنِ هیچ نگاهی

آنجا فهمیدم

مرگ پایان نیست

آشکارشدنِ حقیقت است

حقیقتی که همیشه با ما بوده

دلنوشت  تورج توجی 


آسیاب به نوبت

آدم انگار در خود گره خورده

بی هیچ دلیلی به خود مییپیچد

برای فردا

فردایی که هنوز نیامده

و خدا هم کمی آن طرف تر ایستاده

دارد میبیند

و گه گداری از بالای عینک 

نگاه میکند 

لبخند تلخی میزند 

و در دفترچه بزرگی که دارد

چیزی مینویسد

انگار که اوضاع خیلی خراب است

که خدا خود دارد 

چرتکه می اندازد

و حساب و کتاب میکند

دلهایی را که شکستند

با عجله رفتم جلو

گفتم آقا اجازه

گفت انتهای صف بایست

گفتم دلم خیلی شکسته

گفت همچو تو بسیار داریم

آسیاب به نوبت

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

دلشکستگان

تو رفتی
زمان رفت
خنده رفت
روز رفت
روزگار هم رفت از وقتی که تو رفتی
من ماندم
خزان ماند
باران ماند
غروب هم ماند
من ماندم
و دلی شکسته
و حرف هایی نگفته
و دست های که از تو خالی ماند
دلنوشت و اجرا تورج توجی

