-
مسافر
دوشنبه 19 آبان 1404 12:41
مسافر خدایا این آخرین نامه ایی هست که برایت مینویسم و قرارمان همان بماند برای قیامت هر چند آنجا هم سرت شلوغ است اما خدارا چه دیدی شاید دلت سوخت و جوابم را دادی میدانم چون رییس دنیا هستی خیلی زور داری و همه دوستت دارند آدمی مثل من اصلا به چشمت نمی آید میدانم اگر الان پیشت بودم میگفتنی مگر آدم خوبی بود؟ خب خوب نبودم مثل...
-
ساقی
شنبه 17 آبان 1404 17:17
دلنوشت تورج توجی ساقی دو سه پیمانه دو سه پیمانه که نه دو سه پیمانه بیشتر بریز امشب برایم باز شب آمد باز شب باز من باز می باز یاد او باز او نیست باز او نیست باز صدای سکوت شب و باز صدای خسته من باز سیاهی شب و بخت من باز صدای سوت دلی دیوانه باز صدای ساز شکسته من باز صدای مستی در کوچهای باز نگاهی نگران به پنجرهای این شب...
-
اندکی حیا
شنبه 17 آبان 1404 00:11
دلم هوس طعم لبهایت را کرده و چشم هایم شوق رسیدن به لب هایت را اندکی حیا در کنج چشمانت مرا بیمار خود کرده لرزش نگاهت لرزه انداخته به قلبم دیوانه دیوان حافظ و فالش چرا نشنیدی مگر که در کار خیر حاجتی نیست به استخاره بسم الله یک بوسه از تو و یک جان از من قلم و اجرا تورج توجی
-
مادر
پنجشنبه 15 آبان 1404 15:03
تورج :بهانه ای بود که امروز برایت بنویسم مادر.... تو همه وفا و من همه جفا من ناسپاس و تو اما اندازه نگاه خدا مهربان من از تو دورم یک قدم دورتر از دورترین نقطه عالم من درین دور ترین زمان هستی به تو فکر میکنم به تو ای وارث نجابت خدا که نیستی اما ز خدایی چه کم داری ای که حرم نفس هایت طعنه زند دم مسیحایی را چه آفرید ای...
-
قسم به شب
سهشنبه 13 آبان 1404 10:55
قسم به تمام شب زنده داری هایم در کوچه پس کوچه های شب شهرت که تا سحر من مرثیه می خواندم قسم به تمام آن خاطره ها که در دیگر در خاطرت هیچ خاطری از آنها نیست من اما هر شب راس همان قرار پچ پچ های شبانه هایم همه را مرور میکنم حتی از آن شب ها بهتر گواه به همین سیاهی شب قسم با دوستت دارمهای دروغینت قسم به آن نگاهت که قبله...
-
سکوتت
سهشنبه 13 آبان 1404 10:54
قرار بر این بود که صدایت لالایی شب هایم باشد نه اینکه سکوتت کابوس بی پایان خواب هایم باشد قرار بر این بود که چشمانت چراغ راهم باشد نه اینکه تاریکی نبودنت مرا گمراه کند قرار بر این بود که دست هایت مرهم زخم هایم باشند نه اینکه جای خالیشان زخمی تازه بر روحم بگذارد قرار بر این بود که با هم بمانیم اما تو بی هوا رفتی و من...
-
قرار بر این بود
سهشنبه 13 آبان 1404 10:53
قرار براین بود دستهایت قرارم باشند نه اینکه خاطراتت قرار از کفم بیرون کنند... قرار بود دل به دلم بدهی نه اینکه دلم را خانه غمها کنی! دور از انصاف بود که اینگونه تنهایم کنی، خود به خود رهایم کنی میان این جماعت رسوای خاص و عامم کنی اما پیش تو رسوا شدن چه باک باشد مرا!؟ همه شب در فکر تو بودن چه ملال باشد مرا؟ بیقرار تو...
