-
بلاگردان چشمانت
چهارشنبه 24 دی 1404 23:22
می شود هر صبحگاهان مرا با نگاهی صدقه دهی من تا شب هزاربار بلاگردان چشمانت می شوم دلنوشت تورج توجی
-
شاید امروز
چهارشنبه 24 دی 1404 23:05
نمی دانم شاید امروز در جایی به غیر از خیال تو را بوسیدم من به معجزه معتقدم دلنوشت تورج توجی
-
در من همه نیاز
چهارشنبه 24 دی 1404 22:55
چشمانم در چشم خود چشم تو را نقاشی کرده دست همدست شده دست به دست چشم داده هر چه که چشم دیده دست دستنویس کرده بر لوح دلش خلاصه در من همه نیاز و تو اما با ناز و ادا فارغ ز ما دلنوشت تورج توجی
-
دلمرفت
چهارشنبه 24 دی 1404 18:41
دلنوشت و اجرا تورج توجی دلم رفت و دیگر بر نگشت شب آمد و دیگر صبح نشد غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره زمستان آمد اما از بهار خبری نبود این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد همان شب که صدایم در گلو نگاهم در پی تو ، قلبم در سینه با هم شکستند من برای تو اینگونه تاریک نمی نویسم من برای...
-
تو بگو
چهارشنبه 24 دی 1404 11:46
تو بگو با این تو در من مانده و با این من از یاد رفته چه کنم دلنوشت تورج توجی
-
حرفی نگفته
چهارشنبه 24 دی 1404 11:39
حرفی نگفته با من دارد پیرمی شود دلنوشت تورج توجی
-
چه کنم
چهارشنبه 24 دی 1404 11:11
تو بگو اولین بار که بیاید از تو از تو اگر سراغ بگیرد چه بگویم اولین برف که بیاید از تو اگر سراغ بگیرد چه بگویم بگویم از تو فقط مانده چند عکس سرد و چند خاطره بی حوصله و این همه درد در من؟ تو بگو با این بغض هر ثانیه هایم چه کنم ؟ با این تو در من مانده و با این من از یاد رفته چه کنم ؟ دلنوشت تورج توجی
-
تنها رها نکن
چهارشنبه 24 دی 1404 11:01
مرا اینگونه تنها رها نکن من روی برگشت به خود را ندارم دلنوشت تورج توجی
-
تو رفتی
سهشنبه 23 دی 1404 13:56
تو رفتی و تمام شب در چشمانم نشست
-
نارفیق احوال خویش
سهشنبه 23 دی 1404 13:49
-
موج
دوشنبه 22 دی 1404 10:49
من آنم موج پر تکرار پر شده از تمنا توهم همان صخره بی احساس سنگ دل من هر ثانیه در تکرار تو تواما دست کشیده از دنیای ما من فریاد با اقرار دارم اعتراف به سحر چشمانت دارم تو اما انگار که نه انگار، تو انگار در پی انکار بی مروت عمر تمام شد ناز تاکی عمر دلنوشت تورج توجی
-
دکان خدا
پنجشنبه 18 دی 1404 13:56
این دکان خود را کی باز میکنی خدایا ... بنده آورده ام خریدار هستی آدم آورده ام خریدار هستی چون خودت گفتی خریدار دل شکسته هستی اینجا آورده ام هر چند فقط خودت خریدارش هستی البته بگویم مثل آن اول ها دیگر نیست کمی شکستگی دارد در قلبش در دلش کمی هم سنگین شده از بس حرف بارش کردند تهمت زدند قضاوتش کردند چشم هایش خوب نمی بیند...
