سفر از چشمان تو آغاز شد،
وقتی بغض،
چمدانی از اشکهایم را در دست داشت
و دردی عمیق در قلبم تیر می کشید
و آهم فریادی بود بلندای سکوت لبخند سرد تو
ایستگاه قدیمی مرا به انتطار نشسته
هر دو دلتنگیم
من دلتنگ تو که رفته ای
و ایستگاه دلتنگ قطاری که سالهاست رفته است
به قلم تورج توجی
واژگان چه تهی مقدار هستند وقتی که من قرار است از تو بنویسم، شاید دایره حضور این واژگان محدود شده است به مکانی معلوم و زمانی معین! اما اندیشه من به" تو" آغشته به هیچ زمان و مکانی نیست، من تو را هنگامی مبتلا شدم که نه تو بودی نه من بودم و نه هوایی سیب خواسته بود و نه ادمی که عاشقی پیشه کند
جغرافیای عشق من
به وسعت ناشناخته ترین سرزمین هائیست که هنوز کسی را به آن راهی نیست!
حتی عجیب تر از اهرام ثلاثه و معماگونه تر مثلث برمودا و جذاب تر از آفرودیت و با شکوه تر از آبشار آنجل و بکر تر از کوهستان مولوکای و پاک تر از رود نیل در آن هنگام که موسی را شد پناه و مأوا و در فراسوی کوه های یخی هم آنجاکه مرز های حقیقت تمام می شود، امتداد خواهد داشت اندیشه من به تو
آری، وسعت عشق من را این واژگان نمی دانند
قلب تپنده من جغرافیای ست که باتو معنا پیدا کرد و این چشمان تو بود که بینایی را در من بیدار کرد و کلام تو شرمی داشت که حیا را در عشق متبلور ساخت تا فرق میان عشق و هوس اشکار شود و تو چقدر خوبی آنقدر خوب که آسمان در تو خلاصه شد سکوت شب وام دار لبان تو شد و بغض غروب یادگار اندوه تو و خنده صبحگاهان یادگار لبخند تو
دلنوشت تورج توجی
قلم تورج توجی
دنیا همیشه ادا درمیاره
یه نمایش بزرگ از راست و دروغ
که هرکی توش بازی میکنه نقش قربانی رو بهتر بلده انگار تا قاتل....
همش حرف از عشق میزنن، از وفا، از انسانیت
اما ته تهش، فقط دنبال پُر کردنِ خلأ خودشونن با دردهاشون
من اما دیگه نمیخندم قهر نمیکنم من فقط خسته ام
اره من خسته ام
از فهمیدن...
آره، عشق واقعی هست
ولی نه اون بیرون
عشق خودِ منم
من که غم تنهایی خودمو خوردم
بیصدا، بینقاب
و هر کی رسید
دردشو گذاشت وسطِ دلِ منو رفت
آهای دنیا
من دیگه باهات دعوا ندارم
تو کارت همینه، دروغ میسازی تا ما بهش پناه ببریم
ما رو میفرستی دنبال معنا
تا وقتی رسیدیم، بفهمیم فقط یه سراب بودی با لبخند مصنوعی
تو خوبی توی فریب دادن
اونقدر قشنگ که آدم داوطلب میشه درد بکشه فقط برای اینکه “فکر کنه” زندهست
منم زندهم... ولی نه از نفس، از زخم
از دردهایی که یادم دادن چطور الکی بخندم وقتی چیزی برای خندیدن نیست
میدونی؟
تو یهبار هم نپرسیدی من کیام
فقط گذاشتی همه ازم رد شن
هرکدوم یه تیکه از منو با خودشون ببرن
تا خودم بمونم
بیاسم و بی هویت و بی کس...
