بچه که بودیم
بزرگ تر ها از ما می پرسیدند
دوست داری بزرگ شدی مثل کی باشی
از همان کودکی هایمان انگار یادمان دادند
خودمان نباشیم
دلنوشت تورج توجی

تو همان شنبه شیرینی
که بعد از پنجشنبه و جمعه تلخ آمده بودی
اما چه هفته تندی بود
من در شنبه بودم
و زمان به آخ هفته رسیده بود
دلنوشت تورج توجی

من از همان بحث مختصری
که بین نگهت با نگهم افتاد
قافیه باختم و دل در دل آشفتگی گیسوی تو دادم
پشت میله های مژه های قشنگت
حبس دارم آن هم حبس ابد در چشمان فریبایت

جوابیه به حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به لبخندش می سپارم جان و تن را
زعشق طعم لب هایش، دلم در لرزه افتد
که با یک بوسه اش برده دل دیوانه مارا
من هیچ نخواهم، نه سمرقند و نه بخارارا
که دنیایم شود گلستان گر نگاهی کند مارا
به قلم تورج توجی

در زمانی که تنها آرزو مرگ ست
دگر چه فرقی می کندکه با کام سیگار بمیرم
یا با سیلی دوست
دلنوشت تورج توجی
وزن خنده هایم بعد از تو هر روز کمتر می شود
اما وزن غصه هایم هر روز بیشتر از دیروز می شود
دلنوشت تورج توجی

دنیای کوچک من اندازه تمام
بزرگی دنیاست
کار من اما
به دنبال تو گشتن
در میان این همه خاطره های تنهاست
دلنوشت تورج توجی

لب های ت شایعه ساز ترین
و لحن کلامت فریبنده ترین
چشمان تو پر نور ترین فانوس جهان
منم آن تنها ترین قایق سرگردان
دلنوشت تورج توجی

این شب ها که درد دارم انگار که تمامی ندارد
خودم را که نه
تنهایی ام را می گویم
طفلکی خیلی درد دارد
می خواهد ترک کند
اعتیاد به چشمانت را
دلنوشت تورج توجی

عجب شبی بود آن شب
همان شب
همان شب بود که من تا به سحر
دعا می کردم
و اما
خدا هم در سکوتی سوزناک تر از آن شب
سرد پائیزی رفته بود
دلنوشت تورج توجی

تو در لب به انکار و در دل چه بی تابی
من در ابهام و مستم انگاری
صبحگاهان به شلاقم می کشی
شباهنگام مرهمی بر جای تازیانه می نهی
دلنوشت تورج توجی
ازین تکرار پر تکرار روزهای تکراری تنهایی خسته ام
نه این که کسی نباشد
همه هستند
فقط تو نیستی
و من دلم فقط دنبال تو می گردد
گفته اند ز دل برود هر آن که از دیده رود
پس چرا من بیشتر از قبل دوستت دارم
زنده ماندن مرا تعبیر به زندگی کردن نکن
دلنوشت تورج توجی
من از حادثه ای به نام تو گذشتم
من با تو از غریبه ای به نام خود عبور کردم
دلنوشت تورج توجی

خیال سازش ندارد با من این دنیای لاکردار
با این و آن در صلح هست و با من در کارزار
دلنوشت تورج توجی

چقدر باران امشب حرف ها دارد
انگار حرف های مرا می بارد
آسمان می گوید
باران می گرید
باد باز مست می خواند
و بغضی راه گلویم را می فشارد
و قطره اشکی که از چشمم می چکد
و این باز آغاز شبی دیگر
بی تو هست
دلنوشت تورج توجی
