کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

موج

من آنم موج پر تکرار پر شده از تمنا 

توهم همان صخره بی احساس سنگ دل

من هر ثانیه در تکرار تو

تواما دست کشیده از دنیای ما 

من فریاد با اقرار دارم

اعتراف به سحر چشمانت دارم

تو اما انگار که نه انگار، تو انگار در پی انکار

بی مروت عمر تمام شد

 ناز تاکی عمر

دلنوشت تورج توجی


دکان خدا

این دکان خود را کی باز میکنی خدایا ...

بنده آورده ام خریدار هستی

آدم آورده ام خریدار هستی 

چون خودت گفتی خریدار دل شکسته هستی 

اینجا آورده ام 

هر چند فقط خودت خریدارش هستی 

البته بگویم 

مثل آن اول ها دیگر نیست 

کمی شکستگی دارد 

در قلبش 

در دلش 

کمی هم‌ سنگین شده 

از بس حرف بارش کردند 

تهمت زدند 

قضاوتش کردند

چشم هایش خوب نمی بیند 

این هم مثل یعقوب  چشم به راه داشت 

اما الان ها که مثل آن موقع ها نیست  که گمشده ها پیدا شوند 

الان گم شده خود را به عمد گم می‌کند  

تازه وقتی می آید می گوید چرا در پی ما نیامدی 

خلاصه ظاهر و باطن همین است 

این را بردار و یکی دیگر بده 

این که دیگر نمی‌تواند زندگی کند 

دلنوشت تورج توجی

شب ها در خیابان

شب ها در این خیابان ها 

با یاد تو  پر می شود از ازدحام اشک و تنهایی 

پیاده‌روها بی پایان 

قصه‌ها ناتمام 

و چراغ‌ها در حال جان دادن 

باد، پرسه‌زنی سایه‌ها را در دیوارها نقاشی می کنند 

و ماه،  گمشده در پشت ابرها 

آه… چه سکوتِ سنگینی

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

مام وطن

ایران ای نجیب ترین
ای غریب ترین نام
به کدامین غمت سینه چاک کنم
با کدامین داغت مویه بر خاک کنم
چگونه این اشک از گونه ات پاک کنم
درمان دردت از که طلب کنم
ازین ویرانی به که فریاد کنم
داد از این بیداد به که نعره کنم
که دیو پنج دستی
با اهریمن هفت سری
در زمستانی که بهمنی از جهل بر مردم آوار شده بود هم دست شدند
تا نفست را بگیرند در قفست کنند
وای از آن آدم  که بهشت را
به نیازی بفروخت 
وای از این آدمیان که قلب بهشت را به وعده بهشتی دیکر به خاک و خون کشیدند
ای کاش که ذره ای حیا داشتند
خنجر به خنجر  در قلب مام وطن نمی کردند
دلنوشت و اجرا تورج توجی