-
شب ها در خیابان
پنجشنبه 18 دی 1404 12:45
شب ها در این خیابان ها با یاد تو پر می شود از ازدحام اشک و تنهایی پیادهروها بی پایان قصهها ناتمام و چراغها در حال جان دادن باد، پرسهزنی سایهها را در دیوارها نقاشی می کنند و ماه، گمشده در پشت ابرها آه… چه سکوتِ سنگینی دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
مام وطن
چهارشنبه 17 دی 1404 10:40
ایران ای نجیب ترین ای غریب ترین نام به کدامین غمت سینه چاک کنم با کدامین داغت مویه بر خاک کنم چگونه این اشک از گونه ات پاک کنم درمان دردت از که طلب کنم ازین ویرانی به که فریاد کنم داد از این بیداد به که نعره کنم که دیو پنج دستی با اهریمن هفت سری در زمستانی که بهمنی از جهل بر مردم آوار شده بود هم دست شدند تا نفست را...
-
بغضی غریب
دوشنبه 15 دی 1404 12:27
نهفته در دل ثانیه هایم انگار بغضی غریب نشسته در جان دقایقم سکوتی پر سوز حرفی نگفته با من دارد پیر میشود ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته چشمانم خسته از بی تو دیدن ها به چمدان گوشه اتاق خیره گشته و دلی که دل دل میکند و پاهایی که به گمانم ترسیده و خانه ای پر از همهمه در سکوتی دردناک دارد خاموش می شود و باز هم آن چمدان...
-
آخرین نگاهت
شنبه 13 دی 1404 18:09
چند روزیست که دنیا چمدان دغدغه هایش را به امانت سپرده در کنج دل خانه ما این چند روز تمام عمریست که دارد با آخرین نگاهت به پایان می رسد دلنوشت تورج توجی
-
دلم رفت
شنبه 13 دی 1404 06:37
دلنوشت و اجرا تورج توجی مرگ احساسم دلم رفت و دیگر بر نگشت شب آمد و دیگر صبح نشد غروب شد اما هیچ طلوعی در پی نداشت چشمانم به ره ماند و همچنان مانده به ره زمستان آمد اما از بهار خبری نبود این همه فقط در یک شب اتفاق افتاد همان شب که صدایم در گلو نگاهم در پی تو ، قلبم در سینه با هم شکستند من برای تو اینگونه تاریک نمی...
-
باران می آید
جمعه 12 دی 1404 06:17
امشب باد باز دیوانه گشته آواز از دیوان غصه سر داده باران می آید اما این بار هم بی تو می آید پنجره ها پلک باز کردن و شیشه های خجالتی خانه ها باز می گریند اتاق تاریک است اتاق ساکت است حتی عکس های تو حتی آخرین نگاهت و من با برگ های دفتری سفید باید به آغاز سفر کنم و این آغاز من است دلنوشت تورج توجی
-
نازنکن
جمعه 12 دی 1404 06:14
دلنوشت و اجرا تورج توجی تو برایم هم ساغری هم ساقی و هم سازی تو همه عشقی همه مهری تو همه جان منی جان من ناز نکن بهر ستیز سینه ستبر نکن پیمانه ای بریز و سازم ساز کن صدایم را باز دوباره از نو آغاز کن جان من از خمره نگاهت پیمانه ای بریز و باز نگاهم را مست نگاهت کن باز اذن به آغوشت کن مرا مهمان نفست کن از آن می میخواهم از...