-
قرار بر این بود
سهشنبه 13 آبان 1404 10:53
قرار براین بود دستهایت قرارم باشند نه اینکه خاطراتت قرار از کفم بیرون کنند... قرار بود دل به دلم بدهی نه اینکه دلم را خانه غمها کنی! دور از انصاف بود که اینگونه تنهایم کنی، خود به خود رهایم کنی میان این جماعت رسوای خاص و عامم کنی اما پیش تو رسوا شدن چه باک باشد مرا!؟ همه شب در فکر تو بودن چه ملال باشد مرا؟ بیقرار تو...
-
آوار غم
دوشنبه 12 آبان 1404 20:32
برای زلزله خوی اندکی بعد از غروب بود زمین در زمستان و در کولاک مانده کمی افسرده و لرزان آسمان تازه چراغ اتاقش را خاموش کرده و از پنجره اتاقش ستاره ها را می شمارد تا چشم ماهش به خواب رود و هوا هم انگار سردش بود ، و اما حال شهر حال شهر خوب نبود و کمی انگار خراب، که خراب تر بود اما در خانه ما اوضاع جور دیگر بود تو تازه...
-
جهان درونم
یکشنبه 11 آبان 1404 01:15
به مناسبت روز نویسنده تقدیم به تمام نویسندگانی که قلم در درد می زنند و می نویسند دلنوشت تورج توجی جهان درونم من از جهان درونم من از خیابان های سردش از کوچه های تاریکش از خانه های بی پلاکش از باغ های در خزانش از درختان یتیمش مینویسم من از شب همان شب ها که چشمِ آسمان درد داشت از بس باریده بود بر تنِ خاموشِ شب می نویسم...
-
ایستگاه
پنجشنبه 8 آبان 1404 08:27
سفر از چشمان تو آغاز شد، وقتی بغض، چمدانی از اشکهایم را در دست داشت و دردی عمیق در قلبم تیر می کشید و آهم فریادی بود بلندای سکوت لبخند سرد تو ایستگاه قدیمی مرا به انتطار نشسته هر دو دلتنگیم من دلتنگ تو که رفته ای و ایستگاه دلتنگ قطاری که سالهاست رفته است به قلم تورج توجی
-
واژگان تهی مقدار
چهارشنبه 7 آبان 1404 02:39
واژگان چه تهی مقدار هستند وقتی که من قرار است از تو بنویسم، شاید دایره حضور این واژگان محدود شده است به مکانی معلوم و زمانی معین! اما اندیشه من به" تو" آغشته به هیچ زمان و مکانی نیست، من تو را هنگامی مبتلا شدم که نه تو بودی نه من بودم و نه هوایی سیب خواسته بود و نه ادمی که عاشقی پیشه کند جغرافیای عشق من به...
-
دنیا ادا در میاره
چهارشنبه 7 آبان 1404 02:33
قلم تورج توجی دنیا همیشه ادا درمیاره یه نمایش بزرگ از راست و دروغ که هرکی توش بازی میکنه نقش قربانی رو بهتر بلده انگار تا قاتل.... همش حرف از عشق میزنن، از وفا، از انسانیت اما ته تهش، فقط دنبال پُر کردنِ خلأ خودشونن با دردهاشون من اما دیگه نمیخندم قهر نمیکنم من فقط خسته ام اره من خسته ام از فهمیدن... آره، عشق واقعی...