بغضی غریب

نهفته در دل ثانیه هایم

 انگار  بغضی غریب 

نشسته در جان دقایقم 

سکوتی پر سوز 

حرفی نگفته با من دارد پیر می‌شود 

ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته 

چشمانم خسته از بی تو دیدن ها  به چمدان گوشه اتاق خیره گشته 

و دلی که دل دل می‌کند 

و پاهایی که به گمانم ترسیده  

و خانه ای پر از  همهمه در سکوتی دردناک 

دارد خاموش می شود 

و باز هم آن چمدان لعنتی 

و باز هم سفری انگار که بی برگشت 

و جاده ای رو به رو پر ز ابهام و تردید  

و آسمانی که جز باران حسرت حرفی  بلد نیست

دلنوشت تورج توجی 

آخرین نگاهت

چند روزی‌ست که دنیا چمدان دغدغه هایش

 را به امانت سپرده در کنج دل خانه ما 

این چند روز تمام عمریست 

که دارد با آخرین نگاهت به پایان می رسد

دلنوشت تورج توجی

دلم رفت

دلنوشت و اجرا تورج توجی


                مرگ احساسم


دلم رفت و دیگر بر نگشت

شب آمد و دیگر صبح نشد 

غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت

چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره

زمستان آمد اما از بهار خبری نبود

این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد

همان شب که صدایم در گلو

نگاهم در پی تو ،

قلبم در سینه

با هم شکستند

من برای تو اینگونه تاریک نمی نویسم

من برای مرگ احساسم

اینگونه سیه مینویسم 

سوگ دلم را گرفتم که اینگونه یتیم شد

دلنوشته  و اجرا:  تورج توجی

باران می آید

امشب باد باز دیوانه گشته

آواز از دیوان غصه سر داده

باران می آید 

اما این بار هم بی تو می آید

پنجره ها پلک باز کردن

و شیشه های خجالتی خانه ها

باز می گریند

اتاق تاریک است 

اتاق ساکت است

حتی عکس های تو 

حتی آخرین نگاهت 

و من با برگ های دفتری سفید

باید به آغاز سفر کنم

و این آغاز من است

دلنوشت تورج توجی 

نازنکن

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

تو برایم هم ساغری هم ساقی و هم سازی 

تو همه عشقی همه مهری تو همه جان منی 

جان من ناز نکن بهر ستیز سینه ستبر نکن

پیمانه ای بریز و سازم ساز کن 

صدایم‌ را باز دوباره از  نو آغاز کن

جان من از خمره نگاهت 

پیمانه ای بریز  و باز نگاهم را مست نگاهت کن

باز اذن به آغوشت کن

مرا مهمان نفست کن

از آن می میخواهم 

از آن می که می رقصد لب در آغوش لبت میخواهم 

من امشب از آن شب ها میخواهم

از آن شبها که من در پی می و می در پی لب و لب 

در پی جان من باشد میخواهم

  قلم تورج توجی

غم فردا

فشرده راه گلویم را 

نه آن همه خاطره 

مرا غم فردایی گرفته 

که قرارست بی تو آنجا باشم 

دلنوشت و اجرا تورج توجی


کوچ

آنقدر از من دوری که هر دم

در من از من به من نزدیک تری .

کنار خودم که نه کمی آنطرف تر از خودم

و نزدیک تر به تو ایستاده ام.

خود بی خود و همه شوق تو شدم .

من بین خودم با تو تو را انتخاب کرده ام

از خود به تو کوچ کرده ام.

مرا این گونه تنها رها نکن

من روی برگشت به خود را ندارم

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

نداشتن تو

هنوز هم به تو مشتاقم 

مثل همان روز های اول 

آن روز ها برای داشتن تو 

و این روزها برای نداشتن تو 

من مشتاقم 

دلنوشت تورج توجی 

محبوب زیبا

مرا شبی محبوب زیبا گفت درد دارم به جان

گفتم محبوب زیبای من 

جان من جای دردهایت 

دردهایش به جان خریدم

گفتمش شبی

درد دارم 

طبیبم می‌شوی 

گفت آری 

اما رفت 

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

آرام جان

دلنوشت و اجرا تورج توجی 

شب از نیمه گذشته بود

و من باز چون همیشه در فکر تو بودم

  عکسهایت را هر شب با دقت مرور میکنم

شاید خاطره ای تازه ای یافتم

این روز ها عجیب نبودنت از چشم هایم جاری می شوند

و صدایم چه محزون تو را می‌خواند

ای آرام ترین آرام  جانم 

دلنوشت و اجرا تورج توجی


تو نیامدی


دلنوشت تورج توجی
من مانده بودم
نه تو آمدی نه حتی خبرت
برگ ریزان تمام شد
برف ریزان هم آمد اما تو هنوز نیامدی
عرق ریزان و گلریزان هم می‌آیند و تو باز نمی‌آیی می‌دانم
دیگر اگر هم که بیایی دردی درمان نشود
هزار طبیب هم که بیایند علاج این درد نتوانند
خنده مرده گریه آمده
خبرت نبود که قاتل شدن به آنی رخ می‌دهد
کشتن یک احساس کم از یک جنایت هولناک نیست
صید در دام رها کردن رسم بزرگان نیست
دلنوشت تورج توجی

