دلنوشته از تورج توجی
پنجره ای خسته
گرفتار در میان خشتهای دیوار خانهای متروکه
هر خشت این دیوار صفحه دردی است
از دیوانی ناتمام
پنجره سکوت دارد
سکوتی شبیه فریادهای مردی تنها و گریان
گرفتار مانده در شام غریبانی از جنس خزان
پنجرهای که عمری با اشکهای ابر در خود گریسته
و قلبش هم انگار کمی ترک برداشته
باد هر روز با زخمه ای سوزناک
صدای پنجره را در میآورد
پنجره هر شب از جفای شب و خاطرههایش
بغض میکند
کسی نمیداند که پنجره از روز اول
دلش از جنس شکستن بود
گاهی خورشید
با حرفهایش او را سوزانده
گاهی هم خزان به جانش رخنه کرده
گاهی هم در زمستان
یخ بسته چشمانش
گاهی رهگذری به پنجره میکوبد
گاهی گرد و غبار روزگار
رنگ ز رخسارش برده
پنجره تنها
چشم در چشم جاده بی انتها
پنجره ای که در او جا مانده خاطرههایی از او
دلنوشت تورج توجی
دلنوشت و اجرا تورج توجی
اینقدر آواره گشته ام
زخم در جان خورده ام
که گویی از جنگی هزار ساله برگشته ام
اگر دست از دنیا کشیده ام
اگر به کنجی بی آدم خزیده ام
آخر تو که نمیدانی
من چه ها که نکشیده ام
بعد از رفتنت
وقتی در میان آوارها
داشتم دنبال خودم میگشتم
هر کس به هر نحوی
یکی با طعنه هایش
یکی با خنده هایش
یکی با دادهایش
یکی با شلاق
و دیگری با تهمت هایش
اینقدر بر دلم خون کردند
انگار که نیشتر در استخوانم فرو کردند
ملالی نیست ما عادت کرده ایم
اینان به درشتی کردند
و ما هم به درستی نشنیدن
عادت کردیم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
ای نسیم سحر، آرامگه یار کجاست؟
این فقط یک سؤال عاشقانه نیست.
این نالهی آدمیه که هم در تاریکی روزگار گم شده،
هم در تاریکی دل.
آرامگه یار یعنی پناه، یعنی مبدأ نور،
یعنی جایی که دلِ پریشان بالاخره نفس میکشه.
مثل کسی که در بیابانی بیانتها،
به دنبال یک چراغ میدوه…
نه برای روشنایی،
برای زنده ماندن.
بعد دوباره میپرسه:
منزل آن مهِ عاشقکُشِ عیار کجاست؟
اینجا «منزل» فقط یک خانه نیست.
یعنی نقطه پایان سرگردانی.
یعنی همان آرامگه مصرع اول.
مِنَزل یعنی جایی که مسافر، بعد از سالها رنج،
بارش را زمین میگذارد.
اما یارِ حافظ «عیار» است؛
هم زیباست، هم بیرحم؛
هم امید میدهد، هم دل میسوزاند.
عاشقکش است،
یعنی هر که به او نزدیک شود،
باید از خودش خالی شود.
و بعد، غزل ناگهان ورق میخورد.
فضا از یک گفتوگوی عاشقانه،
به یک میدانِ سلوک عظیم میرود:
شب تار است
و رهِ وادی ایمن در پیش…
آتشِ طور کجا؟
موعدِ دیدار کجاست؟
اینجاست که حافظ ما را پرت میکند وسط یک داستان سترگ –
داستان موسی.
اینجا، حافظ موسی را فقط نقل نمیکند؛
بلکه خودش را جای موسی میگذارد.
انگار میگوید من هم، مثل آن پیامبر بزرگ،
در شبی تاریک ماندهام
و برای پیدا کردن نور،
چیزی کم دارم…
یک جرقه،
یک سو،
یک صدای «اِنی اَنَا رَبُّکَ»…
قصهی موسی را از اول نگاه کن؛
موسی در مصر متهم میشود،
میگریزد،
جانش را در دست میگیرد،
و در بیابانی بیسرپناه سرگردان میماند
تا به مدین برسد.
در مدین،
شعیب را میبیند؛
پیر دانایی که اختیار دخترش را به موسی میدهد،
و موسی سالها در کنار او کار میکند،
پخته میشود،
درونش مهیا میشود.
سالها بعد،
وقتی موسی با خانوادهاش از مدین برمیگردد،
شبِ سرد و تاریک،
راه را گم میکند.