سوگند

سوگند به فریب چشمانت

که دارم این سراب را باور میکنم

نه از روی این دل

که سادگی پیشه دارد 

چون گر به دروغ هم که باشد

آرام میگیرد

دلی که به دام تو افتاده باشد

وعده ی رهایی 

هیچ صیادی

نداد به صید خود

اما

تو بگو

که گه گداری میگذاری در خیالت رها شوم

حتی به دروغ

هر چند عمر دروغ ها کوتاه است

اما

عمر من انگار که کوتاه تر است

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

این روزها


این روزها

انگار حال آدم خراب‌تر است

هوا هر روز غروب‌تر

شب‌ها غمگین‌تر

و زمان پیرتر از دیروز

همه‌جا پاییز است

باد گستاخ‌تر

هوا سردتر

خورشید بی‌نورتر

آسمان بی‌هنرتر

ستاره کم‌سو‌تر

ماه بی‌رنگ‌تر

و برکه ها عصبی‌تر

مجنون‌ها عاقل شده‌اند

و لیلی‌ها همگانی

فرهادها بی‌فریاد

و شیرین‌ها تلخ

و دنیا در انکاری ترسناک

خسته ازین تاریخ دروغ و

جغرافیایی به خون غلطیده

  ریاضیات لاینحل

و ادبیات هم که  مضحک

کنکورها منوی انتخاب لذت 

دانشکده‌ها جهل‌کده

پیران عشق‌بازتر

جوانان افسرده‌تر

ازواج‌ها سپید

حیاها در حال  انقراض

امیدها در بند دلارها 

و دلارها  در جیب خاص ها

و خاص‌ها بی‌خاصیت‌تر از همیشه

دلاوران معتاد

معتادان در حال ازدیاد

هنرمندان مستأصل

مکتب‌ها در رواج  وراجی

معلمان در فقر  در حال کشیدن 

گاهی از روزگار و گاهی هم مسافر 

مهندسان  در فکر نقشه‌ی فرار بی قرار 

پزشکان هم انگار شرمنده ازین 

نسخه های پر و پیمانه 


شاعران می‌سرایند

برای مرگِ رویاها

کشاورزان بر خاکِ سیاه و

در حسرتِ باران

خوانندگان می‌خوانند از

مرگی بی‌صدا 

و موسیقی‌دان ها هم

له‌شدند میان نت‌های تبعیض 

کارگران در حال ساخت

اتوبانی تازه  به سمت گورستانی تازه

زنان در فکر، 

که ای کاش مردانشان در کارزار لقمه نانی حلال 

پیروز باشند و سربلند 

و مردان

در حساب و کتاب با جیب‌های خالی و شکم‌های خالی‌تر

همیشه  مقروض اند و بدهکار 

مادران گریان‌تر

پدران گروگان بانک‌ها

کارخانه‌ها  رتبه نخست در تولید بیکاری 

ادارات بی‌قانون‌تر از جنگل 


دختران در جست‌وجوی رخ و 

در انتظار پایان رخداد بی شوهری

پسران هم در همگام سازی قیافه

برای سربازی و بیکاری اجباری و مرگی اختیاری

اندیشمندان

در حیرت مانده از  خنده‌ی بلند جهل

بر پیکر بی‌جان عقل

زندان‌ها پرتر

قاضیان سخت‌گیرتر و

شعارشان با یک خطا

از زندگی ساقط‌تر

پرستاران خسته از تیمارمردگانی متحرک

و همه و همه در واهمه  و  همهمه 

خسته‌ از خود  و از  هم و 

ازین همه غصه  

خدایی ساختگی

که در حال ثبت نام تعدادی محدود  از آدم های خاص  برای ورود به  بهشت با فول امکانات شراب و ماساژ و حوری و جکوزی  

  و هر روز در حال ساخت جهنمی  بزرگتر  و افزایش مالیات و شلاق  و جریمه  برای همه 

راستی

به جز اینان دو نفر دیگری هم هستند

یکی خدا

که هنوز در  حال مذاکره با شیطان است

تا سجده کند بر آدمیان

و دیگری  خود شیطان است

که با  گریه فریاد می‌زند

خدایاخودت فقط نگاهشان کن

دلنوشت تورج توجی



سوغات


از سفری آمده ام
که سوغات یک عمر حسرت آورده ام
کعبه ندیده
یار ندیده برگشته ام
خود مرا  خوانده بود
و خود نیمه  های راه رهایم کرد
زنده آمده ام
اما تو باور نکن
من همانجا  که دستم را رها کرد تمام شدم
دلنوشت  تورج توجی 

مسافر


مسافر

خدایا این آخرین نامه ایی هست که برایت مینویسم
و قرارمان همان بماند برای قیامت
هر چند آنجا هم سرت شلوغ است
اما خدارا چه دیدی شاید دلت سوخت و جوابم را دادی
میدانم چون رییس دنیا هستی
خیلی زور داری و همه دوستت دارند
آدمی مثل من اصلا به چشمت نمی آید
میدانم اگر الان پیشت بودم
میگفتنی مگر آدم خوبی بود؟
خب خوب نبودم مثل آدمهای دیگر
اما دوستت که داشتم نداشتم؟
یادت می آید آن قبل تر ها؟ میگفتم به جوانی ام رحم کن اما الان هی میگویم به پیری ام توجه کن
آن موقع میگفتم موهای سیاهم تا سفید نشده
همین یکبار لطفا گوش کن به حرفم اما الان میگویم
من همان یکبار اولین بار بود که خواسته ایی ازت داشتم و در همان اولین بارهنوز مانده ام و تو هم هنوز نگاهم نکردی و موهایم سفید شد و تو حتی هنوز وقت نکردی نامه هایم را بخوانی
می‌دانی از آن روز تا به امروزچند وقت هست که میگذرد؟
خودت حساب و کتابت خوب است
حساب کن و ببین من چند سال است
که از تو خواسته ای دارم و توی همین عالم آشنایی
همین یک چیز را از تو خواسته بودم
اما تو حق همسایه ایی به جای نیاوردی
هر چند که من هم به جای نیاوردم
اما خب تو خدایی و مثل حرف اول اسمت
که با (خ) شروع میشود خوبی
و من بنده مثل اول اسمم (بد)
اما خودمانیم به من یکی
که خیلی سخت گذشت خیلی سخت گذشت خیلی.
اما عیبی ندارد من که از تو چیزی به دل نمیگیرم
با اینکه سرت شلوغ است و از ما بهترها
همیشه پیشت می آیند
غذاهای خوب از طرف تو پخش میکنند
زبانت را بلدند
از این مطالبی که در عمر نامه ات مینویسی
به آدم های دیگر میگویند و کلی همه دوستشان دارند.
اما چون من از این کارها بلد نبودم یعنی دوستم نداری؟
مگر خودت نگفتی بین آدم ها فرقی نمیگذاری؟
اما این را بگویم من خیلی دوستت دارم
کمی تازگی ها زود خسته میشوم
دیگر مثل آن جوانی هایم نیستم
تا همین جا بیشتر چشم هایم توان ندارد
دستم را ببین چگونه میلرزد باقی را برایت حضوری میگویم من بروم چمدان هایم را ببندم فکر میکنم کمی دیر شده است
دلنوشته تورج توجی 