زمستان


دلنوشت و اجرا : تورج توجی

هوا سرد و زمستان و سوز دارد انگار، 

روزگار 

زمان در غروب و ما غریب و شب هم که 

انگار بی حوصله، یا که بی حوصله تر

آسمان مه آلود و چشمها انگار که تیره، یا 

که تیره تر 

نه ماهی، نه ستاره ای، نه حتی سوسوی 

نوری

چشمها هم که گویی انگار همه یخ بسته

یکی در اندوه دیروز و یکی در فکر امروز 

و یکی در ماتم فردا

یکی در پی یکی 

و  یکی پی در پی در فرار

  و یکی گریزان ز یکی 

و یکی بی نان 

و یکی بی پول 

و یکی بی درمان

عجب درد بی درمانی ست زندگی... 

یکی هم گشته حیران از بازی دنیا

اینقدر تضاد بین آدم که گویی 

هر که را یک خدا

کعبه هم بسیار 

و خدا هم انگار که مظلوم 

تر از دیروز

  دلنوشت : تورج توجی 



خطوط مبهم

گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات ، یاد کن صفحه اول نخست دفترت  را 

همانیکه منتظر بود نام قشنگت را

حک کنی در  عمق لوح وجودش

راه روی با او حتی کمی آنطرف تر از ابدیت  

یادش کن در خاطرت

که این راه را تو با او آغاز کردی

تو با او شروع ماجراها کردی 

تو هرشب  با تمام دردهایت در او قدم زدی 

تو در قلب او  قلم زدی تمام غم هایت را 

اما هر جا که خندیدی

یادت رفت آن سنگ صبور شبهایت را

هر جا که دلت گرفت سراغش را گرفتی

زخمی زدی و رهایش کردی

خطوط مبهم زندگی ات را 

تو در او تمرین کردی بارها و بارها

وقتی که از غمها تمامش کردی

تازه درس بی مهری آغاز کردی

خیلی تندتر از  هر زودی

زودتر از هر روزی

در صفحه ای دیگر خوش رقصیدی و خندیدی و مشق عشق خوش خطی کردی 

هر جا که رسیدی

به رسم مهربانی و ادب 

حتی برای لحظه‌ای کوتاه 

دستی بکش سنگ مزارش را

با قطره اشکی کمی سیرابش کن 

این از یاد رفته  تشنه را 

که دریغ کردی از او تمام هستیش را

عقربه های ساعت کمی از او گذشته

اما او هنوز دارد دغدغه هایت را به سینه

با احترام در خیالت یادش کن 

او میتوانست در دل خود جای دهد احساس ناب شاعره ای را

یا که شود نقش قشنگی از رخ مهتاب به دیوار اتاقی

اما او خواست تو را

تا که معمای دلت 

راز نهانت 

یا که درد  و غمت 

به دامان او هدیه کنی 

با تمام جان و دلش

شد خریدار غمت 

خرید و به پایان رسید 

تا که تو آغاز کنی

صفحه ای  از فصل نویی را

صفحه ای از فصل عاشقانه ای را 

صفحه ای از فصل بهاری را 

دور از انصاف بود

که مچاله کنی در دستانت

 آنکه روزی هم پای درد تو  درد کشیده بود 

قلم و اجرا تورج توجی



وقت رفتن

در دیارت به دیدارت آمده بودم
دیدار که نه
برای اندکی زنده ماندن
برای ساعتی نفس کشیدن
آمده بودم
اما به گمان که باید رفت
در هوایت پر زد و ناپیدا گشت
به گمانم که دست خود را باید گرفت
و گریان رفت
گمنام و بی نام و نشان
دل به ره سپرد و هراسان رفت
شاید که باید نماند ، نماند و نماند
گویند هر آمدنی یک رفتنی دارد
دارد اما
چرا اینقدر بی خبر؟
چرا اینقدر زود؟
نگاه کن حرفهایم نصفه مانده
