-
نکند که مرده ام
دوشنبه 10 شهریور 1404 20:36
دلنوشت و اجرا تورج توجی دوست دارم اندکی بخوابم اندکی تو را ببینم و اندک تر از تمام اندک ها نگاهم در نگاهت برای لحظه ایی آرام گیرد نمیتوانم سخن بگویم بعد از رفتنت اینقدر گریه کردم که بیچاره صدایم صدایش در نمی آید میشود به خوابم بیایی تو را به خدا با تو من خیلی کار دارم من همانجا هستم همانجا که دستم را رها کردی ببخشید...
-
خاطره ای مبهم
جمعه 7 شهریور 1404 19:16
دلنوشت : تورج توجی در ازدحامِ روزهای تلخ بی کسی تورا در چشمانم تمنا می کردم بسان یک نیاز برای حیات اما پنهان تر از من در تو همان جایی که حتی خدا هم نمیداند کجاست چشمانت تمام راز کهکشان تمام وسعت آسمان را در خود جای داده که وقتی نگاهم میکنند دل در دل دل دل می کند قلب به یک باره عصیان میکند جان در آستان جانانش زانو...
-
پنجره
شنبه 1 شهریور 1404 01:28
قلم تورج توجی پنجره ای خسته گرفتار در میان خشت های دیوارخانه ای متروکه هر خشت این دیوار صفحه دردیست از دیوانی ناتمام پنجره سکوت دارد سکوتی شبیه فریادهای مردی تنها و گریان گرفتار مانده در شام غریبانی از جنس خزان پنجره ای که عمری با اشک های ابر در خود گریسته و قلبش هم انگار کمی ترک برداشته باد هر روز با زخمه ای سوزناک...
-
خواب دیشب
دوشنبه 27 مرداد 1404 16:23
دلنوشت تورج توجی من روی تخت دراز کشیدهام. پلکهایم سنگین است و نمیدانم خواب میبینم یا چیزی واقعی رخ میدهد. همهچیز تاریک است، تاریکیای عمیق و بیانتها، مثل دریایی که هیچ نوری از آن نمیتابد. اما زیر این تاریکی، نوری مبهم میدرخشد، لرزان و دوردست، مثل جرقهای که نمیدانی به کجا ختم میشود قدم برمیدارم. زمین زیر...
-
لحظه ها
یکشنبه 26 مرداد 1404 02:10
دلنوشت تورج توجی ✍ لحظه هاست که آدمی را در خود فرو می برد لحظه ای نگاهی در نگاهی زنجیر می شود لحظه ای دل نگاهی برای نگاهی تنگ می شود لحظه ای نگاهی در پی نگاهی گریان می دود لحظه ای هزار و یک شبی آوار می شود لحظه ای آشنایی غریبه می شود لحظه ای به ناگه نیست می شود لحظه ها گهی ناب اند و گاهی نایاب گهی نخوت گهی رخوت گهی...
-
چند روزیست
دوشنبه 20 مرداد 1404 22:31
دلنوشت تورج توجی بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم چند روزیست که دارم مدام به تو فکر میکنم چند روزی است که دارم در خیالم با خیالت خیال ها میکنم چند روزیست که دارم با لبانم نام تو را زمزمه میکنم در نگاهم تو را هر نفس زیباتر و بکر تر می بینم چند روزیست که دارم در سقاخانه های شهر برایت شمع نذر میکنم با اینکه محالست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 مرداد 1404 02:00
قلم تورج توجی ✍ تو از همان قبل از همان قبل تر ها ،همراه من بودی از همان روز ها که در پی کودکیم می دویدم تو با من زندگی کردی بی آنکه من بدانم در کوره راه های جاده زندگی در کوچه پس کوچه های نا امیدی در تاریکترین ثانیه هایم حتی در مجهولی اتفاقات معما گونه آری تو با من همراه بودی تو در من، از من به من نزدیکتری من اما از...
-
گذر عمر
دوشنبه 13 مرداد 1404 01:59
دلنوشت تورج توجی: امروز رفتم محله قدیم باورت میشه هنوز همونجوری هنوز همون آدما خیلی از آدمهای قدیمی هنوز هستند اما خب خیلیها هم رفتن دیگه. اما حال و هوا انگار حال و هوای همون روزها بود رفتم مغازه آقا مظفر، آقا مظفری چند سالی میشه که فوت کرده طفلکی کرونا گرفت و تموم کرد رضا پسرش مغازه رو نگه داشت جای باباش کاسبی...
-
جای خالی تو
دوشنبه 13 مرداد 1404 01:58
امروز صبح چشمم بی دلیل باز بیدار شد ناگهان نگاهش به جای خالی تو افتاد هوای ابری شهر را لحظه ای بی تو راه رفت صدای سکوت را شنید ، اتاق نیمه تاریک را دید یاد این بی کسی هایش افتاد طفلکی دلش باز گرفت از این آوار غم که فرو ریخته بر جانش ناگهان بغضش شکست مثل صدایش و باز گریست صبح ما هم اینگونه آغاز شد دلنوشته : تورج توجی...
