کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

خودمان نباشیم


بچه که بودیم 

 بزرگ تر ها از ما می پرسیدند

 دوست داری بزرگ شدی مثل کی باشی 

از همان کودکی هایمان انگار یادمان دادند 

خودمان نباشیم 

دلنوشت تورج توجی


نبودنت

این روزها نبودنت عجیب از چشم هایم جاری می شوند 

دلنوشت تورج توجی 

شنبه شیرین

تو همان شنبه شیرینی 

که بعد از پنجشنبه و جمعه تلخ آمده بودی 

اما چه هفته تندی بود 

من در شنبه بودم 

و زمان به آخ هفته رسیده بود 

دلنوشت تورج توجی 

بحث مختصری

من از همان بحث مختصری 

که بین نگهت با نگهم افتاد

قافیه باختم و دل در دل آشفتگی گیسوی تو دادم

پشت میله های مژه های  قشنگت 

حبس دارم آن هم حبس ابد در چشمان فریبایت 


شب چشم هایت

آواره ترین آدم ایم شهر منم 

که گمشده ام در امتداد شب چشمهایت 

دلنوشت تورج توجی 

جوابیه به حافظ

جوابیه به حافظ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به لبخندش می سپارم جان و تن  را

زعشق طعم لب هایش،  دلم در لرزه افتد

که با یک بوسه اش برده دل دیوانه‌ مارا

من هیچ‌ نخواهم، نه سمرقند و نه بخارارا

که  دنیایم شود گلستان گر نگاهی کند مارا

به قلم تورج توجی 

قایقی نساخت

شاید که باید قایقی نساخت 

ماند و با این درد ساخت 

دلنوشت تورج توجی 


سیلی دوست

در زمانی که تنها آرزو مرگ ست 

دگر چه فرقی می کندکه با کام سیگار بمیرم 

یا با سیلی دوست 

دلنوشت تورج توجی 

وزن خنده هایم


وزن خنده هایم  بعد از تو هر روز کمتر می شود 

اما وزن غصه هایم هر روز بیشتر از دیروز می شود


دلنوشت تورج توجی 


دنیای کوچک من

دنیای کوچک من اندازه تمام 

بزرگی دنیاست 

کار من اما 

به دنبال تو گشتن

در میان این همه خاطره های تنهاست

 دلنوشت تورج توجی 

لب های تو

لب های ت شایعه ساز ترین 

و لحن کلامت فریبنده ترین

چشمان تو پر نور ترین فانوس جهان 

منم آن تنها ترین قایق سرگردان

دلنوشت تورج توجی 

این شب ها

این شب ها که درد دارم انگار که تمامی ندارد

خودم را که نه 

تنهایی ام را می گویم 

طفلکی خیلی درد دارد 

می خواهد ترک کند 

اعتیاد به چشمانت را 

دلنوشت تورج توجی 

عجب شبی بود

عجب شبی بود آن شب

همان شب 

همان شب بود که من تا به سحر 

دعا می کردم 

و اما

خدا هم در سکوتی سوزناک تر از آن شب 

سرد پائیزی رفته بود 

 دلنوشت تورج توجی 

صدایی در من

صدایی در من انگار صدامی زند مرا 

در من انگار کسی می‌خواند تو را

مستم انگاری

تو در لب به انکار و در دل چه بی تابی 

من در ابهام و مستم انگاری

صبحگاهان به شلاقم می کشی

شباهنگام مرهمی بر جای تازیانه می نهی 

دلنوشت تورج توجی

 


تکرار تنهایی


ازین تکرار پر تکرار روزهای تکراری تنهایی  خسته ام 

نه این که کسی نباشد 

همه هستند 

فقط تو نیستی 

و من دلم فقط دنبال تو می گردد

گفته اند ز دل برود هر آن که از دیده رود 

پس چرا من بیشتر از قبل دوستت دارم 

زنده ماندن مرا تعبیر به زندگی  کردن نکن 

دلنوشت تورج توجی



جوانیمان رفت

جوانیمان رفت و شد هیچ نصیبمان 

موی سپید شد و بختمان سیاه همچنان 

دلنوشت تورج توجی

حادثه ای به نام تو

من از حادثه ای به نام  تو  گذشتم
من با تو از غریبه ای به نام خود عبور کردم 

دلنوشت تورج توجی 

دنیای لاکردار

خیال سازش ندارد با من این دنیای لاکردار
با این و آن در صلح هست و  با من در کارزار
دلنوشت تورج توجی 

باران می گرید

چقدر باران امشب حرف ها دارد 

انگار حرف های مرا می بارد

آسمان می گوید 

باران می گرید 

باد باز مست می خواند

و بغضی راه گلویم را می فشارد

و قطره اشکی که از چشمم می چکد

و این باز آغاز شبی دیگر 

بی تو هست 

دلنوشت تورج توجی