مانند فصل بی پایان تمام نگفته هایم
قهوه هم سرد شده
مثل حال و هوای این روزها
صدای ساعت زمان هم
مثل دیروز یا  که دیروزترها
تکراری یا تکراری تر است
تا که خواستم بگویم دوستت دارم
تقدیر به در کوبید
که وقت رفتن است
در گلویم این بغض مانده
و بی هوا صدایم شکست
دلم گرفت و من به التماس
تمنای اندکی بیشتر ماندن را
ولی نشد که نشد که نشد.
باید که رفت
اما تو فراموش نکن
این من و این دل که شکست و این ره بی پایان
که بی تو  آغاز شد

دلنوشته و اجرا تورج توجی

یلدا


یلدا می آید و اما خانه ما انگار  که اوضاع  خوب ست‌
انار ها را شسته ایم  و دست هایمان را
انارها را دانه دانه کرده ایم‌  و آرزوهایمان را نیز پرپر
قطره سرخی بر روی لباسم افتاد و من انگار یاد سرخی خون کسی در سنگ فرش خیابان افتاده ام
راستی  گفته بودم
قرار است  یلدا بیاید و ما  شبی را بیشتر درد بکشیم‌
یلداست  اما پدر در فکر  فریاد های طلبکارست
مادر لبخندی می‌زند   اما غمی  در دل دارد انگار
به چشمان پدر خیره می شود
پدر حواسش نیست
امروز  کسی آمد و  دادی زد
من ندیدم اما صدای سیلی اش خیلی بلند بود
چون که مادر با صدایش از خواب رویاها درآمد
یلدا می آید 
شاهنامه را رها کن دیوان حافظ را ببند
بیا من برایت قصه ای بگویم
قصه از غصه همین روزها
قصه درد  همین روستا
قصه از  مالیات های سنگین کدخدا
قصه از لبریز شدن کاسه صبر مردم
قصه از سرخی جام شراب جلادان
که پرشده از خون و جان جوانان
قصه از حجره های حاجیان  به حج رفته و
گمراه تر برگشته
قصه از  گور خران کت و شلواری
قصه از عیاشی و سلفی های کره خران این خران خزانه خور
قصه از  موریان تمدن خور
قصه از   پیرانی  که شیطان را به شاگردی هم قبول نکردند
قصه از  مریدان همین پیران که اینان هم هم چو ایشان شیطان را  در فریبکاری  به رسمیت نشناختند
قصه از دستی  که این بی پدران بر گلوی مردم می فشارند
قصه از  برنج و قوت و جیب مردم   که بی قوت شده
قصه از جماعتی که  فقر  و مصیبت و صبر را کلید بهشت می دانند و لبخند  و  شادی را  کلید جهنم
آری شب یلداست
انار سرخمان  صورت سیلی خورده پدران
قصه هایمان  از درد و بدبختی‌مان
هندوانه  هایمان همان حرف  های  وزیران که مثل پرونده هایمان در زیر بغلمان
باده هایمان  اشک  مادرانمان
آواز هایمان آه و حسرت  دختران و پسران  سیاه بخت شده
آری شب یلداست و انار ها سرخ و دست هایمان شسته
آهای واعظ که داری دعوی دین
اگر دینت خوب بود  پس چرا ارمغانش بهر مردم ایران فقر بود
آهای واعظ که دعوی دین داری  چرا هر چه اختلاس شد از هم لباسان تو شد
آهای واعظ که دعوی  دین داری
کدام دین مردمش  را فقیر می‌کند و حاکمان را سیر
آهای ملایان و مداحان  و عالمان و راستیان و چپیان  
شب یلداست و مردم خون گریه می‌کنند
دلنوشت تورج توجی 

کنجی بی آدم

گر ز دنیا دست کشیده ام 

گر ز عالم بریده ام

گر به کنجی بی آدم خزیده ام

تو که نمی دانی چه کشیدم 

من از خودی که بی او شده فرار کردم

دلنوشت و اجرا تورج توجی