ساقی

دلنوشت تورج توجی

ساقی دو سه پیمانه

دو سه پیمانه که نه
دو سه پیمانه بیشتر بریز امشب برایم
باز شب آمد
باز شب
باز من
باز می
باز یاد او
باز او نیست
باز او نیست
باز صدای سکوت شب
و باز صدای خسته من
باز سیاهی شب و بخت من
باز صدای سوت دلی دیوانه
باز صدای ساز شکسته من
باز صدای مستی در کوچه‌ای
باز نگاهی نگران به پنجره‌ای
این شب چه دارد در دل خود خدایا
باز صدای مستی در کوچه‌ای
باز صدای خسته من
ساقی بریز در جام جانم
از آن باده که جنون دارد نفسش
بریز ساقی
پرتر کن برایم که من امشب دلی پر درد دارم
من امشب دلی پر خون دارم
دلنوشت تورج تورج 

اندکی حیا

دلم هوس طعم لبهایت را کرده 

و چشم هایم شوق رسیدن به لب هایت را

اندکی حیا 

در کنج چشمانت 

مرا بیمار خود کرده

لرزش نگاهت

 لرزه انداخته به قلبم

دیوانه دیوان حافظ و فالش چرا 

نشنیدی مگر که 

در کار خیر حاجتی نیست به استخاره 

بسم الله 

یک بوسه از تو

 و یک جان از من

قلم‌ و اجرا تورج توجی 

مادر

تورج :بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم
مادر....
تو همه وفا و من همه جفا
من ناسپاس و تو اما اندازه نگاه خدا مهربان
من از تو دورم
یک قدم دورتر از دورترین نقطه عالم
من درین دور ترین زمان هستی
به تو فکر میکنم 
به تو ای وارث نجابت
خدا که نیستی
اما ز خدایی چه کم داری
ای که حرم نفس هایت طعنه زند دم مسیحایی را
چه آفرید ای خدا
یحتمل آن تبریک به خلق آدم
تبریک به مقام مادر بود
مادر واژه مقدس
کلامی عطر آگین
مادر یعنی گذشت
از خود گذشت
اما
از تو و آرزوهات نگذشت
شبی مست بودم
خود ز خود بی خود
طرد از همه عالم بودم
خدا را گفتم
که آیا وجه  اشتراکی
بین عاقلان و دیوانگان هست ؟
گفتم که آیا
بین آنان که در مسجد نام تو رابلند زمزمه می‌کنند
با آنان که در میخانه با ساغری فریادت می‌کنند
فصل اشتراکی هست
خدا هم انگار  که آن شب بی خواب تر از من بود گفت
آری
مقام مادر 
دلنوشت : تورج توجی

قسم به شب

قسم به تمام شب زنده داری هایم در کوچه پس کوچه های شب شهرت 

که تا سحر من مرثیه می خواندم 

قسم به تمام آن خاطره ها

 که در دیگر در خاطرت هیچ خاطری از آنها نیست

من اما هر شب راس همان قرار پچ پچ های شبانه هایم 

 همه را مرور میکنم

 حتی از آن شب ها بهتر 

گواه به همین سیاهی شب 

قسم با دوستت دارم‌های دروغینت 

قسم به آن نگاهت  

که قبله گاه من بود 

تو تمام مرا به آتش کشاندی 

دمت گرم

 کاری کردی کارستان 

من اما قصاص نمیکنم تو را 

حتی قصه غصه هایم برای خودم 

خودم اشک هایم را پاک میکنم 

قطره های اشکم روی شانه های خودم

هر چند هم خانه ای دارم بعد از تو 

نگفته بودم ؟!