-
که گفت
چهارشنبه 7 آبان 1404 02:32
قلم و اجرا تورج توجی که میگوید بین ما حرفی دگر نمانده بود که گفت حرفی دیگر نمانده بین من و تو؟ غیر از آن همه تلخی آن همه سردی! حرفی هم مانده بود هنوز! آن هم یک دوستت دارم بود ساده بود اما! انگار جای دیگری به امانت بود دلنوشت و اجرا: تورج توجی
-
پایان یک عشق
یکشنبه 4 آبان 1404 16:51
پایان یک عشق آن شب در آغوشت گریستم تو هم گریستی یادت میآید تازه غروب رفته بود و تو هم چمدانهایت را بسته بودی و شب داشت چراغهایش را روشن میکرد و ماه چه دلبری ها که برای دریا نمیکرد و اما ما مشغول وداع بودیم.می دانی از آن شب تلخ و سرد چند سال است که میگذرد هر شب رفتن تو آخرین نگاه تو حتی در خوابهایم تکرار میشود و...
-
خاطراتت
جمعه 25 مهر 1404 04:00
من دیشب پنهان از خودم وقتی که قلبم خواب بود چشمانم خسته از بی تو دیدنها اندکی آرامیده بود به دیدارت آمده بودم هرچند که تو نبودی ولی من باز مثل هر شب کنار آن ساحل کنار خاطراتت تا صبح گریه کردم دلنوشت تورج توجی
-
نکند
چهارشنبه 23 مهر 1404 02:45
نگاهت حواست به نگاهت باشد بدون نگاهم جایی نرود گفته بودم به نگاهت که نگاهم سخت تعصب می کشد نگاهی چپ نگاهت کند نگاهم پاشنه ور می کشد آن نگاه را هزار پاره میکند خلاصه خود دانی حواست به نگاهت باشد که تنها جایی نرود چون که نگاهم همه جا پشت نگاهت باشد دلنوشت : تورج توجی نکند نکند که چشم از نگاهم برداری نکند که با رخ قلبت...
-
مثل قلبم
شنبه 19 مهر 1404 14:15
به قلم تورج توجی امروز غروب تا خواستم از تو بنویسم ناگهان قلم در دستم شکست مثل قلبم مثل صدایم مثل خودم من امروز اما تنها تر از هر تنهایی بی صدا در خود شکستم دلنوشت تورج توجی
-
سجده بر چشمانت
جمعه 18 مهر 1404 12:30
به قلم تورج توجی هر نگاهت چون نسیمی ست در پاییزان که برگِ عقل را از شاخهی صبرم میربایاند و من هر صبحگاهان گم می شوم در توی در توی گیسوانت و چه شکوه و قداستی دارد این سجده بر ناز چشمانت دلنوشت تورج توجی
-
حرف حساب
جمعه 18 مهر 1404 03:34
تورج توجی حرف حساب سخت ترین جای زندگی اونجاست که بخوای به کسی که دوستش داری بگی من بد نیستم تو بد نیستی فقط دنیا رو مثل هم نمیبینیم! من اون جور نگاه میکنم که بزرگشدم، من دنیا رو اندازه تجربه های خودم می بینم و تو هم همینطور ، ما باهم فرق داریم اما بد نیستیم ، اصلا اصل ماجرا اینجاست که جمع این تضاد هاست که دنیا رو...
-
چه کنم؟
پنجشنبه 17 مهر 1404 14:51
برو اما قبل رفتن بکو آیا در خاطرت خاطره ای از من به خاطر می سپاری یا که آن همه خاطره را به خاک می سپاری یا مثل همیشه که من بی قرارم مرا به تقدیر سیاهم می سپاری فقط بگو با این بغض که مرا به زانو درآورده چه کنم؟ چه کنم با خود که دلم اینگونه شکست بعد از تو من نیمه جان شده ام با نیمه دیگر که بی جان شده چه کنم ؟ دلنوشت :...