گویی همهچیز در تاریکی حل شده:
راه، آسمان، آینده، سرنوشت.
همین جاست که ناگهان نور را میبیند…
نوری که نه آتش معمولی بود،
نه زبانهای زمینی.
این همان درخشش طور بود؛
همان لحظهای که سرنوشت تاریخ از آنجا عوض شد.
وقتی خدا با او سخن گفت،
موسی از عظمت صدا بیهوش شد.
و وقتی به هوش آمد،
گزینش شده بود.
حالا حافظ میگوید:
من هم مثل موسی،
در شبی تار راه میروم.
من هم یک وادی ایمن پیش رو دارم،
اما هنوز نوری نیست که دلم را ببرد.
آتشِ طور کجاست؟
آن نوری که آدم را از سرگردانی میکَند کجاست؟
موعد دیدار کجاست؟
من کی صدا را میشنوم؟
کی آن ندا میگوید:
«از اینجا به بعد، تو تنها نیستی»؟
بعد، حافظ وارد معنای «وادی ایمن» میشود.
این واژهها قبل از معنای عرفانیشان،
اسم مکان و جهت بودند.
«یمین» یعنی سمت راست، جای مبارک.
«یسار» یعنی چپ، خلاف برکت.
قدیمیها جهتها را بر اساس خورشید،
و حرکت بادها تعیین میکردند.
ولی بعدها،
این کلمات از معنای ساده،
وارد دنیای عرفان شدند:
اهل یمین – اهل رستگاری
اهل یسار – اهل ضلالت
اما حافظ اینجا دنبال بحث زبانشناسی نیست؛
میخواهد بگوید:
در این شب تار،
فرقی ندارد سمت راست باشی یا چپ؛
اگر نور نباشد،
هر دو گم میشوند.
بعد نکتهای مهم میآورد:
در گذشته،
در بیابانها،
کاروانها شبها ستونهای آتش روشن میکردند
تا مسافر گمشده از فرسنگها دور
نور را ببیند،
دلش قرص شود،
و بفهمد:
«در این دشت،
انسانی هست
که راهی دارد
و میشود به او رسید.»
حافظ به دنبال همان ستون آتیش است؛
دنبال همان نشانه که آدم را نجات میدهد.
و سپس،
یکباره میرسیم به آن ضربهی نهایی:
هر که آمد به جهان، نقش خرابی دارد.
این جمله، کل فلسفه زندگیه.
خرابی یعنی مستی،
یعنی فنا،
یعنی رها کردن دنیا،
یعنی اینکه هیچچیز در این عالم ماندگار نیست.
چیزی که آدم را اسیر میکند
نه حقیقت است،
نه عشق…
بلکه همین خیال دوامِ دنیا.
حافظ میگوید:
از این نقش خرابی بترس؟
نه.
اتفاقاً همین «خراب شدن»
آدم را سبک میکند،
آزاد میکند.
وقتی میدانی همهچیز میگذرد،
به هیچ میز و لقب و عنوانی نمیچسبی.
دنیا خرابات است؛
جایی که هیچکس هوشیار نیست،
هیچکس ماندگار نیست،
و هیچ بنایی پا برجا نمیماند.
پس حافظ میگوید:
من،
در این شب تار،
در میانه این خرابات،
به دنبال یک نورم؛
به دنبال یک موعد دیدار.
نه برای رسیدن به یک انسان،
برای رسیدن به یک حقیقت.
همان حقیقتی که موسی را از بیابان
به مقام پیامبری رساند.
همان نوری که دل را از ظلمت میبرد
به سمت معنا.
و این همان قلب غزل است:
تاریکی هست،
سرگردانی هست،
خرابی دنیا هست،
اما امید…
همان امید دیدار،
همان نور طور،
همان نسیم سحر…
زندگی را نگه میدارد.
