دلنوشت تورج توجی
من مانده بودم
نه تو آمدی نه حتی خبرت
برگ ریزان تمام شد
برف ریزان هم آمد اما تو هنوز نیامدی
عرق ریزان و گلریزان هم میآیند و تو باز نمیآیی میدانم
دیگر اگر هم که بیایی دردی درمان نشود
هزار طبیب هم که بیایند علاج این درد نتوانند
خنده مرده گریه آمده
خبرت نبود که قاتل شدن به آنی رخ میدهد
کشتن یک احساس کم از یک جنایت هولناک نیست
صید در دام رها کردن رسم بزرگان نیست
دلنوشت تورج توجی
دلنوشت و اجرا : تورج توجی
هوا سرد و زمستان و سوز دارد انگار،
روزگار
زمان در غروب و ما غریب و شب هم که
انگار بی حوصله، یا که بی حوصله تر
آسمان مه آلود و چشمها انگار که تیره، یا
که تیره تر
نه ماهی، نه ستاره ای، نه حتی سوسوی
نوری
چشمها هم که گویی انگار همه یخ بسته
یکی در اندوه دیروز و یکی در فکر امروز
و یکی در ماتم فردا
یکی در پی یکی
و یکی پی در پی در فرار
و یکی گریزان ز یکی
و یکی بی نان
و یکی بی پول
و یکی بی درمان
عجب درد بی درمانی ست زندگی...
یکی هم گشته حیران از بازی دنیا
اینقدر تضاد بین آدم که گویی
هر که را یک خدا
کعبه هم بسیار
و خدا هم انگار که مظلوم
تر از دیروز
دلنوشت : تورج توجی
گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات ، یاد کن صفحه اول نخست دفترت را
همانیکه منتظر بود نام قشنگت را
حک کنی در عمق لوح وجودش
راه روی با او حتی کمی آنطرف تر از ابدیت
یادش کن در خاطرت
که این راه را تو با او آغاز کردی
تو با او شروع ماجراها کردی
تو هرشب با تمام دردهایت در او قدم زدی
تو در قلب او قلم زدی تمام غم هایت را
اما هر جا که خندیدی
یادت رفت آن سنگ صبور شبهایت را
هر جا که دلت گرفت سراغش را گرفتی
زخمی زدی و رهایش کردی
خطوط مبهم زندگی ات را
تو در او تمرین کردی بارها و بارها
وقتی که از غمها تمامش کردی
تازه درس بی مهری آغاز کردی
خیلی تندتر از هر زودی
زودتر از هر روزی
در صفحه ای دیگر خوش رقصیدی و خندیدی و مشق عشق خوش خطی کردی
هر جا که رسیدی
به رسم مهربانی و ادب
حتی برای لحظهای کوتاه
دستی بکش سنگ مزارش را
با قطره اشکی کمی سیرابش کن
این از یاد رفته تشنه را
که دریغ کردی از او تمام هستیش را
عقربه های ساعت کمی از او گذشته
اما او هنوز دارد دغدغه هایت را به سینه
با احترام در خیالت یادش کن
او میتوانست در دل خود جای دهد احساس ناب شاعره ای را
یا که شود نقش قشنگی از رخ مهتاب به دیوار اتاقی
اما او خواست تو را
تا که معمای دلت
راز نهانت
یا که درد و غمت
به دامان او هدیه کنی
با تمام جان و دلش
شد خریدار غمت
خرید و به پایان رسید
تا که تو آغاز کنی
صفحه ای از فصل نویی را
صفحه ای از فصل عاشقانه ای را
صفحه ای از فصل بهاری را
دور از انصاف بود
که مچاله کنی در دستانت
آنکه روزی هم پای درد تو درد کشیده بود
قلم و اجرا تورج توجی
در دیارت به دیدارت آمده بودم
دیدار که نه
برای اندکی زنده ماندن
برای ساعتی نفس کشیدن
آمده بودم
اما به گمان که باید رفت
در هوایت پر زد و ناپیدا گشت
به گمانم که دست خود را باید گرفت
و گریان رفت
گمنام و بی نام و نشان
دل به ره سپرد و هراسان رفت
شاید که باید نماند ، نماند و نماند
گویند هر آمدنی یک رفتنی دارد
دارد اما
چرا اینقدر بی خبر؟
چرا اینقدر زود؟
نگاه کن حرفهایم نصفه مانده
مانند فصل بی پایان تمام نگفته هایم
قهوه هم سرد شده
مثل حال و هوای این روزها
صدای ساعت زمان هم
مثل دیروز یا که دیروزترها
تکراری یا تکراری تر است
تا که خواستم بگویم دوستت دارم
تقدیر به در کوبید
که وقت رفتن است
در گلویم این بغض مانده
و بی هوا صدایم شکست
دلم گرفت و من به التماس
تمنای اندکی بیشتر ماندن را
ولی نشد که نشد که نشد.