-
چشمهایت
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:48
بسان صاحب قافله ای شده ام که به خیال رفاقت با چشم هایت شریک دزد و نا رفیق قافله احوال خود شده ام یا که همچو چوپانی که خود را به خواب زده تا که گرگ بدرد گله اش را دلنوشت تورج توجی
-
خدادبودن
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:47
خدایا به نظرت خدا بودن سخت تر هست یا آدم بودن؟ نشستن در کرسی قدرت و دستور دادن راحت تر هست یا که بهر لقمه نانی دل خون شدن؟ اینجا که آدم را فرستادی تو خود میدانی که کجاست ؟ یا که از آن بالاها منظره ها تماشایی تر است ؟ گیرم که یک دانه سیب بهر ناز حوا این آدم بدبخت بچید آیا اینچنین تاوانی برایش سنگین نبود ؟ مهمان از خانه...
-
درد یادگاری
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:44
بی تو هم هنوز زندگی نفس می کشد هنوز روزها چو باد در پی هم می آیند هنوز باران را می شود تفسیر کرد اما دیگر نمی شود خندید و این دردیست که از تو ماند به یادگار دلنوشت تورج توجی
-
حواست به نگاهت
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:42
حواست به نگاهت باشد بدون نگاهم جایی نرود گفته بودم به نگاهت که نگاهم سخت تعصب میکشد گر نگاهی چپ نگاهت کند نگاهم پاشنه ور میکشد آن نگاه را هزار پاره میکند خلاصه خود دانی حواست به نگاهت باشد که تنها جایی نرود چون که نگاهم همه جا پشت نگاهت باشد دلنوشت تورج توجی
-
صدای سوت قطار
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:40
تورج توجی صدای سوت قطار فردا و آینده می آید باید سوار شد اما بر درب ورودی قطار کاغذی چسباندند نوشتند شرط ورود به این قطار رها کردن گذشته خاطرات تلخ افراد سمی و افکار غیر مرتبط می باشد و داشتن امید به خدا و توکل الزامیست این قطار فقط پذیرای افرادی می باشد که خود را متعلق به آینده می دانند نه گذشته ، توقع بیجا مانع از...
-
تو صدای فهمی
چهارشنبه 16 مهر 1404 05:13
تو صدای آرامِ فهمی در این جولانگاه فتنه ها که میرقصند شلاق ها و می نوازند سلاخ ها بر پیکره بی جان عدالت ، در نگاهت، مهربان مردی زیست میکند که گریانست روزی و روزی دگر روزی اش حسرتی ست بی پایان بهر روزهای اسارت عشق در میان چنگال های سرد و بی رحم جغدی شوم که چندیست در باغ ما خزان آورده و نوای مرک سر می دهد دلنوشت و...
-
ما آدم ها
جمعه 4 مهر 1404 21:53
تورج توجی ✍ آدم ها توی شلوغی های زندگی هم رو گم نمی کنند! آدم ها توی تنهایی های خودشون آدم ها رو گم می کنند ! وقتی یک نفر توی تنهایی خودش غرق شده وقتی یک نفر خودش رو گم کرده تو رو هم گم می کنه ! حالا حساب کن چند نفر از ما آدم ها تنهائیم چند نفر از ما آدم ها خودمون رو گم کردیم توی تنهایی خودمون فرو رفتیم !؟ انگار همه...
-
طلب دارم
شنبه 22 شهریور 1404 13:22
دلنوشت تورج توجی من از تو طلب دارم من از تو خیلی طلبکارم من از تو تمام جوانی ام را طلب دارم اما من هم به تو بدهکارم این جانی را که هنوز بعد از تو جان دارد شاید این حسرت دیدار تو ماندنی شود در دلم تا به ابد ترسم این بود که مرا ببینی و چون غریبه از کنارم رد شوی حالا همان ترس شده آرزوی هر ثانیه ام دلنوشت تورج توجی
-
حبس ابد
جمعه 14 شهریور 1404 06:27
تورج توجی ✍ من از همان بحث مختصری که بین نگهت با نگهم افتاد قافیه باختم و دل در دل آشفتگی گیسوی تو دادم پشت میله های مژه های قشنگت حبس دارم آن هم حبس به ابد در چشمان فریبایت "دلنوشت تورج توجی"