-
شوق دیدارت
چهارشنبه 26 آذر 1404 21:36
گله ز بی مهری ام نکن تو چه می دانی که من این اندکی از من مانده و از خود رانده را چگونه به شوق دیدارت تا بدین جا کشانده ام دلنوشت تورج توجی
-
بی هدف
چهارشنبه 26 آذر 1404 21:35
بی هدف در حوالی تو درین هوای گرفته می چرخم بی مقصد دارم می گردم در این خیابان ها که انتهایش دیگر تو نیستی دارم می گردم دنبال درمان دردی که میسوزاند این اندکی مانده از من را برای خودم نگران نیستم نگران تو بودم در شبی گذشت که گشت گلشنمان به ای کاش ها و آه و حسرت ها به شبی که کوتهی آن هم چو موهایت در آن روزهای آشنایی بود...
-
باز باران
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:51
باز باران باز باران آمد اما این بار هم باز بی تو آمد تو در کجای زمان جا مانده ای که هیچ بارانی ترانه ات را نمی خواند هیج بادی عطری از تو نمی آورد من بی تو به پایان رسیدم تو چرا نمی آیی لعنتی جوانی ام رفت دیگر حالا من مانده ام و این شب و این خانه و این سکوت و این همه دلتنگی فریاد ازین تمنا و ازین دل سنگی روزگار باز...
-
خداوندا
چهارشنبه 26 آذر 1404 01:47
خداوندا باز روزی دیگر شد آغاز بگردان گردونه روزی را که هرگز نمی آید روزی که تو ندهی روزی آن که دلی بی قرار دارد تو امروز قرار دلش را روزی کن آن که غمگین است تو امروز شادی روزی اش کن آن که بیمار است تو امروز لباس عافیت روزی اش کن آن که زمین خورده تو امروز مددی روزی اش کن آن که دردی بی درمان دارد تو امروز درمان دردش...
-
شایعه سازترین
سهشنبه 25 آذر 1404 18:59
لب های تو شایعه ساز ترین و لحن کلامت فریبنده ترین چشمان تو پر نور ترین فانوس جهان منم آن تنهاترین قایق سرگردان دلنوشت تورج توجی
-
پر پر
یکشنبه 23 آذر 1404 12:27
وقتی کودک بودم یعنی از همین الان کودک تر بودم بعضی از روزها دلم خیلی می گرفت حتی از الان ها بیشتر وقتی که با بچه های محل بازی میکردیم و هی میگفتیم پر پر پر از کلاغ شروع شد تا رسید به خودمان کلاغ پر کودکی پر نوجوانی پر رویاهایمان پر آرزو هایمان پر انگار همه چیز پرپر و بیچاره کلاغ قصه ها هم که هنوز که هنوزه در به در هست...
-
گرد سفید پیری
یکشنبه 23 آذر 1404 12:26
درست است که کمی گره های سفید پیری روی موهایم نشسته اند درست است که چین و چروک صورتم بیشتر شده اما شوق تو در من هر روز بیشتر از قبل می شود درست است که دستانم اندکی می لرزند اما قلبم هنوز با صدای تو می لرزد حواست هست من و تو با هم موهایمان را سفید کردیم و من هنوز شوق بافتن موهایت را دارم هنوز دوستت دارم هایت مرا دیوانه...
-
بعد از تو
پنجشنبه 20 آذر 1404 14:42
بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم چند روزیست که دارم مدام به تو فکر میکنم چند روزی است، که دارم در خیالم با خیالت خیال ها میکنم چند روزیست که دارم با لبانم نام تو را زمزمه میکنم در نگاهم تو را هر نفس زیباتر و بکر تر می بینم چند روزیست که دارم در سقاخانه های شهر برایت شمع نذر میکنم با اینکه محالست آمدنت اما به...
-
نشد که نشد
چهارشنبه 19 آذر 1404 12:22
و بازاری که ارزان خرید آرزوهایم را جوانی ام را و فقط ماند مشتی خاطره ای گرد گرفت در قاب دلم خزیده تمام آرزوهایم کنار رود خشک شده ای کمی آنطرف تر همان رودی که خواب هایم را به آب روانش گفتم گفتم که بخیر شود ولی نشد نشد که نشد دلنوشت تورج توجی
-
دروغ های زیبا
چهارشنبه 19 آذر 1404 00:36
هیچکس نمیفهمد این خستگی از کجا آمده شاید از خیابانی که امید را زیر چرخهای روزمرگی له میکند یا از شهری که صدای فریاد مردمش به دیوارها میخورد و می شکند هیچکس نمیپرسد چرا چشمهایمان اینقدر بینور شده چرا نفسهایمان اینقدر سنگین شاید از بس زندگی را قسطبندی کردهاند که روحمان زیراقساط ناتمام له شده است ما مردمی...