دلنوشت و اجرا تورج توجی
قاب عکس های خالی
دیوار خانه خسته از این تکرار قاب عکسهای تکراری پر از خالی
بوی هیچ و اندکی هم بوی کهنگی میآید از تمام این خانه کلنگی
کمی خسته و انگار که بیشتر خشکیده
آن شمعدانی نشسته بر روی طاقچه
باد هم که هی دزدانه
سرک می کشد از درز لای پنجره
به خلوت من و خاطره و چند عکس سرد و بی حوصله شب خسته از تیک و تاک ثانیههایی افسرده
غروب هم که هر غروب شاهد اعدام روز
شب هم که سیه پوش مرگ نور
و من هر شب تنهاتر از همیشه
در میان هجوم این همه
خزیده ام به کنجی خلوت و اما پرهمهمه
دلنوشت و اجرا تورج توجی
پس از آخرین نفس
نه نوری آمد
نه فرشتهای که دستی دراز کند
فقط خاموشی بود
خاموشیای که انگار از ابتدای جهان بوده
و فقط منتظر لحظهای بود
که ما برسیم و در آن فرو بیفتیم
در آنسوی مرگ
چیزها شکل ندارند
اسامی معنا ندارند و زمان مثل کاغذ سوخته پودر میشودآنجا میفهمی
آنچه من نامیده میشدچیزی جز انباشتِ ترسها و نادیدهگرفتنها نبود صداهایی میآیندبیآنکه دهانی داشته باشند
و هر صدا انعکاسِ یکی از ترسهاییست
که در زندگی از روبهرو شدن با آن گریختی
مرگ
آیینهایست که چیزی را پنهان نمیکند
راهی وجود ندارد
فقط تاریکیای که تو را میبلعد
و در هر قدم
خودت را بیشتر با خودت روبهرو میکند
هیچ سایهای قصد آزار ندارد
اما همه همراه تو میآیند
تا نشان دهند هیچکس
هیچوقت از خودش جدا نمیشود
آنجا تنهایی نه یک احساس
بلکه یک ماهیت است
اصلِ وجود میفهمی انسان در تمام عمرش
به شکلهای مختلف
سعی میکرد از این حقیقت فرار کند
اینکه هیچکس
هیچوقت
واقعاً کنار ما نیست
آدم
از ابتدا تا انتها
تنهاست
در زندگی
بهخاطر ناپایداری نگاهها
و در مرگ
بهخاطر نبودنِ هیچ نگاهی
آنجا فهمیدم
مرگ پایان نیست
آشکارشدنِ حقیقت است
حقیقتی که همیشه با ما بوده
دلنوشت تورج توجی
آدم انگار در خود گره خورده
بی هیچ دلیلی به خود مییپیچد
برای فردا
فردایی که هنوز نیامده
و خدا هم کمی آن طرف تر ایستاده
دارد میبیند
و گه گداری از بالای عینک
نگاه میکند
لبخند تلخی میزند
و در دفترچه بزرگی که دارد
چیزی مینویسد
انگار که اوضاع خیلی خراب است
که خدا خود دارد
چرتکه می اندازد
و حساب و کتاب میکند
دلهایی را که شکستند
با عجله رفتم جلو
گفتم آقا اجازه
گفت انتهای صف بایست
گفتم دلم خیلی شکسته
گفت همچو تو بسیار داریم
آسیاب به نوبت
دلنوشت و اجرا تورج توجی
تو رفتی
زمان رفت
خنده رفت
روز رفت
روزگار هم رفت از وقتی که تو رفتی
من ماندم
خزان ماند
باران ماند
غروب هم ماند
من ماندم
و دلی شکسته
و حرف هایی نگفته
و دست های که از تو خالی ماند
دلنوشت و اجرا تورج توجی
سوگند به فریب چشمانت
که دارم این سراب را باور میکنم
نه از روی این دل
که سادگی پیشه دارد
چون گر به دروغ هم که باشد
آرام میگیرد
دلی که به دام تو افتاده باشد
وعده ی رهایی
هیچ صیادی
نداد به صید خود
اما
تو بگو
که گه گداری میگذاری در خیالت رها شوم
حتی به دروغ
هر چند عمر دروغ ها کوتاه است
اما
عمر من انگار که کوتاه تر است
دلنوشت و اجرا تورج توجی
این روزها
انگار حال آدم خرابتر است
هوا هر روز غروبتر
شبها غمگینتر
و زمان پیرتر از دیروز
همهجا پاییز است
باد گستاختر
هوا سردتر
خورشید بینورتر
آسمان بیهنرتر
ستاره کمسوتر
ماه بیرنگتر
و برکه ها عصبیتر
مجنونها عاقل شدهاند
و لیلیها همگانی
فرهادها بیفریاد
و شیرینها تلخ
و دنیا در انکاری ترسناک
خسته ازین تاریخ دروغ و
جغرافیایی به خون غلطیده
ریاضیات لاینحل
و ادبیات هم که مضحک
