-
سیلی دوست
یکشنبه 5 بهمن 1404 02:11
در زمانی که تنها آرزو مرگ ست دگر چه فرقی می کندکه با کام سیگار بمیرم یا با سیلی دوست دلنوشت تورج توجی
-
وزن خنده هایم
یکشنبه 5 بهمن 1404 02:09
وزن خنده هایم بعد از تو هر روز کمتر می شود اما وزن غصه هایم هر روز بیشتر از دیروز می شود دلنوشت تورج توجی
-
دنیای کوچک من
شنبه 4 بهمن 1404 14:30
دنیای کوچک من اندازه تمام بزرگی دنیاست کار من اما به دنبال تو گشتن در میان این همه خاطره های تنهاست دلنوشت تورج توجی
-
لب های تو
شنبه 4 بهمن 1404 14:27
لب های ت شایعه ساز ترین و لحن کلامت فریبنده ترین چشمان تو پر نور ترین فانوس جهان منم آن تنها ترین قایق سرگردان دلنوشت تورج توجی
-
این شب ها
شنبه 4 بهمن 1404 14:25
این شب ها که درد دارم انگار که تمامی ندارد خودم را که نه تنهایی ام را می گویم طفلکی خیلی درد دارد می خواهد ترک کند اعتیاد به چشمانت را دلنوشت تورج توجی
-
عجب شبی بود
شنبه 4 بهمن 1404 14:21
عجب شبی بود آن شب همان شب همان شب بود که من تا به سحر دعا می کردم و اما خدا هم در سکوتی سوزناک تر از آن شب سرد پائیزی رفته بود دلنوشت تورج توجی
-
صدایی در من
شنبه 4 بهمن 1404 14:15
صدایی در من انگار صدامی زند مرا در من انگار کسی میخواند تو را
-
مستم انگاری
شنبه 4 بهمن 1404 14:12
تو در لب به انکار و در دل چه بی تابی من در ابهام و مستم انگاری صبحگاهان به شلاقم می کشی شباهنگام مرهمی بر جای تازیانه می نهی دلنوشت تورج توجی
-
تکرار تنهایی
سهشنبه 30 دی 1404 13:10
ازین تکرار پر تکرار روزهای تکراری تنهایی خسته ام نه این که کسی نباشد همه هستند فقط تو نیستی و من دلم فقط دنبال تو می گردد گفته اند ز دل برود هر آن که از دیده رود پس چرا من بیشتر از قبل دوستت دارم زنده ماندن مرا تعبیر به زندگی کردن نکن دلنوشت تورج توجی
-
جوانیمان رفت
سهشنبه 30 دی 1404 12:58
جوانیمان رفت و شد هیچ نصیبمان موی سپید شد و بختمان سیاه همچنان دلنوشت تورج توجی
-
حادثه ای به نام تو
دوشنبه 29 دی 1404 16:30
من از حادثه ای به نام تو گذشتم من با تو از غریبه ای به نام خود عبور کردم دلنوشت تورج توجی
-
دنیای لاکردار
دوشنبه 29 دی 1404 15:45
خیال سازش ندارد با من این دنیای لاکردار با این و آن در صلح هست و با من در کارزار دلنوشت تورج توجی
-
باران می گرید
دوشنبه 29 دی 1404 11:11
چقدر باران امشب حرف ها دارد انگار حرف های مرا می بارد آسمان می گوید باران می گرید باد باز مست می خواند و بغضی راه گلویم را می فشارد و قطره اشکی که از چشمم می چکد و این باز آغاز شبی دیگر بی تو هست دلنوشت تورج توجی
-
شب در چشمانم نشست
دوشنبه 29 دی 1404 01:35
تو رفتی و من بی صدا صدایم شکست تو رفتی و تمام شب در چشمانم نشست دلنوشت تورج توجی
-
و خدا هم رفته بود
یکشنبه 28 دی 1404 22:43
و خدا هم در سکوتی سوزناکتر از آن شب سرد پائیزی رفته بود
-
بیچاره این دلم
یکشنبه 28 دی 1404 10:49
بیچاره این دلم اینقدر فریاد دارد اینقدر سر به دیوار می کوبد گویی که دیوانه ای دیوانه گشته در شبی که باز خواب تو را دیده دلنوشت تورج توجی
-
حسرت دیدار تو
یکشنبه 28 دی 1404 03:59
