
دلم مثل تمام روزهای با تو بودن تنهاست
مرا سکوت شب فریاد می زند
دلم بی بهانه باز بهانه میگیرد
شب سیاه و پر شد از درد
و من انگار در بطن شب و شبم اما
باور کن که پر شده از غم
من اندازه تمام روزهای با تو بودن تنهام
و تو نفهمیدی بزرگترین ارمغان تو
همین سوز سکوت و بغض لحظه هایم بود
شب هر شب سیه پوش ثانیه هایم شد
و زمان مرا به تنبیه
به تکرار اندیشه بی رحم تو محکوم کرد
دلنوشت تورج توجی

عجب بازار مکاره ای گشته این دنیا
کالایش شده دین و دین اما
هر روز به دیروز با نرخی گرانتر
عرضه می شود بر اندیشه مردم
جمعی سازنده دین و جمعی فروشنده دین
هر دو در پی جیب خود
جمعی مغرور که شیطان رانده شده از نزد خدا
غافل که آدم نیز رانده شده از بهشت برین
عجیب است هم آدم و هم شیطان
هر دو رانده خدا
یکی مامور فریب خلق الله
دیگری مامور بر قربت الی الله
دلنوشت : تورج توجی
لب جانان
ساقی دو سه پیمانه
دو سه پیمانه که نه!
دو سه پیمانه بیشتر بریز در جام جانم
که جان رسید بر لب
و لب جانان نرسید بر لبم
ساقی می بریز
می پی در پی از پی هم هی بریز
بریز که لبریز دردم و درمانم نیست
ساقی بریز که امشب بی حبیبم
ساقی بریز که دردمندم و نیست طبیبم
دلنوشت تورج توجی
این غمی که از تو
رسیده است به جانم
شیرین تر از هر شهدیست
که دیده بودم
این تلخی اخمت
که همچو قهوه
چشمت دم کرده بود برایم
شیرین تر از هر عسلی بود
که خورده بودم
این پی در پی از پی هم
در پی خنده لبت آواره بودنم
تنها قرار بی قرارهای این
قلم در اقلیم قلب تو بوده
این بی حوصلگی هایم که حوصله
حوصله هایم را بی حوصله کرده
حاصل نگاه ساحره تو بوده
دلنوشت تورج توجی

فرهاد بیچاره
دیشب که جنون در جانم قشون کشیده بود
فرهاد بیچاره را دیدم
که هنوز در ره خود آواره بود
گفتم تو مگر هنوز درد خود چاره نکردی؟
این چه کار بود که تو آخر باخود کرده ای ؟
گفت در ره عشق جان دهم
ولیکن این کوه کندن من
نه برای وصال شیرین بود
خنده ای کردم و گفتم
زمان تو مگر این کار رسم بود
با گریه گفت
وقتی که دیدم او با دیگری خندید
و در آغوش او رقصید
من گریستم و کوه کندم
که صدایش برسد بر گوش زمان
که عشق دروغست و دروغست و دروغ
دلنوشت تورج توجی

باز قصه ای دیگر شد تمام
باز دلی ماند و دلی بی مهابا رفت
آنکه ماند عمری چشم به راه و گریان شد
آنکه رفت خندان و همچو فاتح رفت
یکی بازنده و بی اندازه در رنج شد
یکی شادمان باز آغاز کرد
دلنوشت تورج توجی

در تمام عمری که بعد از رفتن تو گذشت
مرا جز به تو اندیشیدن
هیچ حوصله ایی نبود
هر چه داشتم تمام شد
بجز یاد تو که
هر روز بیشتر از قبل میشد
می دانی
تو در من هرگز پایانی نداری
نمیدانم که آیا تو هم به من فکر کرده ایی؟
یا که مثل همان روزهای بیقراری هایم
حتی در خیالت هم رهایم کرده ای
اما من آن صندلی کهنه قدیمی را
برایت نگه داشتم
شاید وقتی برمیگردی
کمی خسته و دلگیر باشی
من روی زمین می نشینم
میدانم که حرف ها با خود داری
من روی زمین مینشینم
میدانم که تو قصه ها با خود داری
دلنوشت و اجرا تورج

بچه که بودیم
بزرگ تر ها از ما می پرسیدند
دوست داری بزرگ شدی مثل کی باشی
از همان کودکی هایمان انگار یادمان دادند
خودمان نباشیم
دلنوشت تورج توجی

تو همان شنبه شیرینی
که بعد از پنجشنبه و جمعه تلخ آمده بودی
اما چه هفته تندی بود
من در شنبه بودم
و زمان به آخ هفته رسیده بود
دلنوشت تورج توجی

من از همان بحث مختصری
که بین نگهت با نگهم افتاد
قافیه باختم و دل در دل آشفتگی گیسوی تو دادم
پشت میله های مژه های قشنگت
حبس دارم آن هم حبس ابد در چشمان فریبایت

جوابیه به حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به لبخندش می سپارم جان و تن را
زعشق طعم لب هایش، دلم در لرزه افتد
که با یک بوسه اش برده دل دیوانه مارا
من هیچ نخواهم، نه سمرقند و نه بخارارا
که دنیایم شود گلستان گر نگاهی کند مارا
به قلم تورج توجی