-
مادر
سهشنبه 18 آذر 1404 18:28
دلنوشت تورج توجی مادر در شلوغ ترین حال دنیا صدایت کردم مادر به ناگه تیک تاک ساعت آرام شد زمان خندید پاییز تاراج شد زمستان رفت بهار خرامید در جان جهان و جام ها جم شد و باده ها هم پر نفس ماه ناز کرد ستاره دلنوازی کرد شب روی روز را بوسید و روز هم به آغوش شب شد موج های خشمگین دریا ها هر کدام در ساحلی اسودند آسمان ستاره...
-
بهشت موعود
شنبه 15 آذر 1404 19:14
" بهشت موعود " تو همان بهشت موعود من بودی که روزگار تو را بر من وعده کرده بود اما از کدام ممنوعه سخن گفتم که مرا از خود راندی تو نمیدانی غم تبعید چیست جان سوز و جانکاه و درد آور این جهنم از جهنم زمینیان سوزناک تر هست اینجا نه جسم ها را بلکه احساس ها را هر لحظه به آتش می کشند دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
دیشب
جمعه 14 آذر 1404 02:18
دیشب در دل شب من از خواب پریدم انگار که باز همان شب بود همان شب بود که هجوم دردها در من انگار قرار از قرارم ربوده بود همان شب بود که من تا به سحر ناله میکردم و خدا هم انگار که رفته بود همان شب بود که داغ در دل داشتم اما شانهای نبود برایم همان شب بود که اشکهایم امانم را بریده بودند اما آغوشی نبود برایم انگار که دیشب...
-
زمین کربلا
یکشنبه 9 آذر 1404 12:34
زمین کربلا رو اشک می برد برین بارش بهاران رشک می برد چرا کشتند ساقی را بدان حال مگر او بیش از یک مشک می برد شاعر مرحوم سید کمال الدین میری
-
مرثیه سرای
یکشنبه 9 آذر 1404 07:38
ساقی پیمانه دیگر مرا ساقی شرابت ناب باشد چون که امشب حالم خراب باشد ساقی پیمانهای دیگر مرا نمیبینی مگر شب با تنهایی پرسه میزند همین حوالی ساقی شب آمد اما ماه نیامد ساقی پیمانهای دیگر مرا بریز برایم پرتر کن برایم که ماهم امشب به بالینم نیامد ساقی شب مرا میخواند شب ساز سکوت مینوازد مرا گفته شب که امشب مرثیه سرای...
-
بهمن ماه
شنبه 8 آذر 1404 03:06
نمیدانم آنجا که تو هستی روزگارت چگونه است ای عزیز دورترینم اینجا زمستان است و جان نفسهایش سوز دارد خورشید هم کمی سرما خورده دیر میآید و زود هم میرود هوا هم انگار سردش شده روزگار هم در بهمن ماه مانده در زیر بهمنی از حسرتها و بیچاره نفسهایش به شماره افتاده اما چشم به راه و منتظر تا که اسفند بیاید و اسفندی دود کند...
-
چه می شود مگر
جمعه 7 آذر 1404 15:17
دلنوشت و اجرا تورج توجی چه شود که باز تو ناز کنی و من دلنوازی کنم تو باز ناز کنی و من طنازی کنم باز تو ناز کنی و من این بار سازم را ساز کنم با صدایم باز تو را آواز کنم چه میشد مگر چه میشد مگر من و تو و خنده هم آواز می شدیم من و تو و گریه همراه میشدیم من و تو و تو و من همراه میشدیم همسفر میشدیم از این همه آرزوهای...
-
ترس
جمعه 7 آذر 1404 03:11
زمان در بی هویت ترین حالت ممکن ثانیه ها در سکوت و انگار در انکاری ترسناک و دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق و ترسی بیداد میکند در دل شب ترس فردایی که زود آمد دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
ترس
جمعه 7 آذر 1404 03:09
زمان در بی هویت ترین حالت ممکن ثانیه ها در سکوت و انگار در انکاری ترسناک و دقیقه ها هم دقیق در کمایی عمیق و ترسی بیداد میکند در دل شب ترس فردایی که زود آمد دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
باران و قبرستان
جمعه 7 آذر 1404 03:07
بعد از تو شعرهایم بغض دارند غم سایه انداخته در صدایم انگار که در گلویم گورستانی خوابیده بعد از تو چشمانم همه شب شد و آسمان هم هی بارانی هی بارید و هی بارید بی انصاف هوا در پاییز ماند و رفت همه برگ برگ آرزوهای و رنگ خزان گشت روزگارم شب و گورستان و باران من و این سیگار و هی سیگار سیگار پشت سیگار و این کام های پر دود و...
-
پنجره خسته
سهشنبه 4 آذر 1404 13:56
دلنوشته از تورج توجی پنجره ای خسته گرفتار در میان خشتهای دیوار خانهای متروکه هر خشت این دیوار صفحه دردی است از دیوانی ناتمام پنجره سکوت دارد سکوتی شبیه فریادهای مردی تنها و گریان گرفتار مانده در شام غریبانی از جنس خزان پنجرهای که عمری با اشکهای ابر در خود گریسته و قلبش هم انگار کمی ترک برداشته باد هر روز با زخمه...