باید که رفت
اما تو فراموش نکن
این من و این دل که شکست و این ره بی پایان
که بی تو آغاز شد
دلنوشته و اجرا تورج توجی
یلدا می آید و اما خانه ما انگار که اوضاع خوب ست
انار ها را شسته ایم و دست هایمان را
انارها را دانه دانه کرده ایم و آرزوهایمان را نیز پرپر
قطره سرخی بر روی لباسم افتاد و من انگار یاد سرخی خون کسی در سنگ فرش خیابان افتاده ام
راستی گفته بودم
قرار است یلدا بیاید و ما شبی را بیشتر درد بکشیم
یلداست اما پدر در فکر فریاد های طلبکارست
مادر لبخندی میزند اما غمی در دل دارد انگار
به چشمان پدر خیره می شود
پدر حواسش نیست
امروز کسی آمد و دادی زد
من ندیدم اما صدای سیلی اش خیلی بلند بود
چون که مادر با صدایش از خواب رویاها درآمد
یلدا می آید
شاهنامه را رها کن دیوان حافظ را ببند
بیا من برایت قصه ای بگویم
قصه از غصه همین روزها
قصه درد همین روستا
قصه از مالیات های سنگین کدخدا
قصه از لبریز شدن کاسه صبر مردم
قصه از سرخی جام شراب جلادان
که پرشده از خون و جان جوانان
قصه از حجره های حاجیان به حج رفته و
گمراه تر برگشته
قصه از گور خران کت و شلواری
قصه از عیاشی و سلفی های کره خران این خران خزانه خور
قصه از موریان تمدن خور
قصه از پیرانی که شیطان را به شاگردی هم قبول نکردند
قصه از مریدان همین پیران که اینان هم هم چو ایشان شیطان را در فریبکاری به رسمیت نشناختند
قصه از دستی که این بی پدران بر گلوی مردم می فشارند
قصه از برنج و قوت و جیب مردم که بی قوت شده
قصه از جماعتی که فقر و مصیبت و صبر را کلید بهشت می دانند و لبخند و شادی را کلید جهنم
آری شب یلداست
انار سرخمان صورت سیلی خورده پدران
قصه هایمان از درد و بدبختیمان
هندوانه هایمان همان حرف های وزیران که مثل پرونده هایمان در زیر بغلمان
باده هایمان اشک مادرانمان
آواز هایمان آه و حسرت دختران و پسران سیاه بخت شده
آری شب یلداست و انار ها سرخ و دست هایمان شسته
آهای واعظ که داری دعوی دین
اگر دینت خوب بود پس چرا ارمغانش بهر مردم ایران فقر بود
آهای واعظ که دعوی دین داری چرا هر چه اختلاس شد از هم لباسان تو شد
آهای واعظ که دعوی دین داری
کدام دین مردمش را فقیر میکند و حاکمان را سیر
آهای ملایان و مداحان و عالمان و راستیان و چپیان
شب یلداست و مردم خون گریه میکنند
دلنوشت تورج توجی
گر ز دنیا دست کشیده ام
گر ز عالم بریده ام
گر به کنجی بی آدم خزیده ام
تو که نمی دانی چه کشیدم
من از خودی که بی او شده فرار کردم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
گله ز بی مهری ام نکن
تو چه می دانی که من
این اندکی از من مانده و از خود رانده را
چگونه به شوق دیدارت
تا بدین جا کشانده ام
دلنوشت تورج توجی
بی هدف در حوالی تو
درین هوای گرفته می چرخم
بی مقصد دارم می گردم
در این خیابان ها
که انتهایش دیگر تو نیستی