-
غم فردا
جمعه 12 دی 1404 06:11
فشرده راه گلویم را نه آن همه خاطره مرا غم فردایی گرفته که قرارست بی تو آنجا باشم دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
کوچ
سهشنبه 9 دی 1404 09:24
آنقدر از من دوری که هر دم در من از من به من نزدیک تری . کنار خودم که نه کمی آنطرف تر از خودم و نزدیک تر به تو ایستاده ام. خود بی خود و همه شوق تو شدم . من بین خودم با تو تو را انتخاب کرده ام از خود به تو کوچ کرده ام. مرا این گونه تنها رها نکن من روی برگشت به خود را ندارم دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
نداشتن تو
دوشنبه 1 دی 1404 19:14
هنوز هم به تو مشتاقم مثل همان روز های اول آن روز ها برای داشتن تو و این روزها برای نداشتن تو من مشتاقم دلنوشت تورج توجی
-
محبوب زیبا
دوشنبه 1 دی 1404 14:58
مرا شبی محبوب زیبا گفت درد دارم به جان گفتم محبوب زیبای من جان من جای دردهایت دردهایش به جان خریدم گفتمش شبی درد دارم طبیبم میشوی گفت آری اما رفت دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
آرام جان
یکشنبه 30 آذر 1404 19:35
دلنوشت و اجرا تورج توجی شب از نیمه گذشته بود و من باز چون همیشه در فکر تو بودم عکسهایت را هر شب با دقت مرور میکنم شاید خاطره ای تازه ای یافتم این روز ها عجیب نبودنت از چشم هایم جاری می شوند و صدایم چه محزون تو را میخواند ای آرام ترین آرام جانم دلنوشت و اجرا تورج توجی
-
تو نیامدی
شنبه 29 آذر 1404 18:38
دلنوشت تورج توجی من مانده بودم نه تو آمدی نه حتی خبرت برگ ریزان تمام شد برف ریزان هم آمد اما تو هنوز نیامدی عرق ریزان و گلریزان هم میآیند و تو باز نمیآیی میدانم دیگر اگر هم که بیایی دردی درمان نشود هزار طبیب هم که بیایند علاج این درد نتوانند خنده مرده گریه آمده خبرت نبود که قاتل شدن به آنی رخ میدهد کشتن یک احساس...
-
زمستان
شنبه 29 آذر 1404 10:22
دلنوشت و اجرا : تورج توجی هوا سرد و زمستان و سوز دارد انگار، روزگار زمان در غروب و ما غریب و شب هم که انگار بی حوصله، یا که بی حوصله تر آسمان مه آلود و چشمها انگار که تیره، یا که تیره تر نه ماهی، نه ستاره ای، نه حتی سوسوی نوری چشمها هم که گویی انگار همه یخ بسته یکی در اندوه دیروز و یکی در فکر امروز و یکی در ماتم فردا...
-
خطوط مبهم
شنبه 29 آذر 1404 02:42
گه گداری در میان این صفحات شلوغ دفتر زندگی ات ، یاد کن صفحه اول نخست دفترت را همانیکه منتظر بود نام قشنگت را حک کنی در عمق لوح وجودش راه روی با او حتی کمی آنطرف تر از ابدیت یادش کن در خاطرت که این راه را تو با او آغاز کردی تو با او شروع ماجراها کردی تو هرشب با تمام دردهایت در او قدم زدی تو در قلب او قلم زدی تمام غم...
-
وقت رفتن
شنبه 29 آذر 1404 02:21
در دیارت به دیدارت آمده بودم دیدار که نه برای اندکی زنده ماندن برای ساعتی نفس کشیدن آمده بودم اما به گمان که باید رفت در هوایت پر زد و ناپیدا گشت به گمانم که دست خود را باید گرفت و گریان رفت گمنام و بی نام و نشان دل به ره سپرد و هراسان رفت شاید که باید نماند ، نماند و نماند گویند هر آمدنی یک رفتنی دارد دارد اما چرا...
-
یلدا
پنجشنبه 27 آذر 1404 20:49
یلدا می آید و اما خانه ما انگار که اوضاع خوب ست انار ها را شسته ایم و دست هایمان را انارها را دانه دانه کرده ایم و آرزوهایمان را نیز پرپر قطره سرخی بر روی لباسم افتاد و من انگار یاد سرخی خون کسی در سنگ فرش خیابان افتاده ام راستی گفته بودم قرار است یلدا بیاید و ما شبی را بیشتر درد بکشیم یلداست اما پدر در فکر فریاد...
-
کنجی بی آدم
چهارشنبه 26 آذر 1404 21:38
گر ز دنیا دست کشیده ام گر ز عالم بریده ام گر به کنجی بی آدم خزیده ام تو که نمی دانی چه کشیدم من از خودی که بی او شده فرار کردم دلنوشت و اجرا تورج توجی