من
عاشق هیچ کس و هیچ چیز نیستم
من عاشقِ همین دردمم
همین سکوتی که توش خودمو پیدا کردم
من هم معشوقم، هم زخمم، هم مرهم خودم
تو فقط تماشا کن دنیا
چون این بار
من دستت رو خوندم
میدونی دنیا
یه روزی دنبال نجات بودم
دنبالِ دستی که بگه «آروم باش، من هستم»
ولی حالا فهمیدم نجاتی نیست
فقط لحظههایی هست که یاد میگیری از آتیشت رد شی
بیاینکه بسوزی
دیگه دنبال معنا نمیگردم
چون معنا خودش دنبال من میگرده هر وقت سکوت میکنم
تو ساکتی، دنیا
ولی من دیگه از سکوتت نمیترسم
من توی همین سکوت، خودمو ساختم
من دیگه عشق نمیخوام، چون خودِ عشق شدم
اون عشقی که نه میسوزه، نه وعده میده
فقط هست، بیمنت، بیقید
و شاید تو نفهمی، دنیا
اما من بالاخره فهمیدم
هر دردی که خوردم یه تکه از خدا توی من کاشت
و حالا من، نه قربانیم، نه بازنده
من خودِ آتشام
که از خاکسترش دوباره معنا زاده میشه
پس گوش کن دنیا
من دیگه نمیجنگم
چون فهمیدم تو هیچ دشمنی نداری تو فقط آینهای
هرچی بهت پرتاب کردم
برگشت خورد و نشست وسطِ سینهی خودم
تو دروغ گفتی
ولی منم خواستم دروغهاتو باور کنم
چون آدم بدون دروغ، زنده نمیمونه
حالا من موندم
با دلی که دیگه چیزی نمیخواد
و نگاهی که دیگه دنبال قشنگی نمیگرده
من از عشق عبور کردم
نه چون شکستم
چون فهمیدم درد، مقدستر از لذته
و اگه روزی خواستی بدونی عشق واقعاً چی بود
برو جلوی آینه
اونی که هنوز با همهی زخمهاش وایساده و لبخند زده،
اون خودِ عشقه اون فقط خود منم
نویسنده تورج توجی
قلم و اجرا تورج توجی
که میگوید
بین ما حرفی دگر نمانده بود
که گفت حرفی دیگر
نمانده بین من و تو؟
غیر از آن همه تلخی
آن همه سردی!
حرفی هم مانده بود هنوز!
آن هم یک دوستت دارم بود
ساده بود اما!
انگار جای دیگری به امانت بود
دلنوشت و اجرا: تورج توجی
پایان یک عشق
آن شب در آغوشت گریستم تو هم گریستی یادت میآید تازه غروب رفته بود و تو هم چمدانهایت را بسته بودی و شب داشت چراغهایش را روشن میکرد و ماه چه دلبری ها که برای دریا نمیکرد و اما ما مشغول وداع بودیم.می دانی از آن شب تلخ و سرد چند سال است که میگذرد هر شب رفتن تو آخرین نگاه تو حتی در خوابهایم تکرار میشود و این تکرار تو بود که مرا اینگونه پیر کرد نمیدانم که آیا تو هم در این سالها به من فکر کرده ای ! تا امروز غروب چه در خیابان شلوغ من بار دیگر تو را دیدم داشتی سمت من میآمدی هرچقدر نزدیکتر میشدی صدای قدمهایت بلندتر و صدای تپشهای قلب من بیشتر میشد دعا دعا میکردم که لبخند تو اولین چیزی باشد که من می بینم درسته که کمی گرد سفید پیری نشسته روی موهایم کمی چین و چروک صورتم بیشتر شده اما شوق تو در من از هر چیزی بیشتر بود باور کن تمام دنیا به یکباره ایستادند تا این لحظه با شکوه را تماشا کنند میدانی چقدر من در تمام عمر منتظر این لحظه بودم بارها تمرین کرده بودم چگونه روی زانوهایم بنشینم و دستهایت را ببوسم انگار همه مرا نگاهم میکردند فکر میکردم چگونه سلامت کنم که دیدم از کنارم رد شدی من ایستادم اما تو باز رد شدی و باز مرا ندیدی باز از من گذشتی
تو مرا نشناختی
دنیا دوباره سرش را به کاری گرم کرد که انگار ندیده و زمان هم دوباره تاریخ را شروع کرد و مشغول ساختن خاطراتی برای فردا شد و من دوباره باز شکستم
نویسنده تورج توجی
من دیشب پنهان از خودم
وقتی که قلبم خواب بود
چشمانم خسته از بی تو دیدنها
اندکی آرامیده بود
به دیدارت آمده بودم
هرچند که تو نبودی
ولی من باز مثل هر شب
کنار آن ساحل
کنار خاطراتت
تا صبح گریه کردم
دلنوشت تورج توجی
نگاهت
حواست به نگاهت باشد
بدون نگاهم جایی نرود
گفته بودم به نگاهت
که نگاهم سخت تعصب می کشد
نگاهی چپ نگاهت کند
نگاهم پاشنه ور می کشد
آن نگاه را هزار پاره میکند
خلاصه خود دانی
حواست به نگاهت باشد
که تنها جایی نرود
چون که نگاهم
همه جا
پشت نگاهت باشد
دلنوشت : تورج توجی
نکند
نکند که چشم از نگاهم برداری
نکند که با رخ قلبت قلعه دلم را ویران کنی
رخت سیاه برتن بختم کنی
نکند که زبانم لال قصد اغیار کنی
نام یار دگر بر لب خود آواز کنی
دلم را پیش این جماعت دربه درکویت کنی
نکندکه ابروی تیز کنی
بهر ستیز سینه ستبر کنی
جان مرا با این معرکه ات رسوا کنی
نکند که موی چو آبشار کنی
از آن دور بر گردنم افسار کنی
نکند که دل ز دلم رها کنی...