دارم می گردم دنبال درمان دردی
که میسوزاند این اندکی مانده از من را
برای خودم نگران نیستم
نگران تو بودم در شبی گذشت
که گشت گلشنمان به ای کاش ها و آه و حسرت ها
به شبی که کوتهی آن هم چو موهایت
در آن روزهای آشنایی بود
و بلندایش اینقدر بلند که پایانش من خواهم بود
در این بیهوده زمان
درین هوای گرفته شهرت
با جان بی جانم آهسته انگار به دنبال هیچ میگردم
انکار نمیکنم این ابهام که در حال من و حال این شهر گره خورده
در دیارم از همه دلگیر و درمانده
در شلوغی اینجا هم که خانه مان خزان مانده
دل از دل دور مانده
عمری نیست دیگر
و من درین کوچه های بی معنی تجسم میکنم تمام آن رویا ها که در سینه باعشق دآشتم می کاشتم
که من با تو در زیر باران زیر این ابرها ،
آهنگ قلاب با ساز باران با نوای عشق هم پای با تو هم آواز کنم
اما نشد
بخیر نشد خواب هایی که برایمان دیدند
که تعبیرش
تفسیر تنهایی من بود
چه تلخ است دراین غربت تنهایی جان دادن دل خاک کردن
اما تو
همین گونه که هستی باش
اندکی خوش باش
اندکی در قهوه خانه ای قهوه ای نوش کن
اندکی در آغوش یار آرام گیر
بخند و دل عالمی رسوا کن
اندکی کار کن
اندکی بخواب
اندکی راه برو
و این اندک ها جمع زندگیست
ولی گاه گداری
وقتی که در خود به خود فکر میکنی
مرا نیز یاد کن
فقط اندکی
در دل مرور کن....
ثانیه هایی!
که
همین کافیست مرا
که چون صدای کوتاه ناقوس کلیسایی
در یاد تو زنده باشم
گرچه این پیکر
خفته باشد در مزاری بی نشان
دلنوشت تورج توجی
باز باران
باز باران آمد
اما این بار هم باز بی تو آمد
تو در کجای زمان جا مانده ای
که هیچ بارانی ترانه ات را نمی خواند
هیج بادی عطری از تو نمی آورد
من بی تو به پایان رسیدم
تو چرا نمی آیی
لعنتی جوانی ام رفت دیگر
حالا من مانده ام و این شب و این خانه و این سکوت
و این همه دلتنگی
فریاد ازین تمنا و ازین دل سنگی روزگار
باز باران می گرید
من می گریم
و ثانیه ها در بیهودگی بی تو بودن تمام می شوند
و من انگار تمام شدم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
خداوندا
باز روزی دیگر شد آغاز
بگردان گردونه روزی را
که هرگز نمی آید روزی که تو ندهی روزی
آن که دلی بی قرار دارد
تو امروز قرار دلش را روزی کن
آن که غمگین است
تو امروز شادی روزی اش کن
آن که بیمار است
تو امروز لباس عافیت روزی اش کن
آن که زمین خورده
تو امروز مددی روزی اش کن
آن که دردی بی درمان دارد
تو امروز درمان دردش روزی کن
بنده ایم و رسم بندگی نمی دانیم
اما تو خدایی و رسم بخش و مهربانی
خوب میدانی
دلنوشت تورج توجی
لب های تو شایعه ساز ترین
و لحن کلامت فریبنده ترین
چشمان تو پر نور ترین فانوس جهان
منم آن تنهاترین قایق سرگردان
دلنوشت تورج توجی
وقتی کودک بودم
یعنی از همین الان کودک تر بودم
بعضی از روزها دلم خیلی می گرفت