-
به لب در انکاری
چهارشنبه 8 مرداد 1404 02:12
تو در لب به انکاری و در دل چه بی تابی منم در ابهام و مستم انگاری صبحگاهان به شلاقم می کشی و شباهنگام مرهمی بر جای تازیانه می نهی دلنوشت تورج توجی #تورجtm
-
ازین لبخندها
چهارشنبه 8 مرداد 1404 02:07
ازین لبخندها که به لب دارم گمان به حال خوب من مبر این کهنه نقابیست ففط برای فریب تو... و آنچه میگوید راست ترین دروغ ! ای رهگذر می شود در من نمانی من هوایم آلوده به تنهایی ست اینجا صدای ثانیه هایش انگار از ته چاه می آید و زمان معلوم نیست که کجاست ای رهگذر می شود اندکی با دلم مدارا کنی هنگامه جان دادن از دور تر ها...
-
اعتیاد به چشمانت
چهارشنبه 8 مرداد 1404 02:05
اعتیاد عجیبی دارد این چشم هایت تنها یک بار دیدن اما یک عمر گرفتار و مبتلا بودن دلنوشت تورج توجی #تورجtm
-
بعد از تو
چهارشنبه 8 مرداد 1404 02:04
بعد تو اینجا صدای ثانیه هایش این روزها انگار از ته چاه در میاد عقربه های ساعت هم زورشان به خیال تو نمی رسد و زمان معلوم نیست کجاست حتی دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق به سر می برند دلنوشت تورج توجی #تورجtm
-
تکرار تنهایی
پنجشنبه 2 مرداد 1404 02:44
ازین تکرار پر تکرار روزهای تکراری تنهایی خسته ام نه این که کسی نباشد همه هستند فقط تو نیستی و من دلم فقط دنبال تو میگردد گفته اند ز دل برود هر آن که از دیده رود پس چرا من بیشتر از قبل دوستت دارم ؟! زنده ماندن مرا تعبیر به زندگی کردن نکن قلم تورج توجی
-
شب برفی
پنجشنبه 2 مرداد 1404 02:43
امشب آسمان برف بارید هم مرا بارید هم تو را هم بارید مرا بارید و بر تن کفن سفید پوشاندم تو را بارید و بر تنت کرد جامه سفید بختت را همچو لباس پریان قصه ها بر من هر دانه برف چون تیری تیز تیغ بر جانم نشاند تو را هر دانه برف همچو هجوم شکوفه های اطلسی ریخته بر حریر نازک خیالت تو تنت به تخت آرزوهایت لمیده غرق در میان بوسه ها...
-
سکوت شب
پنجشنبه 2 مرداد 1404 02:42
مرا سکوت شب صدا میزند باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست باز من ، باز شب ، باز فریاد تلخ یک مست باز سکوت شب ، باز صدای سازی شکسته، باز صدای خسته من باز من ، باز اتاقی تاریک باز بازی این همه خاطرهای تلخ باز شب باز غم باز این همه درد باز صدای من دیوانه دلنوشت تورج توجی #تورجtm
-
مرگ
پنجشنبه 2 مرداد 1404 02:41
در زمانی که تنها آرزو مرگ ست دگر چه فرقی می کند که با کام سیگار بمیرم یا با سیلی دوست دلنوشت تورج توجی #تورجtm
-
آن شب
دوشنبه 30 تیر 1404 01:55
دلنوشت و اجرا تورج توجی من آن شب را خوب به یاد دارم من بود تو بودی یک کوچه باریک من سر مست و غافل از همه در احوال خود فرو رفته تو اما نگاهت تیز و حواست به جا و در همه جا جمع هوا تاریک و کوچه تنها و ما از خود دور و نزدیک تر بهم می شدیم ناگهان شب انگار شب تر شد سیاه تر شد تاریک تر شد ماه هم به پشت ابر رفت و صدای غرش...
-
نه زمین است و نه خاک
یکشنبه 15 تیر 1404 02:40
نه زمین است و نه خاک است کهکشان است اینجا کهکشانی به رنگ خون جای پنهانِ تماشایِ دو جهان است اینجا اینجا همان جاست که آدم گریست خدا دید و آدم به حسین بخشید آسمان به زمین دوخته چشم انگار که دنیا هم بغض دارد اینجا بوسه تلخ نیزه ها و تن هایی که خون می گریند لبهای خشک و موهای آشفته در باد دخترکی به خاک و چادر مادری گشته...
-
آن دم که دمت داد به دمم
جمعه 6 تیر 1404 07:12
قلم توج توجی آن۰ دم که دمت داد نفسی به دمم آن دم که دمت زد شعله به جان دلم آن دم که دمت می ناب داد به لبم آن دم که دمت داد داد به دادم جز ره کویت هیچ قصد نکرد این دل دردمندم خود ز خود بی خود و طرد رفتم ز خود به سوی یه کویت بی قوم و قبیله ره سپردم در این بادیه بی باده در پی قبله تو آواره گردیدم دوان دوان هر سو سراغت را...