بعد از تو بی کسی شده هم پای تمام ثانیه هایم 

تنهایی آمده و تمام عکس هایش را 

بر دیوار دلم کوبانده 

دلنوشت  تورج توجی

سکوتت

قرار بر این بود که  صدایت لالایی شب هایم باشد 

نه اینکه سکوتت کابوس بی پایان خواب هایم باشد

قرار بر این بود که چشمانت چراغ راهم باشد

نه اینکه تاریکی  نبودنت مرا گمراه کند 

قرار بر این بود که دست هایت مرهم زخم هایم باشند

نه اینکه جای خالیشان زخمی تازه بر روحم بگذارد 

قرار بر این بود که با هم بمانیم 

اما تو بی هوا رفتی 

 و من ماندم میان خیابان های خاطره

با دلی که هنوز تو رو باور دارد

و دستی که در هوای دستت مانده است

دلنوشت  تورج توجی

قرار بر این بود

قرار براین بود دستهایت قرارم باشند

نه اینکه خاطراتت قرار از کفم بیرون کنند...

قرار بود دل به دلم بدهی

 نه اینکه دلم را خانه غمها کنی!

دور از انصاف بود که اینگونه تنهایم کنی،

خود به خود رهایم کنی

 میان این جماعت رسوای 

خاص و عامم کنی 

اما پیش تو رسوا شدن چه باک باشد مرا!؟

همه شب در فکر تو بودن چه ملال باشد مرا؟

بیقرار تو وحشی صفت بنده نواز

 بهتر باشد از نوازش هر بی سرپایی !

دام پهن مکن 

وهم  ز فرار  ما نکن ...

این طعمه ها بر ما نغمه نکن 

هی چنگ در این زخمه نزن 

ما که مشتاقیم

 طعمه و زخمه چرا؟

دام نذاشته دست به دامان تو ایم

 رقص کنان دور تو ایم 

گر که کنی گوشه چشمی نگه ای 

این همه خود آزار نکنی

 خیالت ما با جام خالیت گرفتار شدیم 

مابنده آن چشم شدیم

 که برق نگهش زنده کند مرده صدساله را 

غمزه اش باز کند صد هزار مسئله را ....

ما آمده ایم فقط بگو انتهای صف قربانیانت کجاست

 دلنوشت تورج توجی 


قرار بر این بود

قرار براین بود دستهایت قرارم باشند

نه اینکه خاطراتت قرار از کفم بیرون کنند...

قرار بود دل به دلم بدهی

 نه اینکه دلم را خانه غمها کنی!

دور از انصاف بود که اینگونه تنهایم کنی،

خود به خود رهایم کنی

 میان این جماعت رسوای 

خاص و عامم کنی 

اما پیش تو رسوا شدن چه باک باشد مرا!؟

همه شب در فکر تو بودن چه ملال باشد مرا؟

بیقرار تو وحشی صفت بنده نواز

 بهتر باشد از نوازش هر بی سرپایی !

دام پهن مکن 

وهم  ز فرار  ما نکن ...

این طعمه ها بر ما نغمه نکن 

هی چنگ در این زخمه نزن 

ما که مشتاقیم

 طعمه و زخمه چرا؟

دام نذاشته دست به دامان تو ایم

 رقص کنان دور تو ایم 

گر که کنی گوشه چشمی نگه ای 

این همه خود آزار نکنی

 خیالت ما با جام خالیت گرفتار شدیم 

مابنده آن چشم شدیم

 که برق نگهش زنده کند مرده صدساله را 

غمزه اش باز کند صد هزار مسئله را ....