حتی از الان ها بیشتر
وقتی که با بچه های محل بازی میکردیم
و هی میگفتیم
پر
پر
پر
از کلاغ شروع شد
تا رسید به خودمان
کلاغ پر
کودکی پر
نوجوانی پر
رویاهایمان پر
آرزو هایمان پر
انگار همه چیز پرپر
و بیچاره کلاغ قصه ها هم که هنوز که هنوزه
در به در هست و به خانه اش نرسیده
دلنوشت تورج توجی
درست است که کمی گره های سفید پیری
روی موهایم نشسته اند
درست است که چین و چروک صورتم بیشتر شده
اما شوق تو در من هر روز بیشتر از قبل می شود
درست است که دستانم اندکی می لرزند
اما قلبم هنوز با صدای تو می لرزد
حواست هست
من و تو با هم موهایمان را سفید کردیم
و من هنوز شوق بافتن موهایت را دارم
هنوز دوستت دارم هایت مرا دیوانه می کند
هنوز آن نگاهت
تو نمی دانی با من چه می کند
اگر هزار بار هم به گذشته برگردیم
باز هم من تو را انتخاب می کنم
حواست باشد نفسم به نفست بند است
مراقب دلت که باشی انگار مراقب منی
و من تو را هر روز بیشتر از قبل دوست دارم
دلنوشت تورج توجی
بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم
چند روزیست که دارم مدام به تو فکر میکنم
چند روزی است،
که دارم در خیالم با خیالت خیال ها میکنم
چند روزیست که دارم با لبانم
نام تو را زمزمه میکنم
در نگاهم تو را هر نفس زیباتر و بکر تر می بینم
چند روزیست که دارم در سقاخانه های شهر
برایت شمع نذر میکنم
با اینکه محالست آمدنت
اما به این محال اندیشیدن
دلم را خوش میکنم
درد دارد بعد رفتنت با هر نفس این پیکر پیر و دردمندم
چند روزیست
که دارم به تو فکر میکنم
به تو فکرکردن
داروی ترک توست
این دوایست که هر روز میخورم
هر صبح و هر شب
ولیکن با غصه
این جام خالی را سر می کشم
فراموش کردن تو
اما انگار که محال است هنوز
چند روزیست که دارم تمنا میکنم تو را
در لابه لای کهنه همهمه های مبهم عکس های قدیمی
چند روزیست که دارم بی تو عمر خسته را
آهسته دلداری میدهم
چند روزیست که که دنیا چمدان دغدغه هایش را
به امانت سپرده در کنج دل خانه ما
این چند روز که می گویم
از آن روز پاییزی آغاز شد
از جمعه و عصر دلگیرش
فراگیر شد
که پاگیر چشم ودلم کرد
غم پاییز و نم باران را
از آن روز در آن سالها می گویم
این چند روز تمام
عمریست که با آخرین نگاهت دارد به انتها می رسد
ای کاش رویاها حقیقت داشتند
اگر رویا ها حقیقت داشتند
سهم من از تو حسرت نبود
یک دل و هزار فرسنگ راه نبود
اگر رویاها حقیقت داشتند
باید بوی عطر تنت تمام خانه را پر میکرد
صدای خنده ات بی درد و غمم میکرد
اما مدتهاست که اینجا سکوت ساکن ست
در دلم ولی فغان ها غوغا میکنند
چند روزیست که دارم بی تو جان میدهم
آرام با رویایت به پایان میرسم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
و بازاری که ارزان خرید آرزوهایم را
جوانی ام را
و فقط ماند مشتی خاطره ای گرد گرفت در قاب دلم