-
بازی خدا
جمعه 6 تیر 1404 07:10
شبی بود آن شب همان شب بود که مهتاب در آسمان و آسمان هم ستاره باران همان شب بود که شب از نیمه هاگذشته بودو تو سرگرم با منو من اما نگران فردا همان شب بود از همان شب هاکه تو میگفتی مرگ مگر قصه مان رو تمام کند تو میگفتی و من اما کام میگرفتم کمی از سیگار و کمی هم از روزگار خدا انگارکه آن شب کمی بیخواب بود از آن دورها به...
-
صفحه نخست
جمعه 6 تیر 1404 07:08
گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات ، یاد کن صفحه اول دفترت را ، همانیکه منتظر بود نام قشنگت را حک کنی در عمق لوح وجودش، راه روی با او حتی کمی طرف از ابدیت یادش کن در خاطرت که این راه را تو با او آغاز کردی .... تو با او شروع ماجراها کردی تو هرشب با تمام دردهایت در او را قدم زدی تو در قلب او قلم زدی تمام غم...
-
حکایت پیر و جوان
جمعه 6 تیر 1404 07:07
کوچه ایی گذر میکردم سخت در عجب بودم از این آشفته حالی که داشتم نم نم بارانکی برزمین نشست و نم نمک شد بارانی تند و بی نمک دوان دوان پناهی یافتم کنار خانه ایی قدیمی دیدم که پیری با محاسن سفیدی با لباس مندرسی که به تن دارد نزدیک آمد و کنارم ایستاد تا خواستم بگویم سلام... قبل از من گفت علیک سلام ببین نعمت خدا را.. خدایا...
-
خسته
جمعه 6 تیر 1404 07:01
خسته ام ازین راه که راهی نیست به سرانجامش این همه خواستن و این همه رفتن لیک عاقبت کار شود این همه نرسیدن حاصلش؟! این همه اشک اگر بر سنگ بیابان قصہ مے کردم دل سنگی سنگ هم به خدا کہ می سوخت برایم ... من و این دل پر فریاد چه کنیم ز تو و آن هم بی داد دلنوشت تورج توج
-
امشب مستی
جمعه 6 تیر 1404 07:00
✍دلنوشت و اجرا تورج توجی✍ امشب مستی در چشمان تو بیداد کرده عاقلان دیوانه وخفتگان بیدار کرده شب لای گیسوان تو جا خوش کرده ماه در میان رخساره تو خانه کرده چال گونه ات مبنای پیدایش هر فالی شده ناز لبانت نقطه آغاز غزل ها شده باد با عطر تنت اینگونه شیدا شده شراب از اخم تو تلخ شده با رنگ لبت هم شکل شده با خنده تو مست شده هر...
-
سیاه مست کند مرا
جمعه 30 خرداد 1404 02:29
سیاه مست کند مرا سیاهی چشمت که چشمت خمره می و هر نگهت پیمانه ای بسان دیوانه روانه ام به سویت چون که مهد جنون است جعد گیسویت یگانه ای و من بیگانه با غیر تو بهانه روی تو دارد دلم درین پر کس آباد هیچ اباد بیستون تو کجاست که چو فرهاد کنم آن را کنم چاک گریبان و گریان مستی کنم خود مرا حیران خود کردی یا که زنجیر کن این دست و...
-
که می گوید بین ما
جمعه 30 خرداد 1404 02:25
که میگوید بین ما حرفی دگر نمانده بود؟ که گفت حرفی دیگر نمانده بین من و تو؟ غیر از آن همه تلخی آن همه سردی! حرفی هم مانده بود هنوز! آن هم یک دوستت دارم بود ساده بود اما! انگار جای دیگری به امانت بود دلنوشت تورج توجی
-
تو رفتی
جمعه 30 خرداد 1404 02:24
تو رفتی زمان رفت خنده رفت روز رفت روزگار هم رفت از وقتی که تو رفتی من ماندم خزان ماند باران ماند غروب هم ماند من ماندم و دلی شکسته و حرف هایی نگفته و دست هایی که از تو خالی ماند ....
-
من و اینشب ویرانه
جمعه 30 خرداد 1404 02:22
تورج توجی ✍⬇️⬇️ من و این شب ویرانه تو و آن شب مهتابی من و این چمدان بسته تو و آن چشمان جادویی من و این خانه مخروبه تو و تخت پادشاهی من و این صدای بریده تو و آن خنده فریبنده من و این ساغر شکسته تو و آن باده هزار ساله من و این سینه سوخته تو و آن لب خندان من و این حال دلمرده تو و آن نگاه بُرنده من و این شمع خموش گشته تو...
-
نکند
جمعه 30 خرداد 1404 02:20
" نکند " نکند که چشم از نگاهم برداری نکند که با رخ قلبت قلعه دلم را ویران کنی رخت سیاه برتن بختم کنی نکند که زبانم لال قصد اغیار کنی نام یار دگر بر لب خود آواز کنی دلم را پیش این جماعت دربه درکویت کنی نکندکه ابروی تیز کنی بهر ستیز سینه ستبر کنی جان مرا با این معرکه ات رسوا کنی نکند که موی چو آبشار کنی از آن...