کنکورها منوی انتخاب لذت
دانشکدهها جهلکده
پیران عشقبازتر
جوانان افسردهتر
ازواجها سپید
حیاها در حال انقراض
امیدها در بند دلارها
و دلارها در جیب خاص ها
و خاصها بیخاصیتتر از همیشه
دلاوران معتاد
معتادان در حال ازدیاد
هنرمندان مستأصل
مکتبها در رواج وراجی
معلمان در فقر در حال کشیدن
گاهی از روزگار و گاهی هم مسافر
مهندسان در فکر نقشهی فرار بی قرار
پزشکان هم انگار شرمنده ازین
نسخه های پر و پیمانه
شاعران میسرایند
برای مرگِ رویاها
کشاورزان بر خاکِ سیاه و
در حسرتِ باران
خوانندگان میخوانند از
مرگی بیصدا
و موسیقیدان ها هم
لهشدند میان نتهای تبعیض
کارگران در حال ساخت
اتوبانی تازه به سمت گورستانی تازه
زنان در فکر،
که ای کاش مردانشان در کارزار لقمه نانی حلال
پیروز باشند و سربلند
و مردان
در حساب و کتاب با جیبهای خالی و شکمهای خالیتر
همیشه مقروض اند و بدهکار
مادران گریانتر
پدران گروگان بانکها
کارخانهها رتبه نخست در تولید بیکاری
ادارات بیقانونتر از جنگل
دختران در جستوجوی رخ و
در انتظار پایان رخداد بی شوهری
پسران هم در همگام سازی قیافه
برای سربازی و بیکاری اجباری و مرگی اختیاری
اندیشمندان
در حیرت مانده از خندهی بلند جهل
بر پیکر بیجان عقل
زندانها پرتر
قاضیان سختگیرتر و
شعارشان با یک خطا
از زندگی ساقطتر
پرستاران خسته از تیمارمردگانی متحرک
و همه و همه در واهمه و همهمه
خسته از خود و از هم و
ازین همه غصه
خدایی ساختگی
که در حال ثبت نام تعدادی محدود از آدم های خاص برای ورود به بهشت با فول امکانات شراب و ماساژ و حوری و جکوزی
و هر روز در حال ساخت جهنمی بزرگتر و افزایش مالیات و شلاق و جریمه برای همه
راستی
به جز اینان دو نفر دیگری هم هستند
یکی خدا
که هنوز در حال مذاکره با شیطان است
تا سجده کند بر آدمیان
و دیگری خود شیطان است
که با گریه فریاد میزند
خدایاخودت فقط نگاهشان کن
دلنوشت تورج توجی
از سفری آمده ام
که سوغات یک عمر حسرت آورده ام
کعبه ندیده
یار ندیده برگشته ام
خود مرا خوانده بود
و خود نیمه های راه رهایم کرد
زنده آمده ام
اما تو باور نکن
من همانجا که دستم را رها کرد تمام شدم
دلنوشت تورج توجی
مسافر
خدایا این آخرین نامه ایی هست که برایت مینویسم
و قرارمان همان بماند برای قیامت
هر چند آنجا هم سرت شلوغ است
اما خدارا چه دیدی شاید دلت سوخت و جوابم را دادی
میدانم چون رییس دنیا هستی
خیلی زور داری و همه دوستت دارند
آدمی مثل من اصلا به چشمت نمی آید
میدانم اگر الان پیشت بودم
میگفتنی مگر آدم خوبی بود؟
خب خوب نبودم مثل آدمهای دیگر
اما دوستت که داشتم نداشتم؟
یادت می آید آن قبل تر ها؟ میگفتم به جوانی ام رحم کن اما الان هی میگویم به پیری ام توجه کن
آن موقع میگفتم موهای سیاهم تا سفید نشده
همین یکبار لطفا گوش کن به حرفم اما الان میگویم
من همان یکبار اولین بار بود که خواسته ایی ازت داشتم و در همان اولین بارهنوز مانده ام و تو هم هنوز نگاهم نکردی و موهایم سفید شد و تو حتی هنوز وقت نکردی نامه هایم را بخوانی
میدانی از آن روز تا به امروزچند وقت هست که میگذرد؟
خودت حساب و کتابت خوب است
حساب کن و ببین من چند سال است
که از تو خواسته ای دارم و توی همین عالم آشنایی
همین یک چیز را از تو خواسته بودم
اما تو حق همسایه ایی به جای نیاوردی
هر چند که من هم به جای نیاوردم
اما خب تو خدایی و مثل حرف اول اسمت
که با (خ) شروع میشود خوبی
و من بنده مثل اول اسمم (بد)
اما خودمانیم به من یکی
که خیلی سخت گذشت خیلی سخت گذشت خیلی.