ما آمده ایم فقط بگو انتهای صف قربانیانت کجاست

 دلنوشت تورج توجی 


آوار غم

برای زلزله خوی

اندکی بعد از غروب بود

زمین در زمستان و در کولاک مانده  کمی افسرده  و لرزان
آسمان تازه چراغ  اتاقش را خاموش کرده  و از پنجره اتاقش ستاره ها را می شمارد تا چشم ماهش به خواب رود
و هوا هم انگار سردش بود ،
و اما حال شهر
حال شهر خوب نبود و کمی   انگار خراب،
که خراب تر بود
اما در خانه ما اوضاع جور دیگر بود
تو تازه رفته بودی و من
منتظر و چشم به راه برگشتنت،
نه در اینجا بودم و نه در هیچ جای دیگری،
نمیدانم که کجا بود
اما انگار که زمان و مکان پشت دروازه های آنجا اجازه ورود نداشتند
حال عجیب و حالت غریبی بود
شلوغ بود مثل همان چند  شنبه بازاری که تو را برای اولین بار دیدم یادت می آید؟
که سیب سرخی را در دست داشتی و عاشقانه لمسش  میکردی که ناگهان نگاهمان به هم گره خورد، یادش بخیر چه خجالتی کشیدی و زیرچشمی دلبریها کردی و مرا به دنبال خود به تو در توی معماگونه ای کشاندی و من آنروز پی تو آمدم و نمی‌دانستم که تمام  عمر می شود کار من که دنبال تو بگردم!
ادم ها اینجا توجهی نمیکنند به آدم ، نه ظاهرت مهم هست و نه انگار زبان تو را می‌فهمند ........
ولی دلم روشن است که تو اینجایی، بوی تو می آید ،
اندکی قدم بر میدارم ،
در لا به لای  این همه سکوت یکی  مرا  صدا می زند ،
یکی مرا میخواند
و تو بودی،
من یک بار دگر تو را در شلوغی دیدم ، و باز  این چشم ها  و باز این چشمها که به آدم فراموشی میدهد ،
تو چه  زیبا شده بودی
چقدر دل چشم هایم برای چشمهایت تنگ شده بود،
بغض کرده بودیم خواستم بگویم کجا بودی؟
که تو مرا در آغوش گرفتی
مثل کودکی که از ترس به مادر خود  محکم چسبیده باشد ،
کم کم صدای قلبت سکوت را شکست و با قلبم مدارا نکرد ،
  چه حرفها  داشتی برای گفتن ،
چقدر حرفهای نگفته داشتی،
انگار  مدتهاست ندیده بودمت،
تند تند و با هق هق سخن می گفتی
و انگار که دیرت شده ،
سخت مرا میفشردی،
مثل بغل کردن های خداحافظی ، این بار وقتی در آغوشم بودی تازه فهمیدم که ندارمت،
این بی رحمانه ترین و بی منطق ترین حالت ممکن  هست ،
این بغض این گریه این صدای شکسته چه میگوید خدایا ?
تاز ه فهمیدم که تو سفر کردی
و تو زیر آوار این شهر ماندی
و من دیگر نمی بینم تو را
و تو دیگر بر نمی گردی
همهمه ها بیشتر میشد
و انگار که وقت ملاقات تمام شده باشد
و خدا هم کمی آنطرف تر به نظاره نشسته بود
و چیزی می‌نوشت ،ناگهان صدایی مرا جدا کرد از تو،
لعنت به این صدا
صدای امداد گری بود که میگفت جنازه تو را از زیر آوار شهر پیدا کردن
و تو رفته بودی ...
و من در خانه با دیوار  ترک برداشته
و تاریک و سیاه
هنوز باور به رفتنت ندارم
دلنوشت : تورج توجی

جهان درونم

به مناسبت روز نویسنده   تقدیم به تمام نویسندگانی که قلم در درد می زنند و می نویسند
دلنوشت تورج توجی
         جهان درونم 
من از جهان درونم
من از خیابان های سردش
از  کوچه های تاریکش
از خانه های بی پلاکش
از باغ های در خزانش
از درختان یتیمش
می‌نویسم
من از شب
همان شب ها که  چشمِ آسمان درد داشت
از بس باریده بود بر تنِ خاموشِ شب
می نویسم
از همان شب ها که
باد ناله می‌کرد
میان شاخه‌های شکسته درختان
من باران پشت پنجره مانده
من از گریه ی شیشه های خجالتی پنجره های در حبس دیوار های بی رحم می نویسم
من از حسرت  و آه پرنده ای می نویسم  که در قفس مرثیه خوان بخت سیاه خود است
من از درد
همان درد های بی درمان می نویسم
من از تاریک ترین کوچه پس کوچه های شب می نویسم
همان جا  که شب هزار تکه و هر تکه هزار تکه تر در تردید فرو رفته
که آیا صبحی خواهد آمد!
من از باران و از  باد و از آواز قویی پریشان حال
من از غروب خورشید و غرور شکسته اش هنگام وداع که خون گریه می‌کرد می نویسم
من از جهان درونم
اینگونه تاریک مینویسم   دلنوشته تورج توجی