نکند که رسم بر جفا آغاز کنی
بی وفایی بر سر بازار فریاد کنی
نکند اخمی با من دیووانه کنی
ذهن مرا چو کلافی آشفته کنی
میشود اندکی با دلم مدارا کنی؟
جام خالی جانم را با باده ای مداوا کنی؟
دلنوشت تورج توجی
به قلم تورج توجی
امروز غروب تا خواستم از تو بنویسم
ناگهان قلم در دستم شکست
مثل قلبم
مثل صدایم
مثل خودم
من امروز اما تنها تر از هر تنهایی
بی صدا در خود شکستم
دلنوشت تورج توجی
به قلم تورج توجی
هر نگاهت چون نسیمی ست در پاییزان
که برگِ عقل را از شاخهی صبرم میربایاند
و من هر صبحگاهان گم می شوم در توی در توی گیسوانت
و چه شکوه و قداستی دارد این سجده بر ناز چشمانت
دلنوشت تورج توجی
تورج توجی
حرف حساب
سخت ترین جای زندگی اونجاست که بخوای به کسی که دوستش داری بگی من بد نیستم تو بد نیستی فقط دنیا رو مثل هم نمیبینیم! من اون جور نگاه میکنم که بزرگشدم، من دنیا رو اندازه تجربه های خودم می بینم و تو هم همینطور ، ما باهم فرق داریم اما بد نیستیم ، اصلا اصل ماجرا اینجاست که جمع این تضاد هاست که دنیا رو قشنگ میکنه، طبیعت زیباست چون جمع این تضاد هاست، ای کاش جای این همه مناسبت های مسخره که تقویم زندگی ما رو پر کرده ، یک مناسبت اضافه می کردیم به اسم ، من جای تو و تو جای من اگه همچین روزی بود دیگه آدم ها قضاوت نمیکردند، دیگه هیچ اختلافی هم بین ادم ها نبود
به قلم تورج توجی
برو اما قبل رفتن بکو
آیا در خاطرت خاطره ای از من
به خاطر می سپاری
یا که آن همه خاطره را به خاک می سپاری
یا مثل همیشه که من بی قرارم
مرا به تقدیر سیاهم می سپاری
فقط بگو
با این بغض که مرا
به زانو درآورده چه کنم؟
چه کنم با خود
که دلم اینگونه شکست
بعد از تو من نیمه جان شده ام
با نیمه دیگر که بی جان شده چه کنم ؟
دلنوشت : تورج توجی
بسان صاحب قافله ای شده ام
که به خیال رفاقت با چشم هایت
شریک دزد و
نا رفیق قافله احوال خود شده ام
یا که همچو چوپانی
که خود را به خواب زده
تا که گرگ بدرد گله اش را
دلنوشت تورج توجی
خدایا به نظرت خدا بودن سخت تر هست یا آدم بودن؟
نشستن در کرسی قدرت و دستور دادن راحت تر هست یا که بهر لقمه نانی دل خون شدن؟
اینجا که آدم را فرستادی تو خود میدانی که کجاست ؟
یا که از آن بالاها منظره ها تماشایی تر است ؟ گیرم
که یک دانه سیب بهر ناز حوا این آدم بدبخت بچید آیا اینچنین تاوانی برایش سنگین نبود ؟ مهمان از خانه ات بیرون کردن آیا که این کار غلط نبود؟ این مدل آبرو بردن از یک آدم آیا که اشتباه نبود ؟ آدم بعد آن ماجرا آدم ماند اما آن آدم سابق دیگر نبود حوا هم فقط نفس میکشید اما هوای دلبری دیگر نداشت ، اولین عشق آدم با گناه همراه شد یک آدم یه
