هنوز هم به تو مشتاقم
مثل همان روز های اول
آن روز ها برای داشتن تو
و این روزها برای نداشتن تو
من مشتاقم
دلنوشت تورج توجی

امروز تا که خواستم از تو بنویسم
ناگهان قلم در دستم شکست
مثل قلبم
مثل صدایم
مثل خودم
من امروز تنهاتر از هر تنهایی
بی صدا در خود شکستم
دلنوشت تورج توجی

گله ز بی مهری ام نکن
تو چه می دانی که من
این اندکی از من مانده و از خود رانده را
چگونه به شوق دیدارت
تا بدین جا کشانده ام
دلنوشت تورج توجی

نفس هایم به شمار می افتد
وقتی که میبینم
این گونه دل چشمهایم
برای چشم هایت تنگ شده
ای کاش که باران نیاید
که دلم باز نگیرد
تو نمی دانی زیر باران
چه بهانه ها که نمی گیرد
هر روز کنار جاده خاکی کمی آنطرف تر
که آرام آرام در آن خزان شدی مینشینم
من نه به آمدنت من به تو فکر میکنم
و چشم هایم هر لحظه هزار بار تو را تکرار میکنند
میدانی من از تو به تو نزدیک ترم
و تو از من خیلی دور
در جایی میان خودم با خودم گیر کرده ام
نه پای به رفتن مانده مرا
نه دل ماندن هست مرا
همیشه پایان انتهای راه نیست
گاهی همین آغاز می شود پایان کار آدمی
و فقط لحظه ای برای پیر شدن کافیست
باور کن به یک شب
هزا ر و یک شبی آوار میشود
دلنوشت تورج توجی

از آن همه خاطره که در خاطرمان
خاطره ای شیرین بود
فقط مانده چند عکس سرد
چند خاطره بی حوصله
دلنوشت تورج توجی

این رسم آب بر مزار مردگان ریختن را
چشمان من خوب یاد گرفته
تا به جای خالی تو که می رسد
هی اشک می ریزد
نمی داند انگار
یعقوب هم که باشد
یوسف اش دیگر نمی آید
دلنوشت تورج توجی

قلم و اجرا تورج توجی
قسم به این بغض های مانده در صدایم
قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم
قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم
قسم به این غم نهفته در غروب هایم
قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم
قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم
گاهی میشود
که از تو خالی میشوم
همان گاه به یک باره جهان
در من آوار می شود
تمام تنم به التماس زانو میزند
زمان سکوت میکند
دنیا همان لحظه از حرکت می ایستد
تمام کهکشان متوقف میشود
و من در امتداد سکوت سوخته شهر
در پی نگاهت قیام میکنم
همه کوچه ها و خیابان ها را
در میان خاطره های پیر و خسته تر از خودم
قدم میزنم
تا بلکه شاید نشانی از تو نفس هایم را مست کند
گاهی می شود که میفهمم من از تو خالی نیستم
گاهی من حتی چند دقیقه بیشتر از ابد
به تو فکر میکنم
گاهی من تو را در دورترین سیاره به زمین میبینم گاهی که نه
من هرروز خودم را به شوق دیدارت
در خود جا میگذارم
دلنوشت تورج توجی

لب هایت
مرز باریکی بین کفر و ایمان است
که هر بار به آن می رسم
با هر بوسه انگار که کافر تر می شوم
در بهشت نفس هایت
دلنوشت تورج توجی
من آن درد پنهانم که آرامم
ندانم که آرامم یا که دردم کرده آرامم
عجب تضادی بین من و من هست
یکی کرده آرام و دیگری کرده طوفانی ام
دلنوشت تورج توجی
هر دو قصه می خواندیم
من قصه تو را با ذوق
تو قصه او را با شوق
شروع فصل خزان را
تو آغاز کردی
پایان فصلش اما با من بود
فصل درد و تنهایی
دلنوشت تورج توجی 
می شود هر صبحگاهان
مرا با نگاهی صدقه دهی
من تا شب هزاربار
بلاگردان چشمانت می شوم
دلنوشت تورج توجی

نمی دانم
شاید امروز در جایی به غیر از خیال تو را بوسیدم
من به
معجزه معتقدم
دلنوشت تورج توجی
چشمانم در چشم خود چشم تو را نقاشی کرده
دست همدست شده
دست به دست چشم داده
هر چه که چشم دیده
دست دستنویس کرده بر لوح دلش
خلاصه در من همه نیاز و تو اما
با ناز و ادا
فارغ ز ما
دلنوشت تورج توجی

دلنوشت و اجرا تورج توجی

دلم رفت و دیگر بر نگشت
شب آمد و دیگر صبح نشد
غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت
چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره
زمستان آمد اما از بهار خبری نبود
این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد
همان شب که صدایم در گلو
نگاهم در پی تو ،
قلبم در سینه
با هم شکستند
من برای تو اینگونه تاریک نمی نویسم
من برای مرگ احساسم
اینگونه سیه مینویسم
سوگ دلم را گرفتم که اینگونه یتیم شد
دلنوشته و اجرا: تورج توجی