خزیده تمام آرزوهایم
کنار رود خشک شده ای کمی آنطرف تر
همان رودی که خواب هایم را به آب روانش گفتم
گفتم که بخیر شود
ولی نشد
نشد که نشد
دلنوشت تورج توجی
هیچکس نمیفهمد
این خستگی از کجا آمده
شاید از خیابانی که امید را
زیر چرخهای روزمرگی له میکند
یا از شهری
که صدای فریاد مردمش
به دیوارها میخورد
و می شکند
هیچکس نمیپرسد
چرا چشمهایمان
اینقدر بینور شده
چرا نفسهایمان
اینقدر سنگین
شاید از بس
زندگی را قسطبندی کردهاند
که روحمان
زیراقساط ناتمام
له شده است
ما مردمی هستیم
که درد را قورت میدهیم
تا گرسنگیمان معلوم نشود
لبخند میزنیم
تا شکستگیمان
روی صورت نماند
اما حقیقت چیست؟
حقیقت این است که
زخمهایمان
قدیمیتر از امید شدهاند
و نه یک روز خوب می آید
و نه سواری که یاری کند
و این تاوان مردمانی ست
که دروغ ها زیبا را بیشتر از حقیقت های تلخ
دوست می دارند
دلنوشت تورج توجی
دلنوشت تورج توجی
مادر
در شلوغ ترین حال دنیا
صدایت کردم
مادر
به ناگه تیک تاک ساعت آرام شد
زمان خندید
پاییز تاراج شد
زمستان رفت
بهار خرامید در جان جهان
و جام ها جم شد
و باده ها هم پر نفس
ماه ناز کرد
ستاره دلنوازی کرد
شب روی روز را بوسید
و روز هم به آغوش شب شد
موج های خشمگین دریا ها
هر کدام در ساحلی اسودند
آسمان ستاره باران شد
آفتاب با باران دوست شد
صدایت کردم مادر
دیکر هیچ شیری به دنبال آهو نرفت
گرگ ها رام و عقابان در لانه و قناریان خندان غزالان شادان درختان پر ز آواز گنجشکان
صدایت کردم مادر
تمام هستی مست شد
خدا باز هم به خود تبریگ گفت
آبروی آدم با مادر دوباره احیا شد
دلنوشت تورج توجی
" بهشت موعود "
تو همان بهشت موعود من بودی
که روزگار تو را بر من وعده کرده بود
اما از کدام ممنوعه سخن گفتم
که مرا از خود راندی
تو نمیدانی غم تبعید چیست
جان سوز و جانکاه و درد آور
این جهنم
از جهنم زمینیان سوزناک تر هست
اینجا نه جسم ها را
بلکه احساس ها را
هر لحظه به آتش می کشند
دلنوشت و اجرا تورج توجی
دیشب در دل شب
من از خواب پریدم
انگار که باز همان شب بود
همان شب بود که هجوم دردها
در من انگار قرار از قرارم ربوده بود
همان شب بود که من تا به سحر ناله میکردم
و خدا هم انگار که رفته بود
همان شب بود که داغ در دل داشتم
اما شانهای نبود برایم
همان شب بود که اشکهایم
امانم را بریده بودند
اما آغوشی نبود برایم
انگار که دیشب همان شب بود
دیشب از آن شب هم دردناک تر بود
نه آغوشی نه شانهای نه دستی
من بودم و این ترس و این گریه
من بودم و اتاق تاریک
و این همه نقشی که بیرنگ شده
آری هیچکس نبود
باز منو این درد و این تنهایی
باز من تک و تنها کنار این همه خاطره
دلنوشت تورج توجی
زمین کربلا رو اشک می برد
برین بارش بهاران رشک می برد
چرا کشتند ساقی را بدان حال
مگر او بیش از یک مشک می برد
شاعر مرحوم سید کمال الدین میری