کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام
کافه شعر سوته دلان

کافه شعر سوته دلان

دلنوشت دکلمه پادکست داستان _toura57 کانال تلگرام _ d.r.t.t.j.1357 اینستاگرام

قایقی نساخت

شاید که باید قایقی نساخت 

ماند و با این درد ساخت 

دلنوشت تورج توجی 


سیلی دوست

در زمانی که تنها آرزو مرگ ست 

دگر چه فرقی می کندکه با کام سیگار بمیرم 

یا با سیلی دوست 

دلنوشت تورج توجی 

وزن خنده هایم


وزن خنده هایم  بعد از تو هر روز کمتر می شود 

اما وزن غصه هایم هر روز بیشتر از دیروز می شود


دلنوشت تورج توجی 


دنیای کوچک من

دنیای کوچک من اندازه تمام 

بزرگی دنیاست 

کار من اما 

به دنبال تو گشتن

در میان این همه خاطره های تنهاست

 دلنوشت تورج توجی 

لب های تو

لب های ت شایعه ساز ترین 

و لحن کلامت فریبنده ترین

چشمان تو پر نور ترین فانوس جهان 

منم آن تنها ترین قایق سرگردان

دلنوشت تورج توجی 

این شب ها

این شب ها که درد دارم انگار که تمامی ندارد

خودم را که نه 

تنهایی ام را می گویم 

طفلکی خیلی درد دارد 

می خواهد ترک کند 

اعتیاد به چشمانت را 

دلنوشت تورج توجی 

عجب شبی بود

عجب شبی بود آن شب

همان شب 

همان شب بود که من تا به سحر 

دعا می کردم 

و اما

خدا هم در سکوتی سوزناک تر از آن شب 

سرد پائیزی رفته بود 

 دلنوشت تورج توجی 

صدایی در من

صدایی در من انگار صدامی زند مرا 

در من انگار کسی می‌خواند تو را

مستم انگاری

تو در لب به انکار و در دل چه بی تابی 

من در ابهام و مستم انگاری

صبحگاهان به شلاقم می کشی

شباهنگام مرهمی بر جای تازیانه می نهی 

دلنوشت تورج توجی

 


تکرار تنهایی


ازین تکرار پر تکرار روزهای تکراری تنهایی  خسته ام 

نه این که کسی نباشد 

همه هستند 

فقط تو نیستی 

و من دلم فقط دنبال تو می گردد

گفته اند ز دل برود هر آن که از دیده رود 

پس چرا من بیشتر از قبل دوستت دارم 

زنده ماندن مرا تعبیر به زندگی  کردن نکن 

دلنوشت تورج توجی



جوانیمان رفت

جوانیمان رفت و شد هیچ نصیبمان 

موی سپید شد و بختمان سیاه همچنان 

دلنوشت تورج توجی

حادثه ای به نام تو

من از حادثه ای به نام  تو  گذشتم
من با تو از غریبه ای به نام خود عبور کردم 

دلنوشت تورج توجی 

دنیای لاکردار

خیال سازش ندارد با من این دنیای لاکردار
با این و آن در صلح هست و  با من در کارزار
دلنوشت تورج توجی 

باران می گرید

چقدر باران امشب حرف ها دارد 

انگار حرف های مرا می بارد

آسمان می گوید 

باران می گرید 

باد باز مست می خواند

و بغضی راه گلویم را می فشارد

و قطره اشکی که از چشمم می چکد

و این باز آغاز شبی دیگر 

بی تو هست 

دلنوشت تورج توجی 



شب در چشمانم نشست

تو رفتی و من بی صدا صدایم شکست 

تو رفتی و تمام شب در چشمانم نشست

دلنوشت تورج توجی

و خدا هم رفته بود

و خدا هم در سکوتی سوزناکتر از آن شب سرد پائیزی رفته بود

بیچاره این دلم

بیچاره این دلم
اینقدر فریاد دارد
اینقدر سر به دیوار می کوبد
گویی که دیوانه ای دیوانه گشته
در شبی که باز خواب تو را دیده
دلنوشت تورج توجی 

حسرت دیدار تو

من از تو طلب دارم 

من از تو خیلی طلبکارم 

من از تو تمام جوانی ام را طلب دارم 

اما

من هم به تو بدهکارم 

این جانی را که هنوز  بعد از تو جان دارد

شاید این حسرت دیدار تو 

ماندنی شود در دلم تا به ابد 

ترسم این بود که مرا ببینی

و چون غریبه از کنارم رد شوی

حالا همان ترس  

شده آرزوی هر ثانیه ام 

دلنوشت تورج توجی 


قصه ای بود

قصه ای بود  و دلی بود و سبویی

قصه اما غصه شد 

دل شکست 

سبو هم سهم دیگری 

آنکه زودتر سخن از عشق می گفت 

زودتر قصه را ترک و قصد اغیار کرد

دلنوشت تورج توجی