اما عیبی ندارد من که از تو چیزی به دل نمیگیرم
با اینکه سرت شلوغ است و از ما بهترها
همیشه پیشت می آیند
غذاهای خوب از طرف تو پخش میکنند
زبانت را بلدند
از این مطالبی که در عمر نامه ات مینویسی
به آدم های دیگر میگویند و کلی همه دوستشان دارند.
اما چون من از این کارها بلد نبودم یعنی دوستم نداری؟
مگر خودت نگفتی بین آدم ها فرقی نمیگذاری؟
اما این را بگویم من خیلی دوستت دارم
کمی تازگی ها زود خسته میشوم
دیگر مثل آن جوانی هایم نیستم
تا همین جا بیشتر چشم هایم توان ندارد
دستم را ببین چگونه میلرزد باقی را برایت حضوری میگویم من بروم چمدان هایم را ببندم فکر میکنم کمی دیر شده است
دلنوشته تورج توجی
دلنوشت تورج توجی
ساقی دو سه پیمانه
دو سه پیمانه که نهدلم هوس طعم لبهایت را کرده
و چشم هایم شوق رسیدن به لب هایت را
اندکی حیا
در کنج چشمانت
مرا بیمار خود کرده
لرزش نگاهت
لرزه انداخته به قلبم
دیوانه دیوان حافظ و فالش چرا
نشنیدی مگر که
در کار خیر حاجتی نیست به استخاره
بسم الله
یک بوسه از تو
و یک جان از من
قلم و اجرا تورج توجی
تورج :بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم
مادر....
تو همه وفا و من همه جفا
من ناسپاس و تو اما اندازه نگاه خدا مهربان
من از تو دورم
یک قدم دورتر از دورترین نقطه عالم
من درین دور ترین زمان هستی
به تو فکر میکنم
به تو ای وارث نجابت
خدا که نیستی
اما ز خدایی چه کم داری
ای که حرم نفس هایت طعنه زند دم مسیحایی را
چه آفرید ای خدا
یحتمل آن تبریک به خلق آدم
تبریک به مقام مادر بود
مادر واژه مقدس
کلامی عطر آگین
مادر یعنی گذشت
از خود گذشت
اما
از تو و آرزوهات نگذشت
شبی مست بودم
خود ز خود بی خود
طرد از همه عالم بودم
خدا را گفتم
که آیا وجه اشتراکی
بین عاقلان و دیوانگان هست ؟
گفتم که آیا
بین آنان که در مسجد نام تو رابلند زمزمه میکنند
با آنان که در میخانه با ساغری فریادت میکنند
فصل اشتراکی هست
خدا هم انگار که آن شب بی خواب تر از من بود گفت
آری
مقام مادر
دلنوشت : تورج توجی
قسم به تمام شب زنده داری هایم در کوچه پس کوچه های شب شهرت
که تا سحر من مرثیه می خواندم
قسم به تمام آن خاطره ها
که در دیگر در خاطرت هیچ خاطری از آنها نیست
من اما هر شب راس همان قرار پچ پچ های شبانه هایم
همه را مرور میکنم
حتی از آن شب ها بهتر
گواه به همین سیاهی شب
قسم با دوستت دارمهای دروغینت
قسم به آن نگاهت
که قبله گاه من بود
تو تمام مرا به آتش کشاندی
دمت گرم
کاری کردی کارستان
من اما قصاص نمیکنم تو را
حتی قصه غصه هایم برای خودم
خودم اشک هایم را پاک میکنم
قطره های اشکم روی شانه های خودم
هر چند هم خانه ای دارم بعد از تو
نگفته بودم ؟!
بعد از تو بی کسی شده هم پای تمام ثانیه هایم
تنهایی آمده و تمام عکس هایش را
بر دیوار دلم کوبانده
دلنوشت تورج توجی
قرار بر این بود که صدایت لالایی شب هایم باشد
نه اینکه سکوتت کابوس بی پایان خواب هایم باشد
قرار بر این بود که چشمانت چراغ راهم باشد
نه اینکه تاریکی نبودنت مرا گمراه کند
قرار بر این بود که دست هایت مرهم زخم هایم باشند
نه اینکه جای خالیشان زخمی تازه بر روحم بگذارد
قرار بر این بود که با هم بمانیم
اما تو بی هوا رفتی
و من ماندم میان خیابان های خاطره
با دلی که هنوز تو رو باور دارد
و دستی که در هوای دستت مانده است
دلنوشت تورج توجی
قرار براین بود دستهایت قرارم باشند
نه اینکه خاطراتت قرار از کفم بیرون کنند...