-
طعنه ها
جمعه 30 آبان 1404 05:19
دلنوشت و اجرا تورج توجی اینقدر آواره گشته ام زخم در جان خورده ام که گویی از جنگی هزار ساله برگشته ام اگر دست از دنیا کشیده ام اگر به کنجی بی آدم خزیده ام آخر تو که نمیدانی من چه ها که نکشیده ام بعد از رفتنت وقتی در میان آوارها داشتم دنبال خودم میگشتم هر کس به هر نحوی یکی با طعنه هایش یکی با خنده هایش یکی با دادهایش...
-
تفسیر متفاوت
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:44
ای نسیم سحر، آرامگه یار کجاست؟ این فقط یک سؤال عاشقانه نیست. این نالهی آدمیه که هم در تاریکی روزگار گم شده، هم در تاریکی دل. آرامگه یار یعنی پناه، یعنی مبدأ نور، یعنی جایی که دلِ پریشان بالاخره نفس میکشه. مثل کسی که در بیابانی بیانتها، به دنبال یک چراغ میدوه… نه برای روشنایی، برای زنده ماندن. بعد دوباره میپرسه:...
-
دیوار خانه خسته
سهشنبه 27 آبان 1404 11:09
دلنوشت و اجرا تورج توجی قاب عکس های خالی دیوار خانه خسته از این تکرار قاب عکسهای تکراری پر از خالی بوی هیچ و اندکی هم بوی کهنگی میآید از تمام این خانه کلنگی کمی خسته و انگار که بیشتر خشکیده آن شمعدانی نشسته بر روی طاقچه باد هم که هی دزدانه سرک می کشد از درز لای پنجره به خلوت من و خاطره و چند عکس سرد و بی حوصله شب...
-
آخرین نفس
دوشنبه 26 آبان 1404 15:56
پس از آخرین نفس نه نوری آمد نه فرشتهای که دستی دراز کند فقط خاموشی بود خاموشیای که انگار از ابتدای جهان بوده و فقط منتظر لحظهای بود که ما برسیم و در آن فرو بیفتیم در آنسوی مرگ چیزها شکل ندارند اسامی معنا ندارند و زمان مثل کاغذ سوخته پودر میشودآنجا میفهمی آنچه من نامیده میشدچیزی جز انباشتِ ترسها و...
-
آسیاب به نوبت
جمعه 23 آبان 1404 07:37
آدم انگار در خود گره خورده بی هیچ دلیلی به خود مییپیچد برای فردا فردایی که هنوز نیامده و خدا هم کمی آن طرف تر ایستاده دارد میبیند و گه گداری از بالای عینک نگاه میکند لبخند تلخی میزند و در دفترچه بزرگی که دارد چیزی مینویسد انگار که اوضاع خیلی خراب است که خدا خود دارد چرتکه می اندازد و حساب و کتاب میکند دلهایی را که...
-
دلشکستگان
جمعه 23 آبان 1404 07:35
تو رفتی زمان رفت خنده رفت روز رفت روزگار هم رفت از وقتی که تو رفتی من ماندم خزان ماند باران ماند غروب هم ماند من ماندم و دلی شکسته و حرف هایی نگفته و دست های که از تو خالی ماند دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
سوگند
جمعه 23 آبان 1404 07:33
سوگند به فریب چشمانت که دارم این سراب را باور میکنم نه از روی این دل که سادگی پیشه دارد چون گر به دروغ هم که باشد آرام میگیرد دلی که به دام تو افتاده باشد وعده ی رهایی هیچ صیادی نداد به صید خود اما تو بگو که گه گداری میگذاری در خیالت رها شوم حتی به دروغ هر چند عمر دروغ ها کوتاه است اما عمر من انگار که کوتاه تر است...
-
این روزها
چهارشنبه 21 آبان 1404 03:54
این روزها انگار حال آدم خرابتر است هوا هر روز غروبتر شبها غمگینتر و زمان پیرتر از دیروز همهجا پاییز است باد گستاختر هوا سردتر خورشید بینورتر آسمان بیهنرتر ستاره کمسوتر ماه بیرنگتر و برکه ها عصبیتر مجنونها عاقل شدهاند و لیلیها همگانی فرهادها بیفریاد و شیرینها تلخ و دنیا در انکاری ترسناک خسته ازین...
-
سوغات
سهشنبه 20 آبان 1404 07:31
از سفری آمده ام که سوغات یک عمر حسرت آورده ام کعبه ندیده یار ندیده برگشته ام خود مرا خوانده بود و خود نیمه های راه رهایم کرد زنده آمده ام اما تو باور نکن من همانجا که دستم را رها کرد تمام شدم دلنوشت تورج توجی