عالم گریه کرد و غصه خورد بهر سیبی که بعدها جاذبه آفرید ، آن سیب آدم راند و این یکی آدم جذب کرد ای امان ازین سیب لعنتی ، از فرزند این چنین آدمی تو چه داری توقعی؟ هر چند پنج انگشت نباشد یکی مثل همین داستان سیب با سیب
دلنوشته تورج توجی
اجرا: مهربانو ماهزاد فرهودی تورج توجی
بی تو هم هنوز زندگی نفس می کشد
هنوز روزها چو باد در پی هم می آیند
هنوز باران را می شود تفسیر کرد
اما دیگر نمی شود خندید
و این دردیست که از تو ماند به یادگار
دلنوشت تورج توجی
حواست به نگاهت باشد
بدون نگاهم جایی نرود
گفته بودم به نگاهت که
نگاهم سخت تعصب میکشد
گر نگاهی چپ نگاهت کند
نگاهم پاشنه ور میکشد آن نگاه را هزار پاره میکند
خلاصه خود دانی
حواست به نگاهت باشد که
تنها جایی نرود
چون که نگاهم همه جا پشت نگاهت باشد
دلنوشت تورج توجی
تورج توجی
صدای سوت قطار فردا و آینده می آید
باید سوار شد اما بر درب ورودی
قطار کاغذی چسباندند نوشتند شرط ورود به این قطار رها کردن گذشته خاطرات تلخ افراد سمی و افکار غیر مرتبط می باشد و داشتن امید به خدا و توکل الزامیست این قطار فقط پذیرای افرادی می باشد که خود را متعلق به آینده می دانند نه گذشته ، توقع بیجا مانع از رسیدن الطاف الهی ست
قلم و اجرا تورج توجی
تو صدای آرامِ فهمی
در این جولانگاه فتنه ها که میرقصند شلاق ها و می نوازند سلاخ ها
بر پیکره بی جان عدالت ،
در نگاهت، مهربان مردی زیست میکند
که گریانست روزی و روزی دگر روزی اش حسرتی ست بی پایان بهر روزهای اسارت عشق در میان چنگال های سرد و بی رحم جغدی شوم که چندیست در باغ ما خزان آورده و نوای مرک سر می دهد
دلنوشت و اجرا تورج توجی
/تقدیم به استاد و اندیشمند جناب علیرضا ذیحق /
تورج توجی ✍
آدم ها توی شلوغی های زندگی هم رو گم نمی کنند!
آدم ها توی تنهایی های خودشون آدم ها رو گم می کنند !
وقتی یک نفر توی تنهایی خودش غرق شده
وقتی یک نفر خودش رو گم کرده
تو رو هم گم می کنه !
حالا حساب کن چند نفر از ما آدم ها تنهائیم
چند نفر از ما آدم ها خودمون رو گم کردیم
توی تنهایی خودمون فرو رفتیم !؟
انگار همه ما آدم ها داریم هم دیگه رو گم میکنیم( قلم و اجرا: تورج توجی )
دلنوشت تورج توجی
من از تو طلب دارم
من از تو خیلی طلبکارمدلنوشت تورج توجی
تورج توجی ✍
من از همان بحث مختصری
که بین نگهت با نگهم افتاد
قافیه باختم
و دل در دل
آشفتگی گیسوی تو دادم
پشت میله های مژه های قشنگت
حبس دارم
آن هم حبس به ابد
در چشمان فریبایت
"دلنوشت تورج توجی"