-
خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش
جمعه 30 خرداد 1404 02:13
خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش... این همه خواستن و این همه رفتن! لیک عاقبت کار شود این همه نرسیدن حاصلش؟! این همه اشک اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت برایم ... من و این دل پر فریاد چه کنیم ز تو و آن همه بی داد دلنوشت تورج توج
-
خسته ام ازین راه
جمعه 30 خرداد 1404 02:11
خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش... این همه خواستن و این همه رفتن! لیک عاقبت کار شود این همه نرسیدن حاصلش؟! این همه اشک اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت برایم ... من و این دل پر فریاد چه کنیم ز تو و آن هم بی داد دلنوشت تورج توج
-
زمان در بی هویت ترین حالت ممکن
شنبه 24 خرداد 1404 04:52
تورج توجی ✍ زمان در بی هویت ترین حالت ممکن ثانیه هه در سکوتی انگار در انکاری ترسناک و دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق و ترسی بیداد میکند در دل شب ترس فردایی که زود آمد/ قلم تورج توجی /
-
امشب مستی در چشم تو بیداد کرده
شنبه 24 خرداد 1404 02:29
امشب مستی در چشم تو بیداد کرده عاقلان دیوانه و خفتگان بیدار کرده شب در لای گیسوان تو جای خوش کرده ماه در رخسار تو خانه کرده چشم تو شروع فصل "کوچ کردن از خود "شده چال گونه ات نقطه آغاز غزل ها شده باد با عطر تنت اینگونه شیدا شده شراب از اخم تو تخ شده با رگ لبت هم شکل شده با خنده تو مست شده هر نوا با ناز تو...
-
تو همان انکار ثانیه های هر صبح منی
چهارشنبه 21 خرداد 1404 19:55
تو همان انکار ثانیه های هر صبح منی تو همان دلمردگی دقایق هر شب منی تو همان اشک بی حاصل هر لحظه منی تو همان بغض نشکسته در صدای منی تو همان غم نهفته در آواز منی توهمان حسرت جاوید مانده در نگاه منی تو همان اولین قطره اشک آخرین بغض منی تو همان پاسخ هیچ منی به همه وقتی که می پرسند تو را چه شد؟ و من میگویم هیچ !! تو همان...
-
آخرین روز
شنبه 10 خرداد 1404 14:18
آخرین روز روز بدی بود، آخرین روز جمعه بود و عصر ویرانگرش هوا درد داشت و آسمان غم من هم، ناله و سازم آه غروب آمد زخمی تر از دیروز من بودم و سیگارهای نصفه خاموش شده در فنجان قهوه همان فنجانی که هیچ وقت ، فالم را درست نگرفت من بودم و شب بود و سکوت و خشاب قرص های خالی بی اثر هنوز امید داشتم که صبح می آید اما بعد از تو هیچ...
-
سکوت خانه آرام از لای خشت های دیوار اتاق مرا
یکشنبه 4 خرداد 1404 22:47
سکوت خانه به آرامی از لای خشت های دیوار اتاق مرا به فریاد می خواند شب انتهایش انگار که ناپیداست آغازش غم انگیز تر از بغض خدا بود بعد از آن مرگ غم انگیز غروب آوازش محزون تر از آواز قویی تنها بود و این قاب هایی که در هاله ای از ابهام در سرزمین فراموش شدگان ایستاده با چشمانی باز خوابیده اند. و تصویر خاطره هایی که به دار...
-
واژگان چه تهی مقدار هستند
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 19:49
-
من فرجامی تلخ را در صدایم نقاشی کرده ام
شنبه 16 فروردین 1404 03:12
من فرجامی تلخ را در صدایم نقاشی کردم درد را در نگاهم به زنجیر کشیدم حاصل این نقاشی و این زنجیر شد صدای اشکی و آه نگاهی سوگند به همین آه و سوگند به همین اشک که در شلوغ ترین روزهای زندگی ات مرا یاد خواهی کرد و من چقدر سخاوتمندم که حتی برای آن روز ها هم تمام صدایم را در تمام شهرت به یادگار گذاشتم و تو در خلوتی محزون...
-
قسم به این بغض های مانده در صدایم
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:49
Turaj tuji قلم و اجرا تورج توجی:✍ قسم به این بغض های مانده در صدایم قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم قسم به این غم نهفته در غروب هایم قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم گاهی میشود که از تو خالی میشوم همان گاه به یک باره جهان در من آوار می...
-
بغضی غریب نهفته در دل ثانیه هایم
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:48
بغضی غریب نهفته در دل ثانیه هایم اشکی عجیب نشسته بر دقایق عمرم حرفی نگفته با من دارد پیر می شود ارتعاشی مبهمی سایه افکنده بر تپش های قلبم نهفته در دل ثانیه هایم انگار بغضی غریب نشسته در جان دقایقم سکوتی پر سوز حرفی نگفته با من دارد پیر میشود ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته چشمانم خسته از بی تو دیدن ها به چمدان گوشه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:46
شب تاریک تر از همیشه، آهسته از دل غروب دارد پیاده می آید تنها نیست ! سکوت هم با فریاد های بی صدایش پر کرده گوش دنیا را .... اندکی بعد ماه در گوش غروب نجوایی میکند و غروب غمگین تا غروبی دیگر غریبانه می رود و اما من ... من خسته تر از این غروب و تاریک تر از تاریکی این شب در غم انگیز ترین نقطه تاریخ و در اندوهناک ترین...