قرار بود دل به دلم بدهی
نه اینکه دلم را خانه غمها کنی!
دور از انصاف بود که اینگونه تنهایم کنی،
خود به خود رهایم کنی
میان این جماعت رسوای
خاص و عامم کنی
اما پیش تو رسوا شدن چه باک باشد مرا!؟
همه شب در فکر تو بودن چه ملال باشد مرا؟
بیقرار تو وحشی صفت بنده نواز
بهتر باشد از نوازش هر بی سرپایی !
دام پهن مکن
وهم ز فرار ما نکن ...
این طعمه ها بر ما نغمه نکن
هی چنگ در این زخمه نزن
ما که مشتاقیم
طعمه و زخمه چرا؟
دام نذاشته دست به دامان تو ایم
رقص کنان دور تو ایم
گر که کنی گوشه چشمی نگه ای
این همه خود آزار نکنی
خیالت ما با جام خالیت گرفتار شدیم
مابنده آن چشم شدیم
که برق نگهش زنده کند مرده صدساله را
غمزه اش باز کند صد هزار مسئله را ....
ما آمده ایم فقط بگو انتهای صف قربانیانت کجاست
دلنوشت تورج توجی
قرار براین بود دستهایت قرارم باشند
نه اینکه خاطراتت قرار از کفم بیرون کنند...
قرار بود دل به دلم بدهی
نه اینکه دلم را خانه غمها کنی!
دور از انصاف بود که اینگونه تنهایم کنی،
خود به خود رهایم کنی
میان این جماعت رسوای
خاص و عامم کنی
اما پیش تو رسوا شدن چه باک باشد مرا!؟
همه شب در فکر تو بودن چه ملال باشد مرا؟
بیقرار تو وحشی صفت بنده نواز
بهتر باشد از نوازش هر بی سرپایی !
دام پهن مکن
وهم ز فرار ما نکن ...
این طعمه ها بر ما نغمه نکن
هی چنگ در این زخمه نزن
ما که مشتاقیم
طعمه و زخمه چرا؟
دام نذاشته دست به دامان تو ایم
رقص کنان دور تو ایم
گر که کنی گوشه چشمی نگه ای
این همه خود آزار نکنی
خیالت ما با جام خالیت گرفتار شدیم
مابنده آن چشم شدیم
که برق نگهش زنده کند مرده صدساله را
غمزه اش باز کند صد هزار مسئله را ....
ما آمده ایم فقط بگو انتهای صف قربانیانت کجاست
دلنوشت تورج توجی
برای زلزله خوی
اندکی بعد از غروب بود
زمین در زمستان و در کولاک مانده کمی افسرده و لرزانبه مناسبت روز نویسنده تقدیم به تمام نویسندگانی که قلم در درد می زنند و می نویسند
دلنوشت تورج توجی
جهان درونم
من از جهان درونم
من از خیابان های سردش
از کوچه های تاریکش
از خانه های بی پلاکش
از باغ های در خزانش
از درختان یتیمش
مینویسم
من از شب
همان شب ها که چشمِ آسمان درد داشت
از بس باریده بود بر تنِ خاموشِ شب
می نویسم
از همان شب ها که
باد ناله میکرد
میان شاخههای شکسته درختان
من باران پشت پنجره مانده
من از گریه ی شیشه های خجالتی پنجره های در حبس دیوار های بی رحم می نویسم
من از حسرت و آه پرنده ای می نویسم که در قفس مرثیه خوان بخت سیاه خود است
من از درد
همان درد های بی درمان می نویسم
من از تاریک ترین کوچه پس کوچه های شب می نویسم
همان جا که شب هزار تکه و هر تکه هزار تکه تر در تردید فرو رفته
که آیا صبحی خواهد آمد!
من از باران و از باد و از آواز قویی پریشان حال
من از غروب خورشید و غرور شکسته اش هنگام وداع که خون گریه میکرد می نویسم
من از جهان درونم
اینگونه تاریک مینویسم دلنوشته تورج توجی