من از تو طلب دارم من از تو خیلی طلبکارم من از تو تمام جوانی ام را طلب دارم اما من هم به تو بدهکارم این جانی را که هنوز بعد از تو جان دارد شاید این حسرت دیدار تو ماندنی شود در دلم تا به ابد ترسم این بود که مرا ببینی و چون غریبه از کنارم رد شوی حالا همان ترس شده آرزوی هر ثانیه ام دلنوشت تورج توجی
-
قصه ای بود
یکشنبه 28 دی 1404 02:11
قصه ای بود و دلی بود و سبویی قصه اما غصه شد دل شکست سبو هم سهم دیگری آنکه زودتر سخن از عشق می گفت زودتر قصه را ترک و قصد اغیار کرد دلنوشت تورج توجی
-
آرام ترین جانم
شنبه 27 دی 1404 23:56
-
هنوز هم
شنبه 27 دی 1404 16:29
هنوز هم به تو مشتاقم مثل همان روز های اول آن روز ها برای داشتن تو و این روزها برای نداشتن تو من مشتاقم دلنوشت تورج توجی
-
بی صدا شکستم
شنبه 27 دی 1404 16:26
امروز تا که خواستم از تو بنویسم ناگهان قلم در دستم شکست مثل قلبم مثل صدایم مثل خودم من امروز تنهاتر از هر تنهایی بی صدا در خود شکستم دلنوشت تورج توجی
-
شوق دیدارت
شنبه 27 دی 1404 03:04
گله ز بی مهری ام نکن تو چه می دانی که من این اندکی از من مانده و از خود رانده را چگونه به شوق دیدارت تا بدین جا کشانده ام دلنوشت تورج توجی
-
نفس هایم
شنبه 27 دی 1404 01:37
نفس هایم به شمار می افتد وقتی که میبینم این گونه دل چشمهایم برای چشم هایت تنگ شده ای کاش که باران نیاید که دلم باز نگیرد تو نمی دانی زیر باران چه بهانه ها که نمی گیرد هر روز کنار جاده خاکی کمی آنطرف تر که آرام آرام در آن خزان شدی مینشینم من نه به آمدنت من به تو فکر میکنم و چشم هایم هر لحظه هزار بار تو را تکرار...
-
خاطره بی حوصله
جمعه 26 دی 1404 02:25
از آن همه خاطره که در خاطرمان خاطره ای شیرین بود فقط مانده چند عکس سرد چند خاطره بی حوصله دلنوشت تورج توجی
-
یوسف اش نمی آید
جمعه 26 دی 1404 02:13
این رسم آب بر مزار مردگان ریختن را چشمان من خوب یاد گرفته تا به جای خالی تو که می رسد هی اشک می ریزد نمی داند انگار یعقوب هم که باشد یوسف اش دیگر نمی آید دلنوشت تورج توجی
-
قسم
پنجشنبه 25 دی 1404 19:19
قلم و اجرا تورج توجی قسم به این بغض های مانده در صدایم قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم قسم به این غم نهفته در غروب هایم قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم گاهی میشود که از تو خالی میشوم همان گاه به یک باره جهان در من آوار می شود تمام تنم...
-
لب هایت
پنجشنبه 25 دی 1404 10:54
لب هایت مرز باریکی بین کفر و ایمان است که هر بار به آن می رسم با هر بوسه انگار که کافر تر می شوم در بهشت نفس هایت دلنوشت تورج توجی
-
درد پنهان
پنجشنبه 25 دی 1404 10:27
من آن درد پنهانم که آرامم ندانم که آرامم یا که دردم کرده آرامم عجب تضادی بین من و من هست یکی کرده آرام و دیگری کرده طوفانی ام دلنوشت تورج توجی
-
شروع فصل خزان
پنجشنبه 25 دی 1404 02:20
هر دو قصه می خواندیم من قصه تو را با ذوق تو قصه او را با شوق شروع فصل خزان را تو آغاز کردی پایان فصلش اما با من بود فصل درد و تنهایی دلنوشت تورج توجی
-
تقدیر
چهارشنبه 24 دی 1404 23:37
تا که خواستم بگویم دوستت دارم تقدیر به در کوبید که وقت رفتن ست در گلو این بغض ماند و بی صدا صدایم شکست دلنوشت تورج توجی