-
حواست به نگاهت باشد
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:45
تورج توجی : ✍حواست به نگاهت باشد بدون نگاهم جایی نرود گفته بودم به نگاه که نگاهم سخت تعصب می کشد نگاهی چپ نگاهت کند نگاهم پاشنه ور می کشد آن نگاه را هزار پاره میکند خلاصه خود دانی حواست به نگاهت باشد که تنها جایی نرود چون که نگاهم همه جا پشت نگاهت باشد دلنوشت تورج توجی
-
دلم رفت و دیگر برنگشت
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:44
دلم رفت و دیگر بر نگشت شب آمد و دیگر صبح نشد غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره زمستان آمد اما از بهار خبری نبود این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد همان شب که صدایم در گلو نگاهم در پی تو ، قلبم در سینه با هم شکستند من برای تو اینگونه تاریک نمی نویسم من برای مرگ احساسم اینگونه سیه...
-
کمی دورتر از منی
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:43
کمی دورتر از منی اما اینقدر نزدیکی که نفس می کشم تو را هر شب تپش های قلبت از درونم شعله به قاموسم می زند هر شب صدایت مرا ز خود فراموشم می کند نگاهت قصه ها خواند و دلم رسوا کرد من هر دم بیمار تر و تو بی رحم تر نگاهم حیران از همچو جیرانی. بستم دل که آباد کنی این ویرانی را اما تو پهن کردی بساط این عیاری را جام نگاهت آیت...
-
مرا سکوت شب صدا می زند
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:39
مرا سکوت شب صدا میزند باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست باز سکوت شب ، باز صدای سازی شکسته، باز صدای خسته من باز من ، باز اتاقی تاریک باز بازی این همه خاطرهای تلخ باز شب باز غم باز این همه درد باز صدای من دیوانه دلنوشت تورج توجی
-
قبل از تو من
یکشنبه 3 فروردین 1404 19:37
تورج توجی : قبل از تو من نیمه ای نیمه جان و نیم کاره ای بودم قبل از تو من همان کار بی نتیجه بودم قبل از تو من بودم اما فقط بودم قبل از تو گنجشکان بی صدا بودند قبل از تو من پازل مبهمی بودم قبل از تو من نقاشی بی آب و رنگی بودم قبل از تو روز نبود همه فقط شب بود قبل از تو روز ها اتفاق تازه ای به همراه نداشت قبل از تو دنیا...
-
لمس تنت عین طواف کعبه
شنبه 18 اسفند 1403 01:41
لمس تنت عین طواف کعبه و من هم تشنه حجر الاسود چشمانت ای که صدایت همچو اولین اذان و من نیز تشنه نماز بیا و در من زیست کن که من هم همچو یعقوب دیر زمانیست گوشه نشین بیت الاحزان دل گشته ام من که مسلمان نگاهت شده ام رخ به نما که ره پیدا شود موسم حج هست و من در شوق دیدار... بی تو من سیاره ای رو به افولم از من دوری مکن من که...
-
دلم یک دنیا گریه می خواهد
شنبه 18 اسفند 1403 01:39
دلم یک دنیا گریه می خواهد کنجی بی ادم و پر ز خاطراتت می خواهد دلم امروز تو را میخواهد خنده و صدای قشنگت را میخواهد دلم امروز غرق شدن در عمق نگاهت را میخواهد من امروز در پی خاطره ها دویدم شاملو را شنیدم که از درد مشترک میگفت من درد مشترکم …. مرا فریاد کن ! من نام تو را بلند فریاد کردم به مشیری در آن کوچه باغ گفتم بی...
-
بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم
شنبه 18 اسفند 1403 01:36
تورج توجی : بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم مادر.... تو همه وفا و من همه جفا من ناسپاس و تو اما اندازه نگاه خدا مهربان من از تو دورم یک قدم دورتر از دورترین نقطه عالم من دراین دور ترین زمان هستی به تو فکر میکنم به تو ای وارث نجابت خدا که نیستی اما ز خدایی چه کم داری ای که حرم نفس هایت طعنه زند دم مسیحایی را چه...
-
اندکی ا
شنبه 11 اسفند 1403 02:13
اندکی از غروب گدشته بود زمین در زمستان و در کولاک مانده کمی افسرده و لرزان ! آسمان تازه چراغ اتاقش را خاموش کرده و از پنجره اتاقش ستاره ها را می شمارد تا چشم ماهش به خواب رود و هوا هم انگار که سردش بود ، و اما حال شهر حال شهر خوب نبود و کمی انگار خراب، که خراب تر بود اما در خانه ما اوضاع جور دیگر بود تو تازه رفته بودی...
-
اگر در اینجا انتخاب درد به اختیار باشد
شنبه 11 اسفند 1403 02:06
تورج توجی : اگر دراینجا انتخاب درد به اختیار باشد بیزار میشدم از انتخاب هر دردی به غیر از دردت خوب میدانم که به دیدارم نمی آیی برای تیمار دل آزرده ام مرا تک بیتی از دیوانت نمی خوانی احوالی ازین آزرده به کنجی مهجور خزیده نمیگیری ولیکن من تکرار میکنم هر دم با جان و از دل خیال ماه رویت را با اینکه می دانی بیمارم اما هنوز...
-
سوگند به تمام دوستت دارم های دروغینت
جمعه 10 اسفند 1403 17:36
سوگند به تمام دوستت دارم های دروغینت که زین پس حتی در اغوشت هم تنهاتر خواهم بود همان نازها که غمزه هایت با رقص لبانت هدیه ام میکردی میدانستم که بازیست اما در مرام ما هدیه پس دادن گناه هست گناه سوگند به فریب چشمانت که دارم این سراب را باور میکنم نه از روی این دل که سادگی پیشه دارد چون گر به دروغ هم که باشد ارام میکیرد...
-
ازین لبخند ها که به لب دارم
جمعه 10 اسفند 1403 17:34
ازین لبخندها که به لب دارم گمان به حال خوب من مبر این کهنه نقابیست فقط برای فریب تو... و آنچه میگوید راست ترین دروغ است دلنوشت تورج توجی
-
جز نبودنت هیچ چیز واقعیت ندارد
جمعه 10 اسفند 1403 17:32
جز نبودنت هیچ چیزی واقعیت ندارد جز بودن تو در همه ثانیه هایم همه بودن ها دروغی بیش نیست جز غروب قرمز چشمان هراسان تو پیش دریای گریان چشمان من تمام غروب ها نقاشی ابلهانه ای بیش نیست تمام حقیقت ها جز حقیقت رفتن تو مشتی اوهام کودکانه ای بیش نیست پرندگان و نشاط صبحشان صحبتی جز خرافاتشان نیست بعد از تو دیگر هیچ چیز واقعی...
-
بی هدف در حوالی تو
جمعه 10 اسفند 1403 17:29
بی هدف در حوالی تو درین هوای گرفته می چرخم بی مقصد دارم میگردم در این خیابان ها که انتهایش دیگر تو نیستی دارم میگردم دنبال درمان دردی که میسوزاند این اندکی مانده از من را برای خودم نگران نیستم نگران تو بودم در شبی گذشت که گشت گلشنمان به ای کاش ها و آه و حسرت ها به شبی که کوتهی آن همچو موهایت در آن روزهای آشنایی بود و...
-
قسم به این بغض های مانده در صدایم
جمعه 10 اسفند 1403 02:37
Turaj tuji قلم و اجرا تورج توجی:✍ قسم به این بغض های مانده در صدایم قسم به این سکوت آغشته در ثانیه هایم قسم به این اشک های ریخته شده در خلوتم قسم به این غم نهفته در غروب هایم قسم به این شبهای پر درد و بی سحرم قسم به این سکوت و این تردید در تقدیرم گاهی میشود که از تو خالی میشوم همان گاه به یک باره جهان در من آوار می...
-
نهفته در دل ثانیه هایم
جمعه 10 اسفند 1403 02:34
نهفته در دل ثانیه هایم انگار بغضی غریب نشسته در جان دقایقم سکوتی پر سوز حرفی نگفته با من دارد پیر میشود ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته چشمانم خسته از بی تو دیدن ها به چمدان گوشه اتاق خیره گشته و دلی که دل دل میکند و پاهایی که به گمانم کمی ترسیده و خانه ای پر از همهمه در سکوتی دردناک دارد خاموش می شود و باز هم آن چمدان...
-
شب تاریک تر از همیشه
جمعه 10 اسفند 1403 02:31
شب تاریک تر از همیشه، آهسته از دل غروب دارد پیاده می آید تنها نیست ! سکوت هم با فریاد های بی صدایش پر کرده گوش فلک را .... اندکی بعد ماه در گوش غروب آرام نجوایی میکند و غروب غمگین تا غروبی دیگر غریبانه می رود و اما من ... من خسته تر از این غروب و تاریک تر از تاریکی این شب در غم انگیز ترین نقطه تاریخ و در اندوهناک...
-
حواست به نگاهت باشد
جمعه 10 اسفند 1403 02:26
تورج توجی : ✍حواست به نگاهت باشد بدون نگاهم جایی نرود گفته بودم به نگاهت که نگاهم سخت تعصب می کشد نگاهی چپ نگاهت کند نگاهم پاشنه ور می کشد آن نگاه را هزار پاره میکند خلاصه خود دانی حواست به نگاهت باشد که تنها جایی نرود چون که نگاهم همه جا پشت نگاهت باشد دلنوشت تورج توجی